امروز: پنجشنبه 31 مرداد 1387
   1   2      >

علي نوري (اسفندياري) مشهور به «نيما يوشيج» (يوش مازندران 1276ش- تهران 1338 ش) پس از تحصيل مقدمات در مکتبخانه هاي زادگاه خويش به تهران آمد و در مدرسـ? «سن لويي» به تحصيل پرداخت و از طريق زبان فرانسه با ادبيات اروپايي آشنايي يافت. در سال 1301 ش با چاپ منظومه اي با نام «افسانه» که به لحاظ وزن و فضا و شيو? بيان تازگي داشت به عنوان تأثيرگذارترين شاعر متجدد ايران مطرح شد و با کوشش هاي بعدي خود شعر فارسي را به مسيري تازه سوق داد. نيما به لحاظ «نظريه پردازي» نيز چهره اي مهم و تأثيرگذار به شمار مي رود. آراء او دربار? شعر و شاعري که در چند دفتر گرد آمده است، در کنار شعرش، چراغ راه شاعران پس او بوده است.



 


 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در يکشنبه 9/4/1387 و ساعت 12:7 صبح | نظرات ديگران()
پروفسور "لطفي زاده" که در جهان علم به پروفسور زاده مشهور است در سال 1921 در شهر باکو در جمهوري آذربايجان به دنيا آمد. مادرش يک پزشک روس و پدرش يک ژورناليست ايراني بود که در آن زمان به دلايل شغلي در باکو بسر ميبرد.
او در سن 10 سالگي همزمان با حکومت ديکتاتوري استالين در اتحاد جماهير شوروي سابق و در اثر شيوع قحطي و گرسنگي سراسري در سال 1931، به همراه خانواده مجبور به مراجعت به خانه پدري‌اش ايران شد و در شهر تهران زندگي جديدي را شروع کرد. لطفي زاده در کالج البرز تهران (دبيرستان فعلي البرز) تحصيلات متوسطه را به پايان رساند و در امتحانات کنکور سراسري، مقام دوم را کسب کرد. او در سال 1942 رشته برق و الکترونيک دانشگاه تهران را با موفقيت به پايان رساند و در طي جنگ دوم جهاني براي ادامه تحصيلات به آمريکا رفت و دوره فوق ليسانس مهندسي برق را در انستيتو تکنولوژي ماساچوست MIT واقع در شهر بوستون طي نمود. پس از آن دانشگاه کلمبيا در نيويورک را انتخاب کرد و سرانجام در سال 1949 موفق به دريافت درجه دکتراي خود از اين دانشگاه شد.
به گزارش آذربايجان، پرفسور لطفي زاده تحقيقات خود را در رشته تئوري سيستم از دانشگاه کلمبيا آغاز نمود. در سال 1956، از وي به عنوان دانشمند دعوت شد تا در انستيتوي مطالعات پيشرفته در دانشگاه پرينستون واقع در نيوجرسي به تدريس و تحقيق بپردازد. علاوه بر آن پرفسور لطفي زاده مشاغل علمي افتخاري متعددي را قبول کرده است که از ميان آنها ميتوان به موارد زير اشاره نمود:
استاد افتخاري رشته مهندسي برق دانشگاه پلي تکنيک ماساچوست MIT در سال 1968
دانشمند و محقق ممتاز آزمايشگاه تحقيقاتي شرکت اي بي ام IBM در کاليفرنيا در سالهاي 1977، 1973و 1968
دانشمند مدعو در مرکز مطالعات زبان و اطلاعات دانشگاه استنفورد کاليفرنيا در فاصله سالهاي 1978-1988.
در سال 1959، پرفسور لطفي زاده کار تمام وقت خود را با سمت استادي در دانشکده مهندسي برق دانشگاه کاليفرنيا در برکلي شروع کرد. در فاصله سالهاي 1968ـ1963، وي رياست دانشکده مهندسي برق دانشگاه کاليفرنيا در برکلي را عهده دار بود. اگر چه پرفسور لطفي زاده در سال 1991 بازنشسته شد، ولي همچنان فعاليتهاي علمي ايشان در دانشگاه کاليفرنيا ادامه دارد و به صورت مستمر در کنفرانسها، سمينارها در شهرهاي مختلف جهان شرکت کرده و سخنراني ميکنند (پروفسور زاده در 2 اکتبر 2002 در جمع کانون مهندسين تورنتو هم شرکت و سخنراني کردند). در حال حاضر پرفسور لطفي زاده به عنوان استاد ممتاز مهندسي برق، مديريت مرکز نرم افزار کامپيوتري دانشگاه برکلي را عهده دار است. اين مرکز بيش از 2000 نفر عضو دارد و 100 موسسه علمي به آن وابسته هