امروز: پنجشنبه 31 مرداد 1387
ز کوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي   
ازين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي

چو گل گر خرده اي داري خدارا صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سوداي زر اندوزي

ز جام گل دگر بلبل چنان مست مي لعل است
که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزي

به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشاني
به گلزار آي کز بلبل غزل گفتن بياموزي

چو امکان خلود اي دل در اين فيروزه ايوان نيست
مجال عيش فرصت دان به فيروزيّ و بهروزي

طريق کام بخشي چيست ترک کام خود کردن
کلاه سروري آنست کز اين ترک بردوزي

سخن در پرده ميگويم چو گل از غنچه بيرون آي
که بيش از پنجروزي نيست حکم مير نوروزي

ندانم نوحه ي قمري بطرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي

ميي دارم چو جان صافيّ و صوفي ميکند عيش
خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بدروزي

جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين اي شمع
که حکم آسمان اينست اگر سازي و گر سوزي

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقي که جاهل را هني تر ميرسد روزي

مي اندر مجلس آصف به نوروز جلالي نوش
که بخشد جرعه ي جامت جهانرا ساز نوروزي

نه حافظ مي کند تنها دعاي خواجه تورانشاه
ز مدح آصفي خواهد جهان عيديّ و نوروزي

جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده
جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزي

خواجه حافظ شيرازي


 

 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در چهارشنبه 29/12/1386 و ساعت 1:7 عصر | نظرات ديگران()
دوراهي که بر سر راه يک نويسنده است
مي‌دونيد حضرت، شما جوونيد، مي‌رسيد به سن ما. توي اين ولايت و شرايط کار ـ آدم صاحب‌قلم رو سر يک دوراهي ميذارن که يک راهش به نيماست و يک راهش به خانلري.
يکيش به فضاحت رفاه زندگي و ته چاه ويل قدرته، يکيش ته چاه انزواي سکوت [مثل نيما].
من نمي‌خوام هيچ‌کدوم از اين دو تا باشم. من اگه نيما رو به دقت ديدم آينده‌ام رو ديدم. اما من نمي‌خوام نيما بشم. نخواهم هم شد؛ عالم و عامد. اين دو راهه رو همة جوونا بايد متوجهش باشند يعني يا خرت مي‌کنند، سوار قدرتت مي‌کنند. آن‌وقت عقابت مياد زاغ مي‌شه [کنايه به شعر عقاب سرودة ناتل خانلي] يا نيما رو چنان بهش سخت مي‌گيرند که حقير ميشه.(1)

غربزدگي، آخوندزدگي
...آيا شما فکر نمي‌کنيد اينم يک نوع «زدگي» يه ـ سه تا نقطه يک «زدگي»...؟
آل احمد: «شرقزدگي» يا «آخوندزدگي»... بگير. چرا مي‌ترسيد؟ والا فکر مي‌کنم توي اين زمينة خالي از هر نوع ملاک اين ملاک مذهب که زبون فارسي رو، غني کرده يک‌جا پا بست. من حرف کسروي رو پرت مي‌دونم، يا حتي حرف تمام کساني که مي‌خواهند زبون رو پاک کنند از تأثير لغات بيگانه. در زمانه‌اي که «کلاج» و «پيستون» رو بضرب دگنگِ ماشين در عرض دو سال تو مغز هر عمله‌اي فرو مي‌کنند من چرا لغتي رو که با هزار و سيصد سال مذهب و سنت و فرهنگ آمده رد کنم...؟ در تمام اينها اول يک نويسنده بودند اما درموندند. يا چاهشون ته کشيد دلو انداختند سنگ اومد. اينه که نشستند به زينت کردن ديوار چاه. اين يکي از عافيتهاي زشت نويسنده بودن توي اين مملکته.(2)

زبان زنده
اشارة شما شبيه اشارة آقاي ايرج افشاره توي مجلة «راهنماي کتاب». خيلي بش برخورده بود که چرا کتاباي مونوگرافي به نشر مجلة آرش درمياد. زبان دانشگاهي و فلان نسبت. يعني چي زبان دانشگاهي؟ يعني زبان مرده؟ من فکر مي‌کنم نثر من بهرصورت يک نثر زنده‌ست. جون داره. اين زبون زبون زنده‌ي حاضره. درست مثل يک ماري که ميلغزه، از يک سوراخ تو ميره. از لاي درهم ميره از يک در باز هم رد مي‌شه. بعدم جهش مي‌کنه. بند بازي هم مي‌کنه. من مي‌خوام مار بمونم. چه لزومي داره سر کار بنده رو عوض کنيد؟ يک پرچم بالاي سرم بذاريد و يک ايسم به دمم ببنديد؟ من يک آدمم. نه. همون يک مارم.(3)

هنر گنگ؛ هنر گويا
اين دانشکدة هنرهاي زيبا جايي است که سر و کارش با هنرهاي بي‌زبان است. يا هنرهايي که زباني گنگ دارند و قابل تفسيرند و بيشتر با خط و طرح و رنگ سر و کار دارند نه با کلمه که فضول است و صريح است و تفسير برنمي‌دارد و مفسر نمي‌خواهد و اين است که قدرتهاي مسلط زمانه بآن نوع هنرها امان که مي‌دهند هيچ، ميدان هم مي‌دهند. اما زبان گوياي شعر و نثر دم خروس‌تر از آن است که بتوان از آن به‌عنوان زينت خاموش اما چشم پرکني بر در و ديوارِ تظاهرات زمانه استفاده کرد.
...آنکه خربزة طرد و اخراج اشرافيت وسطة زور را خورده است ناچار بايد پاي لرزش هم بنشيند.(4)

پاي‌بست ويران است
حرف اساسي من با نقاشان مدرن معاصر اين است که اوضاع زمانه و دستگاههاي دولتي... از اين زبان گنگ شما و ازين رنگهاي چشم‌فريب که چيزي پشتش نيست وسيله‌اي براي تحميق خلايق مي‌سازند. اين حکم تاريخ است دربارة شما اگرچه پاي محصص تاکنون درين چاله نرفته است، اما من بدر مي‌گويم تا ديوار بشنود.
وقتي مي‌گويم چيزي پشت پردة رنگي شما نيست غرضم اين است که خاطره‌اي را در من زنده نمي‌کند، ارتباطي با اين ذهنيات ندارد. جنبشي، خلجاني؟ تحريکي، علو‌ّ‌ي... آخر چيزي. يا دست‌کم همان تجديد خاطره‌اي. فقط در و ديواري است و شما رنگ مي‌کنيد.
اما پيِ اين ديوارها سست است. و اين عفريت را بر طاق اين ايوان هرچه بيشتر که بزک کني پاي‌بست همچنان ويران است. و چنان ويران که براي خراب کردنش حتي به کلنگ نحيف اين قلم نيازي نيست. اما يک واقعيت ديگر هم هست و آن اينکه مگر چه کسي و کجا اين قلم را در دست اين حضرات معني داده است؟ جز فرنگ؟ و اينجا است که داستان نهال است و جابه‌جا شدنش و بي‌ريشه ماندنش و زينتي بودنش و احتياج به گلخانه و ديگر قضايا. و اين تنها داستان فرنگ‌ديده‌ها نيست. داستان فرنگ‌نديده‌ها هم هست. وقتي «بي‌انال» هست و قضاتش فرنگي، وقتي «هنرهاي زيبا» فقط شعبده‌اي است از تبليغات خارجي دستگاه و انبان انبان هنر «مدرن» صادر مي‌کند به قصد تظاهر و تومار، تومار رقص محلي و دار قالي و شليطة قاسم‌آبادي تا پاهاي برهنه را بپوشاند و جهل عام را ـ ناچار نمدي از اين کلاه به نقاش فرنگ‌نديده هم مي‌رسد. نقاشي که هنوز همان ونوس دست‌شکسته را به‌عنوان «مدل» دارد و همان سرستون «کورنتي» را و همان رنسانس و «گوتيک» و ديگر خزعبلات را... بلد گنگهاي سراسر عالم زبان واحد دارند.

دور ما را خط بکش
...نمي‌گويمت بيا و قلمت را زير پاي رنگ و محل و سنت و اداي دين بگذار ـ يا همچو تازه‌کاران بينگار که تا به ابد مي‌توان در طلسم رنگ قلمکار و مهراسم و بته‌جقه باقي ماند.
مي‌گويمت بيا و دست مرا بگير و از نردبان پرده‌ات برکش و بمتاع اين بازار دنيايي چيزي عرضه کن. و گمان مبر که خريداران فقط جهانگردانند که اگر به بازار نيايند مي‌گندد. تو که نمي‌خواهي دنيا را از چشم من بنگري ـ چون لج کرده‌اي ـ اما من مي‌خواهم از چشم تو هم دنيا را ببينم چون مي‌دانم که اين آرزوي درسلک از ما بهتران درآمدن نشانة شرمي است که تو از کمبود خود درين بازار داري. بيا و باين کمبود سلاح خود را تيز کن. و بدان که گوهر اگر گوهر بود عاقبت بازارش را مي‌يابد اما حيف که تو فقط در جست‌وجوي بازاري. ميداني که زياد پاي روضه‌خواني‌ات نشسته‌ام. که «مردم نمي‌خرند... و نمي‌فهمند... و کريتيک نيست و الخ...» اين‌ها همه فرياد کودکي است که شيرش را دير داده‌اند، آن‌که حرفي دارد گفتني يا چيزي دارد نمودني ـ باين استمدادها استغاثه نمي‌کند و با اين احناي «اسنوبيسم» بيننده را مرعوب نمي‌کند و حرف آخرم اينکه اگر ريشه در اين خاک داري در پاييز شکوفه مکن که بدشگون است. و اگر زينت‌المجالس شده‌اي و نه از مايي دور اين قلم را خط بکش.(5)
[مي‌خواهم] ادبيات را به زباني بسيار ساده «برخورد با مسائل حيات» تعبير کنم. يعني مواجهة آدمي با زندگي. آدمي که وراي خور و خواب و خشم و شهوت، غم ديگري هم دارد.
... [اما امروز] هنوز هستند کساني که به سبک قدما نثر را تنها ظرف بيان تذکره‌نويسي و شرق‌شناسي (که غالب اوقات فقط زائدة امور استعمار است) و تحقيقات ادبي مي‌دانند. دانشکده‌هاي ادبيات ما فقط از اين قماش بيرون مي‌دهند و سالي بيش از هزار تا. اما کساني هم هستند که حتي عالم ناسوت را به‌عنوان قلمروي براي نثر کوچک مي‌دانند. و نيز در شعر هنوز هستند کساني که گمان مي‌کنند خداوندگار عالم، زبان را در دهانشان يا قلم را در دستشان فقط براي استقبال و بدرقه و مدح و ذم‌ّ و دلقکي و مادة تاريخ‌سازي گذاشته است و شعراي ديگري هم هستند که در هر کلمه‌اي يک قطره از خونشان را خشک کرده‌اند. البته در ميان اين صاحب‌قلمان، بزرگوارهايي را هم داريم تک و توک که دو دوزه قلم مي‌زنند! (اگر بشود گفت). ولي مي‌دانيد که نان به نرخ روز خوردن، فقط درخور عالم سياست است. يخ اين‌جور بازيها در عالم ادبيات نمي‌گيرد. نالة اين‌جور آدمها حق نيست. مي‌بخشيد که کليات مي‌گويم اگر بخواهم وارد جزئيات بشوم و مرتب مثل بزنم، کار خراب مي‌شود. دست‌کم آن‌قدر هست که مرا به غرض‌ورزي متهم مي‌کنند.(6)
کار ادبي در مملکت ما درست مشت در تاريکي انداختن است. من از تجربة خودم سخن مي‌گويم. تو خود داني. اگر دغلي باشي مثل همة دغلها، هندوانه زير بغلت مي‌گذارند و دنبه‌ات را پروار مي‌کنند و ديگر هيچ. اما اگر از اين مشتي که در تاريکي انداخته‌اي، جرقه‌اي پريد و ظلمتي را ولو در لحظه‌اي بسيار کوتاه روشن کرد همه وحشت مي‌کنند. چهار تا کتاب‌خوان بيشتر نيست. ناچار استادان و جاسنگينان جاي خود را تنگ مي‌بينند ـ هم‌قطاران لباس غضب مي‌پوشند ـ صاحبان امر دندان تيز مي‌کنند ـ و مطبوعات خفقان مي‌گيرند. و هيچ‌طوري که نشود دست‌کم سرکار را تنها که مي‌گذارند و به اين طريق مثلاً مي‌خواهند تو را مجبور کنند که در دنياي شعر و ادب هم آداب معاشرت بياموزي يا شرايط ورود به فلان «باند» را امضا کني و به نان و آبي برسي، يا به صفحات مبتذل مطبوعات بازاري پناه ببري و بسازي، بعد هم اگر تن‌دردادي و تسمه را از گرده‌ات کشيدند و خيالشان که راحت شد. سر بزنگاه يک لقمة چرب نشانت مي‌دهند و ديگر هيچ! آن‌وقت مرد مي‌خواهد که بتواند خودش را حفظ کند. آيا مرد اين ميدان هستي؟
اين را هم بدان که اگر مي‌خواهي با شعر تفن‍ّن کني يا اگر مي‌خواهي وقت بگذراني، و يا اگر اين را هم وسيله‌اي مي‌داني که سري توي سرها درآوري ـ کور خوانده‌اي. در اين ولايت کار جهاد است. جهاد با بي‌سوادي ـ با فضل‌فروشي ـ با فرنگي‌مآبي ـ با تقليد ـ با دغلي ـ با نان به نرخ روز خوردن با بلغمي مزاجي... حالا اگر مردي، اين گوي و اين ميدان.(7)

درد شعر معاصر
شعر تو هم در بيشتر جاها به درد شعر معاصر مملکت دچار است. به درد وصف خالي از درد، به درد کلمات مطنطن، به درد پائين‌تنه، به درد بي‌دردي و بي‌غمي.
شعر بزرگان را وقتي مي‌خواني دلت را غمي مي‌فِش‍ُرد. غمي شاعرانه که اساس کار هنر است. و تو از اين غم و درد بي‌خبري. و حال آنکه جواني و تمام زندگي‌ات را غم گرفته. غم جوان بودن، غم نان، غم از دست رفته‌ها...
من چه بشمارم؟ بست نيست؟
مي‌داني؟ من در اين مملکت خيليها را مي‌شناسم که هميشه جوان مي‌مانند، چون عمر فقط از بغل گوششان رد مي‌شود. و تو مثل اينکه از آنها نيستي... پس چرا رها نمي‌کني زبان اين پرخورهاي پرمدعا را که زينت‌المجالس‌اند و مد روزند و يا حداکثر همپالگي دستگاه شور و ابوعطا؟ بايد در هر بيتي مويي از سرت سفيد بشود و با هر شعري گوشه‌اي از جانت بسوزد.(8)
* * *

قسمت اعظم شعر امروز فارسي فقط به درد کارهاي خطابي مي‌خورد. فرنگي‌مآب بگويم به درد «دکلاماسيون» مي‌خورد. در مجلس جشن توزيع گواهي‌نامة رانندگي يا در يک محفل انس خانوادگي ـ به‌عنوان نقل محفلي تا در سکوت بي‌مز‌ّ‌ه و تنبلِ هضم غذا، زحمتِ صاحب‌خانه به هدر نرود که بگويند: «عجب مجلس لوسي بود!»
تازگي در يکي از همين محافل دوستانه، شاعري چند شعر خوب برايمان خواند. شعري که به انديشه‌ات فرو مي‌برد. بعد که به حرف آمديم به شاعر گفتم: «هيچ توجه کرده‌اي که شعراي معاصر، در بهترين اشعارشان، به آسمان گريخته‌اند؟ و چند مثالي زدم حتي از خود او.
و گفتم: «گمان نمي‌کني به اين علت باشد که از زمين نوميدند؟ يا راندة درگاه زمين‌اند؟» فکري کرد و گفت: «تو خيلي بدبيني. درست است که نگاههاي شعرا هميشه بيشتر به آسمان بوده است، اما فراموش نکن که نگاه امروز به آسمان به اين دليل است که با هر ماهوارة تازه‌اي اميد نوي در آسمان مي‌درخشد و هر گلولة گرداني، قلماسنگ دام بلندي است که بشر به‌سوي کنگرة عرش پرتاب مي‌کند». ديدم باز هم شعر مي‌گويد، گفتمش: «مي‌داني که در شادي خانة همسايه من و تو شرکتي نداريم؟»
گفت: «چرا داريم. دست‌کم اين هست که اگر از ضج‍ّه و فريادِ عزاي دوهزار و پانصد سالة ما به تنگ آمدند، همة ما را در يکي از آن غول‌پيکرهايش مي‌نشانند و کليد را مي‌زنند و از شر‌ّمان خلاص مي‌شوند». ديدم ديگر حرفي نيست. خنديديم و ساکت شديم.(9)

به فکر فرو رفته بوديم که چرا؟ آيا فقط تقليد است؟ يا اثر «بي‌انال» قبلي در بعدي؟ يا به قصد بازاريابي در فرنگ است؟ يا چه چيز ديگر؟ و همين‌جور مي‌گشتم. و دقيق‌تر. تا عاقبت گير آمد. پاي يک پرده از تبريزي نامي. «کمپوزيسيون 60×14 سانت» (صفحة 141 دفترچه نمايشگاه) و کمافي‌السابق بر پوست داريه کشيده. ديدم از همة کلماتي که به کار برده فقط اين جمله خوانا است و معني‌دار که «در خلل توجهات امام بعدازظهر عجل‌الله تعالي فرجه». و همين... و کليد کشف! فقط «عصر» را کرده بود «بعدازظهر»
فرق معني اين دو کلمه يکي دو ساعت است، اما فرق معني تمام جمله؟... مي‌بينيد که قصدي در کار است. نقاش تازه‌کاري، و به نان و آبش رسيده، و حالا دارد اين‌جوري براي من مي‌زند زير مفهوم «انتظار» و «معجزه»! و تازه خودش را هنرمند هم مي‌داند.
صرف‌نظر از بار مذهبي جمله که با اين دستبرد ـ مي‌خواهد نوعي لامذهبي کند و کودکانه؟ وقتي بي‌سوادي و بي‌فرهنگي، با تازه به دوران رسيدگي درآميخت، آن‌وقت هنرهاي زيبا با «ادارة خلق هنري»اش دور برمي‌دارد و اين‌ها هم مخلوقاتش!...

نشريات زرد؛ يا مردمي!؟
عذر مي‌خواهم ـ اما بايد گفت که اغلبِ مجلات هفتگي ما، درست به فواحش دوره‌گرد مي‌مانند که هفت قلم آراسته کنار خيابانها پرسه مي‌زنند. يک شکلک زيبا، روي انباني از کثافت و زشتي و ناهنجاري و بيماري، و خوانندگان خود را چنان تربيت کرده‌اند که جز عکسهاي لخت را نمي‌بينند، يا تصاوير فجيع تصادفات و آدمهاي مثله‌شده را. مسلماً پرفروش‌ترين مطبوعات سال آنها بودند که عکسهاي بي‌سر و تنِ رجال عراق را چاپ کردند. به اين صورت است که خوانندة عادي مطبوعات فارسي دارد به همان دردي دچار مي‌شود که امريکا از آن به فرياد آمده است. يعني ساديسم! و آن‌وقت همين «رنگين‌نامه»ها تعجب مي‌کنند که چرا نبايد به‌عنوان رکن چهارم مشروطيت، به آنها نگريست.
...مگر از اين نوع مطبوعات چه توقعي هست، مردم پول مي‌دهند که عکس لختي بخرند و بعد فالي بگيرند و بختي بيازمايند و بعد آقا بالاخاني يافتند گر شهر آشوبي که چگونه پردة ناموسش ناسور شده تا رسم‌هاي مختلف هرزگي ژيگول‌مآبي را از او بياموزند.
...آخر چرا چنين است؟ چرا وزنة سنگين مطبوعات زبان فارسي را همين «رنگين‌نامه»هاي بزک‌کردة هفتگي مي‌سازند؟
و دولت چه مي‌گويد؟ «پس بگذار کارشان را بکنند و حتي تشويقشان هم بايد کرد». و اين است رفتار دولتهاي محروسة اين فلک با اين نوع مطبوعات... آخر بايد اين رکن چهارم مشروطيت را حفظ کرد...، بگذرم.

پاورقي ها
1ـ ارزيابي شتابزده، يک گفت‌وگوي دراز ص 86 و 87.
2ـ ارزيابي شتابزده، يک گفت‌وگوي دراز، ص 88.
3ـ ارزيابي شتابزده، يک گفت‌وگوي دراز، ص 94.
4ـ ارزيابي شتابزده، چند نکته دربارة مشخصات کلي ادبيات معاصر، ص 64.
5ـ ارزيابي شتابزده، به محصص و بر اين ديوار 153-150.
6ـ ادب و هنر امروز ايران، چند نکته دربارة مشخصات کلي ادبيات معاصر، ص 34 و 40.
7ـ ادب و هنر امروز ايران، مقدمه‌اي که درخور قدر بلند شاعر نبود، ص 72 و 73.
8ـ ادب و هنر امروز، مقدمه‌اي...، ص 75 و 76.
9ـ ادب و هنر امروز، کتابي در سياست و دفتر شعري در ذم، ص 381 و 382.
 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در يکشنبه 20/8/1386 و ساعت 8:0 صبح | نظرات ديگران()

رو سر بنه به بالين،تنها مرا رها کن


ترک من خراب شب گرد مبتلا کن


ماييم و موج سودا شي تا به روز تنها


خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا کن


از من گريز! تا تو هم در بلا نيفتي


بگزين ره سلامت،ترک ره بلا کن


ماييم و آب ديده، در کنج غم خزيده


بر آب ديده ي ما صد جاي آسيا کن


خيره کشي است،ما را،دارد دلي چو خارا


بکشد،کسش نگويد:«تدبير خونبها کن.»


بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد


اي زرد روي عاشق  تو صبر کن وفا کن


دردي است غير مردن آن را دوا نباشد


پس من چگونه گويم کاين درد را دوا کن؟


درخواب دوش پيري در کوي عشق ديدم


با دست اشارتم کرد که عزم سوي من کن


گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمّرد


از برق اين زمّرد هين دفع اژدها کن


بس کن که بيخودم من ور تو هنر فزايي


تاريخ بوعلي گو تنبيه بوالعلا کن


مولانا


 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در پنجشنبه 12/7/1386 و ساعت 12:0 صبح | نظرات ديگران()

حماسه هاي بزرگ هند


1- رامايانا يا رامايانه


اين حماسه به زبان به زبان سانسکريت است و احتمالا در قرن سوم پيش از ميلاد به رشته ي نظم در آمده است. بنابر روايات،سراينده ي رامايانا شخصي به نام ‹والميکي› بوده است. رامايانا مشتمل بر 48000 بيت است.


رامايانا حماسه ي ‹راما› و همسرش شهبانو‹سيتا› است


راما مظهر بهترين مردم و سيتا مظهر بهترين زن است و در دوران هاي بعد در دل مردم به صورت خدايي که به سيماي آدمي در آمده بود جاي گرفت. در اين داستان از وفاداري هاي بزرگ،که خاص مردم هند است سخن به ميان آمده است.


2- مهابهاراتا


حماسه ي مهابهاراتا به زبان سانسکريت سروده اند و تاليفش را به ‹وياسا› فرزانهي هند نسبت داده اند. اين حماسه بيش از 100700 دو بيتي دارد و بيش از هفت برابر ايلياد و اديسه است. اين مجموعه طي چند قرن و توسط حدود صد شاعر سروده شده است.برهمنان نيز موعظه ها،اندرزها و تبليغات ديني برآن افزودند.


 


حماسه هاي بزرگ يونان


3- ايلياد


هومر،حماسه سراي بزرگ يونان باستان، داستان شگفت انگيز ايلياد و اديسه را به رشته ي نظم درآورد. اين اثر از شاهکارهاي ادبيات حماسي جهان است از زندگي وي اطلاع چنداني نداريم. برخي زمان حياتش را قرن دوازدهم پيش از ميلاد مي پندارند بنابر روايات، هومر نابينا بوده است.


اين منظومه در قالب بيست و چهار داستان شور انگيز جنگي است که ميان يونانيان و مردم ‹تروا› در گرفته است. در روزگاران باستان،شهري به نام تروا در آسياي صغير، در دشتي حاصل خيز نزديک کوه آيدا، قرار داشت. اين شهر پر قدرت با ديوارهاي ضخيمي که شهر را در ميان داشت محافظت مي شد. سرانجام يونانيان آن را ويران کردند و در اين محاصره و جنگ طولاني خون بسياري را ريختند. 


4- اديسه


اين منظومه ي حماسي هومر نيز که شامل24 سرود است حوادث و وقايع اديسه را به تصوير کشيده است.


در روزگاران پيش،اديسه در آتيکا مي زيست. وي با زن زيبايي به نام‹پنه لوپ› ازدواج کرد . او زن زن و همسري فداکار بود و صاحب فرزندي به نام‹تله ماکيوس› شد. هنگامي که تله ماکيوس يک ساله بود اديسه براي جنگ به تروا رفت و زماني که پسرش بيست و يک ساله بود بازگشت، برخي از داستان ها و ماجراهايي که برسر اديسه آمده چنين است.


اديسه پس از ماجراهاي بسيار با لباس مبدل،همچون گدا،خود را به ميهن خويش رسانيد و بعد از مدتي خود را آشکار کرد و دشمنان و کساني را که در نبود او به همسر و پسرش آسيب رسانده بودند مجازات کرد.


 


 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در چهارشنبه 27/4/1386 و ساعت 11:16 عصر | نظرات ديگران()
چون من گذاي بي نشان مشکل بود ياري چنان
سلطان کجا عيش نهان بارند بازاري کند
از حافظ
دست در حسرت سنگ
سنگ در ارزوي پرواز
از حميد مصدق
تا مگر شيشه اي کاخ به هم در شکند
تا مگر ولوله افتد به دل قصر سکوت
از حميد مصدق
تا روز ساغر مي در گردش است و بخشش
تا روز گل به خلوت با سوسن است امشب
از مولانا
بيستون کندن فرهاد نه کاري است شگفت
شور شيرين بسر هرکه فتد کوهکن است
از هماي شيرازي
تو ز عشق خود نپرسي که‹‹ چه خوب و دلربايي؟›
دو جهان به هم برآيد چو جمال خود نمايي
از مولانا
من ندانستم از اول که تو بي مهر و وفايي
عهد نابستن از آن به که ببندي و نپايي
از سعدي
يار در سينه نهان بود نمي دانستم
دل به سويش نگران بود نمي دانستم
از؟
مرا چشميست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد ديد از ان چشم و از آن ابرو
از حافظ
ولي بسيار مشتاقم
که از خاک گلويم سوتکي سازد
از دکتر علي شريعتي
ديدار يار قائب داني چه ذوق دارد
ابري در بيابان بر تشنه اي ببارد
از؟
دوستان عيب کنندم که چرا دل به تو دادم
بايد اول به تو گفتن که چنين خوب چرايي
از سعدي
يار مرا، چو اشتران باز مهار مي کشد
اشتر مست خويش را در چه قطار مي کشد؟
از مولانا
دوش رفتم به در ميکده خواب آلوده
خرقه تر دامن و سجاده شراب آلودخ
از حافظ
هله اي پري شبرو که ز خلق ناپديدي
به خدا به هيچ خانه،تو چنين چراغ ديدي؟
از مولانا
يادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پيروزي و زيبايي و مهر
از دکتر پرويز خانلري
رستم از اين نفس و هوا،زنده بلا مرده بلا
زنده و مردهوطنم نيست به جز فضل خدا
از مولانا
اگر دشنام فرمايي وگر نفرين دعا گويم
جواب تلخ مي زيبد لب لعل شکر خارا
از حافظ
######################ادامه از شما در نظرات########################
 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در دوشنبه 18/4/1386 و ساعت 3:23 عصر | نظرات ديگران()

 


اي چشم تو دشتي پر آهوي رميده


 


انگار که توفان غزل در تو وزيده


 


درياچه موسيقي امواج رهايي


 


با قافيه دسته قوهاي پريده


 


اينقدر که شيريني وآنقدر که زيبا


 


ده قرن دري گفتن انگشت گزيده


 


هم خواجه کنار آمده با زهد پس از تو


 


هم شيخ اجل دست ز معشوق کشيده


 


صندوقچه مبهم اسرار عروضي


 


المعجم از اين دست که داري نشنيده


 


انگار خراساني و هندي و عراقي


 


رودند و تو درياي به وصلش نرسيده


 


با مثنوي آرام مگر شعر بگيرد


 


تا فقر قوافي نفسش را نبريده؛


 


 


 


مستفعل و مستفعل و اين شعر پريشان


 


مفعول و مفاعيل و دل بي سر و سامان


 


بانوي مرا از غزل آکنده که هستي؟


 


در جان فضا عطر پراکنده که هستي؟


 


از رابعه آيا متولد شده اي يا،


 


با چنگ تو را رودکي آورده به دنيا


 


درباري محمودي يا ساکن يُمگان


 


در باده مستاني يا جامه عرفان؟


 


اسطوره فردوسي در پاي تو مقهور


 


هفتاد من ِ مثنوي از وصف تو معذور


 


اي شعر تر از شعر تر از شعر تر از شعر


 


من باخبر از عشق شدم بي خبر از شعر


 


دست تو در اين شهر بر اين خاک نشاند ا َم


 


تا قونيه تا بلخ چرا ريشه دواندم؟


 


آرام غزل مثنوي شور و جنون شد


 


اين شعر شرابي است که آغشته به خون شد


 


برگرد غزل بلکه گلم بشکفد از گل


 


لا حول و لا قوة الا بتغزل!


 


 


 


بانوي تر و تازه تر از سيب رسيده


 


بانوي تو را دست من از شاخ نچيده


 


بايد که ببخشيد پريشان شده بودم


 


تقصير خودم نيست، هواي تو وزيده


 


آشوب غزل هيچ که خورشيد هم امروز


 


در شرق فرو رفته و از غرب دميده


 


اين قصه من بود، که خواندم که شنيدي


 


افسانه مجنون به ليلا نرسيده


 


                                                         مهدي فرجي


 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در دوشنبه 4/4/1386 و ساعت 4:18 عصر | نظرات ديگران()

نوشته اي از سپهري که جدا از ادبي بودن متن داراي اطلاعات جالبي است.


ته باغ ما ، يک سر طويله بود . روي سر طويله يک اطاق بود ، آبي بود.
اسمش اطاق آبي بود (مي گفتيم اطاق آبي) ، سر طويله از کف زمين پايين تر بود. آنقدر که از دريچه بالاي آخورها سر و گردن مالها پيدا بود. راهرويي که به اطاق آبي مي رفت چند پله
مي خورد . اطاق آبي از صميميت حقيقت خاک دور نبود ، ما در اين اطاق زندگي مي کرديم. يک روز مادرم وارد اطاق آبي مي شود. مار چنبر زده اي در طاقچه مي بيند ، مي ترسد ، آن هم چقدر . همان روز از اطاق آبي کوچ مي کنيم ، به اطاقي مي رويم در شمال خانه، اطاق پنجدري سفيد ، تا پايان در اين اتاق مي مانيم، و اطاق آبي تا پايان خالي مي افتد.
در رساله
Sang Hyang Kamahayanikanکه شرح ماهايانيسم جاوا است . به جاي mordaها در جهات اصلي نگاه کن . "فقدان ترس" در شمال است. مادر حق داشت که به شمال خانه کوچ کند . و باز مي بيني "ترحم" در جنوب است. هيچ کس اطاق آبي را نکشت .
در بوديسم جاي
Lokapalaها را در جهات اصلي ديدم. رنگ آبي در جنوب بود. اطاق آبي هم در جنوب خانه ما بود . يک جا در هندوبيسم و يک جا در بوديسم. رنگ سپيد را در شمال ديدم، اطاق پنجدري شمال خانه هم سپيد بود . چه شباهتهاي دلپذيري ، خانه ما نمونه کوچک کيهان بود ، نقشه اي cosmogoniqueداشت. در سيستم کيهاني dogonهاي آفريقا ، جاي حيوانات اهلي روي پلکان جنوبي است ، طويله ما هم در جنوب بود.
مار در خانه ما زياد بود ، گنجي در کار نبود ، من هميشه برخورد با مار را از پيش حس کرده ام. از پيش بيدار شده ام. وجودم از ترس روشن شده است. مي دانم که هيچ وقت از نيش مار نخواهم مرد.
در ميگون ، يادم هست ، روي کوه بوديم ، در کمر کش کوه
مي رفتيم. يک وقت به وجودم هشداري داده شد ، رفتم به بر و بچه ها بگويم در سر پيچ به ماري مي رسيم ، آن که جلو مي رفت فرياد زد : مار. و يک بار ديگر ، در آفتاب صبح ، کنار درياچه تار روي سنگي نشسته بودم . نگاهم بالاي زرينه کوه بود ، از زمين غافل بودم ، به تماشا مکثي داده شد . پيش پايم را نگاه کردم : ماري مي خزيد و مي رفت. کاري نکردم ، مرد
Tamoul نبودم که دستها را به هم بپيونديم. يک mantra از آتار و اودا بخوانم. و يا بگويم : Nalla Pambou .
در همان خانه کاشان ، که بچگي ام آنجا تمام شد ، خيلي مار ديده ام. يک روز نزديک اطاق آبي بودم، گنجشکي غوغا کرده بود ، سرچينه بلند خانه که از گلوله هاي هواخواهان نايب حسين روزن روزن بود ، ماري مي خزيد، به لانه گنجشک سر زده بود ، بچه گنجشک را بلعيده بود ، خواستم تلافي کنم ، تير کمان دستم بود ، نشانه گيري ام حرف نداشت . اما هر چه زدم نخورد. و مار در شکاف ديوار تمام شد ، در يک اسطوره ، مال
Earaja ها ، ماري به شکارچي تيرهايي هديه مي کند که هرگز به خطا نمي رود ، دقت در نشانه گيري مديون مار است . bina که شکارچيان کارائيب و آرداک و وارو با خود دارند ريشه در خاکستر مار دارد. نبايد به روي مار نشانه رفت .
آن همه مار ديدم ، هرگز نکشتم ، نتوانستم ، زبگفريد اژدها کشته بود ، نزديک ننده ، زير درختهاي توت ، يک مار جعفري ديدم ، ايستادم ، نگاه کردم تا لاي علف ها فراموش شد ، اما چيزي که نديده بودم ، يک روز نزديک سر طويله ، ديدم : دو مار به هم پيچيده ، نقش سنگهاي
Nagakkal ، استعاره اي از معنويت آميزش بارور ، Mercure خواست دو مار رزمنده را سوا کند ، چوبدست طلايي خود را ميانشان انداخت ، بي درنگ هر دو آرام و هماهنگ دور چوبدست پيچيدند ، انگار هر مس ، در سرزمين قصه ساز آرکادي ، با چوبدست خود دو مار را از هم سوا کرد ، جرات کشتن در ترس من گم بود ، من بچه بودم ، هرکول ده ماهه بود که با هر دست يک مار خفه کرد ، من هرکول نبودم ، خواستم با ترکه اي که دستم بود جفت را بکوبم ، ترسيدم : اگر ضربه من نگيرد ، آن وقت چه مي شود ، انگار صداي آکريپا بلند بود ، Cornelius Agrippa گفته بود : " مار با يک ضربه ني مي ميرد ، اگر ضربه دوم را بزني جان مي گيرد . دليلش چيزي نيست مگر تناسبي که اعداد ميان خود دارند " شايد با يک ضربه نمرد ، فضيلت تعداد تا کجا بود ، من امروزي از دانش سري اعداد چه دور افتاده ام ، مصريها و مردم کلده آن را بسط دادند ، چينيها شناخت عميقي از آن داشتند .
دويدم تا اطاق سر حوضخانه در آن طرف باغ ، عموي کوچک را صدا کردم ، تفنگ دولول سر پر خود را برداشت و با من تا سر طويله دويد ، مارها را ديديم ، عمويم نشانه رفت ، عمويم معني دو مار به هم پيچيده را بلد نبود ، نه از اساطير خبر داشت ، و نه تاريخ اديان خوانده بود ، در چارديواري خانه ما لفظ
Ahimsa يا معادل آن بر زبان نرفته بود ، قوس قزح کودکي من در بيرحمي فضاي خانه ما آب مي شد ، عمويم نمي دانست که برخورد با دو کبراي به هم آميخته براي هندوي جنوب چه معني بلندي دارد ، تا ببيند خود را کنار مي کشد ، دستها را به هم مي پيوندد، زانو مي زند ، و دعايي مي خواند . هندي آميزش دو حيوان را گرامي مي دارد. به همان شکل که همزيستي انگل وار پاره اي از گياهان را ازدواج
مي شمارد ،در آتارداودا . اشوتا انگلي سامي مي شود تا تولد يک فرزند نرينه هست شود ، در مهابهاراتا ،
pandu دچار لعنت شد و در هماغوشي از پا درآمد . چون غزال به جفت پيوسته اي را کشته بود ، عمويم اينها را نمي دانست .
نمي دانست که اگر در اسطوره ميسوري عليا مار ريشه دو درخت را نمي جويد . دو درخت ، پدر و مادر مردمان ، نزديکي نمي کردند و آدم درست نمي شد. از رابطه مار و آب و باروري خبر نداشت ، نه به چشم اهل هند نه به ديده بوميان آمريکا و ... نخوانده بود که در کيمياگري دو مار به هم پيوسته گوگرد و جيوه اند. در راه خلق کيميا،
که يونانيها به مار نيروي شفابخش نسبت مي دهند ، ليگورها با مقايسه مار و جويبار به
rite باروري فکر مي کنند ،ourouboros ، مار سر به دم رسانده ، زندگي بي فساد معني مي دهد ، نو آغازي هميشگي همه چيز ، در قصه غريق افسانه فرعوني مار است که دريانورد مغروق را نجات مي دهد ، مار بزرگ درخت Hesperides را پاس مي دهد. کبرا درياي Acvzttha است.
عمو گوته را نمي شناخت ، مار سبز را نخوانده بود ، خزنده اي که سنگ هاي طلايي مي بلعد ، و تابان مي شود . و چهارمين راز را براي پيران فانوس افشا مي کند .وقتي که زندگي اش را نثار
مي کند ، تنش بدل مي شود به جواهر تابناک ک خود پل
مي شود . و نه اين افسانه
sologne را که در آن همه ماران سرزمين هر سال گرد مي آيند تا الماس بزرگي بسازند که رنگ هاي قوس قزح را باز مي تابد. از "مار آتشين" هم حرفي نشنيده بود . و نه از کوندالي ني که آتش مايع است ، و مار است. نيروي کيهاني نهفته است که يوگا بيدارش مي کند . و جايش دايره کل است . انگار نيمي از هجاي Om. عمو با نام قبالا بيگانه بود هم با معني مار در احاديث قبالا.


عموي من به مسير Nadi ها. به yi-king به Tai-ki نگاه نکرده بود تا بداند براي نمايش حرکات موجدار، خزش مار چه سرمشقي است . به روي حيواني نشانه رفته بود که مسيح مروجين خود را وا مي دارد از او سرمشق بگيرند ، آن که اهل باطن است بايد پوست بيندازد تا فرزند خرد شود ، کاش خبر داشت که دانشمندان مصري در برادري مار همسازند ، و اين که مار در دانش occulte قرون وسطي چه مقامي دارد.
عمويم به اين حرفها کاري نداشت ، با تفنگ ساچمه اي خود نشانه رفت ، سر يکي از مارها از تن جدا شد ،مار ديگري سوا شد و پا به فرار گذاشت. و از در سر طويله به صحرا گريخت.
Tiresias با عصاي خود دو مار به هم خفته را کوفت و خود به زن بدل شد ، عمويم نشد.
لاشه را برديم پاي درخت توت شميراني چال کرديم. سال بعد ، درخت غرق ميوه بود ، در باغ ما ، هر وقت ماري کشته مي شد ، سهمي به درختي مي رسيد ، نيروي مار در تن گياه مي دويد ، اين اعتقاد از راه دور مي آمد ، ميان مار و باروري پيوند است . به چشم دراويدي ، زن اگر ناز است ، در زندگي پيشين کبرا کشته است.
Nagakkal را در پاي Ficus religiosa مي گذراندند. مکان را بارآور مي کند. و زنان نازايي را که به آنجا روند ، نقش سنگي دو کبرا mana ي بارور کننده شير درخت را نيرو مي دهد . mana زن را بارور مي کند . در Telougou جفت جنين گاو را پاي درختان ميوه چال مي کنند ، در اويدي ها جفت جنين گوساله را به شاخه درخت بانيان مي آويزند تا گاو مادر شير داشته باشد و باز هم زاد و ولد کند . غايت اين کار ، که يک rite جادويي است . به چنگ آوردن rasa است.
انرژي کيهاني ذيره در آب ، و منشا باروري ، آنچه در لوتوس است که خاستگاه جهان زندگان است.
مادر در اطاق آبي مار ديد ، در اساطير
Huarochiri زن مرد توانگري به نامAnchicocha تن به زنا در داد. پاداش گناه اين شد : ماري در خانه زيباشان مقام کرد. نه ، مادر من پاک بود. و هميشه پاک ماند. مادر مي توانست مثل Renuka با دستهايش آب براي شوهر ببرد. به شوهر وفادار بود :آب در دستهايش جامد مي شد . مادر دشمن مار بود : مار را بايد کشت . حرفش کفر آميز هم مي شد : خدا بيکار بود اين جانور را خلق کرد ? مادر ،که نواده لسان الملک است . زبان آداب مذهبي و اساطير را بلد نبود. از pradakshina حرفي نشنيده بود ، برايش نگفته بودند که زن هندي شير و تخم مرغ و موز براي کبرا مي برد تا کبرا باران و رونق کارها و شفاي بيماري پوست ، و کبرا ايزدباران و برکه ها و رودخانه هاست و مادر Auquste در معبد آپولون از مار آبستن شد . و زنان يوناني پيش مار اسکولاپ در لنگرگاه Epidaureمي رفتند تا آبستنشان کند.
مادر من نيازي نداشت ، پنج شکم زاييده بود ، زايد هم بود . ديگر وسوسه
Murugan خداي پوستين پوش شکار که حلقه مرواريد روي سينه اش را شاعر به پرواز لک لک ها تشبيه مي کند ، در او بي اثر بود ، مار به اطاق آبي آمد ، و ما رفتيم ، ديگر در اطاق آبي فرش نبود ، صندوق مخمل نبود ، لاله و آينه نبود ،هيچ چيز به خالي اطاق چنگ نمي زد، اطاق آبي خالي بود مثل روان تائوبيست ، مي شد در آن به "آرامش در نهي" رسيد. به السکينه رسيد ، هيچ کس به اطاق آبي نمي رفت ، من مي رفتم اطاق آبي يک اطاق معمولي نبود ، مغر معمار اين اطاق در "ناخودآگاهي گروهي" نقشه ريخته بود. خواسته بود از تضادهاي دورني بگذرد و به تمامي خود برسد : individuation ، به ندرت مي شود به روانشاسان گوش کرد. آن هم روانشناسي quantitative امروز ، ادراک مکانيک دارند.
اطاق آبي چارگوش بود. اما طاق ضربي آن مدور بود . از تو ، گوشه هاي سقف زير گچ بري محو بود . اطاق آبي ياد آور
Ming t`ang بود که خانه تقويم است . و کائنات را در خود دارد ، قاعده اش مربع است که سمبول زمين است . و بامش به شيوه آسمان گرد است. سنتز زمان و مکان است . هرم خئويس هم هر دو استعاره زمان و مکان را در بر دارد. اما در هرم ، مثلث تجسم زمان است. به آميزه مربع و دايره برگرديم. مغاني که براي ستايش مسيح رفتند ، در شهر ساوه در مقابري آرميده اند " که بناشان در پايين مربع است و در بالا مدور" ( به گفته مارکوپولو) . شهر رمولوس را Roma quadrata گفته اند. اما شيار خيش رمولوس دايره بود و رم مربعي بود در دايره. "اورشليم آسماني" بر دايره استوار بود. وقتي که در پايان دور تسلسل از آسمان به زمين" فرود آمد شکل مربع به خود گرفت . شاهان قديم چين براي اجراي آداب مذهبي لباسي به تن مي کردند که در بالا مدور بود و در پايين مربع . پرگار که براي ترسيم دايره به کار مي رفت با آسمان رابطه داشت و گونيا که به کار رسم مربع مي خورد با زمين. در ... چين مکان مربع است .زمين که مربع است به مربعها قسمت شده است . ديوارهاي بيروني قلمرو شاهزادگان و باروهاي شهر بايد به شکل مربع درآيند ، دشتها و اردوگاهها مربعند. اهل طريق با حضور خود مربعي مي ساخته اند. قربانگاه خاک پشته خاک مربعي بود ، مقدس بود. و تجسم تماميت امپراطوري بود . هنگام کسوف و خسوف ، مردم به اضطراب مي افتادند ، گفتي بيم خرابي مي رفت ، رعايا به مرکز ميهن
مي شتافتند و براي رهايي اش مربع وار به هم مي آمدند . مکان مراسم ديني هاي شما آمريکا مربع است. و اين مکان سمبول زمين است و در سيستم جهان هاي آفريقا پشت بام مربع است . و ياد آور آسمان است . زمين کشت مربع است ، و شبيه پوشش مردگان چارخانه است. بامهاي آفتابزده خانه ها مربع هاي سفيدند ،و حياطهاي سايه پوش مربع هاي سياه. حصير زير پاي کوزه گر مربع است. و هم شکل پوشش مردگان است و. دهکده با نقشه مربع خود شبيه آدمي از شمال به جنوب دراز کشيده است.
برگرديم به ديار خود: شارستان هزار دروازه جابرسا و جابلقا در " ديار شهرهاي زمرد" همان قاف. همان اقليم هشتم" صورت مربع دارد . جابرسا شهري است در جانب مغرب ليکن در عالم مثل. منزل آخر سالک است . جابلقا شهري است به مشرق ليکن در عالم مثل ، منزل اول سالک باشد به اعتقاد محققين در سعي وصول به حقيقت.
کف اطاق آبي از کاهگل زرد پوشيده بود : زمين يک مربع زرد بود . کاهگل آشناي من بود . پوست تن شهر من بود. چقدر روي بامهاي کاهگلي نشسته بودم ، دويده بودم ، بادبادک به هوا کرده بودم ، روي بام ، برآمدگي طاقهاي ضربي اطاقها و حوضخانه چه هولناک بود ، برجستگيها يک اندازه نبود ، چون اطاقها يک اندازه نبود ،حوضخانه هم طاقي بلندتر داشت. سطوح همواره بام در يک تراز نبود : ساختمان در سراشيب نشسته بود. در تمامي بام ، هيچ زاويه اي تند نبود ، اصلا زاويه اي در کار نبود. در مهرباني و الفت عناصر هيچ سطحي خشن نبود. با سطح ديگر فصل مشترک نداشت ، سطح ديگر را نمي بريد، خط فداي اين آشتي شده بود ، بام ، هندسه مذاب بود. باشلار که از
rationlite du toit حرف
مي زند، اگر بام خانه ما را مي ديد حرف ديگر نمي زد.
در پست و بلند بام وزشي انساني بود ، نفس بود ، هوا بود. اصلا فراموش مي شد که بام پناهي است براي " آدمي که از باران و آفتاب بيم دارد" . روي بام ، هميشه پا برهنه بودم . پا برهنگي نعمتي بود که از دست رفت. کفش ، ته مانده تلاش آدم است در راه انکار هبوط. تمثيلي از غم دور ماندگي از بهشت.
در کفش چيزي شيطاني است ، همهمه اي است ميان مکالمه سالم زمين و پا. من اغلب پا برهنه بودم. و روي بام ، هميشه زير پا. زيري کاهگل جواهر بود. ترنم زير بود. ( حالا که مي نويسم ، زيري آن روزهاي کاهگل پايم را غلغلک مي دهد. تن بام زير پا
مي تپيد ، بالا مي رفتم ، پايين مي آمدم . روي برآمدگيهاي دلپذير مي نشستم و سر مي خوردم. پشت بام تکه اي از ... بود. در حرکاتم زمان نبود. بودن جلوتر از من بود . زندگي نگاهم مي کرد و گيجي شيرين بود.
وقتي که از برآمدگي بزرگ بام ، که طاق ضربي حوضخانه بود، چهار دست و پا بالا مي رفتم ، باورم مي شد که از يک پستان بزرگ بالا مي روم ، اين پستان مال نني بود که به چشم آن روز من ، در ابعاد فضا جا نمي گرفت ، اگر همه تن خود را به من نشان مي داد مبهوت مي ماندم ، شايد دچار آن خيرگي مي شدم که ارجوناني بها گاوادگيتا در برابر آن درگديسي بيمانند کريشنا داشت ، خيرگي ترسناک و دلپذير و بي همتا.


در صورت نگاري هند ، زن هندي وقتي که مي خواهد دست به شرمگاه خود برد تا پوشش آن را نگه دارد، دست چپش را مي برد ، بچه اش در سمت چپ بدن به بر مي گيرد، روي تکه ستوني از ماتورا مادري با پستان چپ به بچه شير مي دهد، به چشم هندي هر سمت بدن استعاره اي داشت ، به چشم يوناني و مصري قديم هم ، زن ايراني چپ و راست را نمي فهمد، نبايد ميان خودمان دنبال آن معاني بگرديم.

برآمدگي بام حوضخانه تکه اي بود از يک تمام. روي اين تکه ، قيدي نداشتم. دست پاچه نبودم ، نگاهي مرا نمي پاييد، من بودم و کاهگل خواهشناک . چيزي بر اين خلوت پاک مشرف نبود ، مگر آبي آسمان.
شبهاي داغ تابستان ، وقتي که خود آگاهي آدم ذوب مي شد. روي بام مي خوابيديم. و در پشه بند ، دور و ور آب مي پاشيديم ، بروي کاهگل تا ته خوابهايم مي دويد، غرائزي را گيج مي کرد.
کف اطاق آبي ، گفتم ، از کاهگل زرد پوشيده بود ، مربع زرد بود ، در شوبها کاراسيما کاراکتر
a مربع است و زرد است . در چين ،قربانگاه خاک که تلي مربع بود. از خاک زرد پوشيده بود. و زرد در آن ديار رنگ زمين است. رنگ زرد و زمين آسان کنار هم نشسته اند . بزرگي از ميان دوگن ها در گفت و گويي ماندني مي گويد :
" در ابتدا ، لباسها سفيد بود ، رنگ پنبه بود ، پس ، آدمها از پريده رنگي و شبيه پارچه بودن به هراس آمدند، پارچه را به رنگ زعفراني درآوردند. به رنگ خاک ، تا با خاک خود همانند شوند." در شرح زندگي پاتريک مقدس ، نوشته قرن پنجم ميلادي ، اشاره اي است به اين که موسي هشت رنگ در لباس روحاني هارون نهاد، بايد اين هشت رنگ را ، که رمز و نقش اند ، در جامه هاي روحاني ما پيدا کنند. پس آمده است : " چون کشيش به رنگ زرد نگاه کند ، در مي يابد که جسمش چيزي جز خاک و غبار نيست : هيچ غرورري نبايد در دلش پديد آيد " بنا به اساطير
Musica مردها را با خاک زرد آفريدند ( و زن ها را با يک گياه ) ، راتناسامبهاوا
(
Ratnasambhava)با زمين تطابق دارد ، رنگ سنتي و تمثيلي زمين زرد است. که در صفاي کامل خود در فلز گرانبها (طلا) و يا در گوهر (ratna) مي درخشد ، و همان کيمياست (cintamani) .
اما زرد، اين رنگ ، به گفته پرتال ، هم نشان پيوستگي به حق بود و هم آيت زنا. به چشم يوناني ، سيب طلا هم کنايه از سازش و عشق بود و هم ناسازگاري و فرجام بد : آتالانتا سيبهاي زرين باغ هسپريد ها را به چنگ آورد. پس تبارش بر باد رفت.
در آيين مسيح ، رنگ زرد ، که وقتي آيت سرور بود . رنگ رشک و خيانت شد. رنگ لباس يهودا شد در پرده ها ، در گوگول ، رنگ زرد مي ترساند ، از نمايشنامه " شبها در ده" تا " تاراس بولبا" زردي زياد مي شود تا در جلد دوم " ارواح مرده" مصرف زرد به اوج
مي رسد ، در کار اليوت زرد همسايه گناه است :
"
Sitting along the beds edge, where
you culled the paper from your hair
On clasped yellow soles of feet
in the palms of both soiled hands."
باشو ، خيلي دور از اليوت ، به همسازي صوت و چشمه صوت گوش مي دهد :
"قناري با صداي زرد فرزندش را مي خواند."
گوته
Farbenlehre، که رنگ را رنج نور مي داند ، درباره رنگ زرد صفت edel و unedel را به کار مي برد ، در جزيره Nias ، لوالانگي
(
Lowalangi) که خداي برتر است و به جهان برتر وابسته است. مظهر نيکي و حيات است. و رنگهايش زرد و طلايي است. در هند دراويدي ، در مراسم آييني ازدواج ، خواهر داماد يک سيني به سر مي برد که در آن مايعي است زرد : mangaltanni آميزه اي از آب و زعفران و آهک کشته ، رنگ زرد مالگالتاني نشان سرور و کاميابي است. شکوه زرد در سومين روز بارد و تودل (Bardo Thodo) تماشايي است : " در سومين روز ، صورت ناب عنصر خاک چون فروغي زرد مي تابد. همزمان ، از قلمرو زرين جنوب ، شکوه رانتاسامبها واي فر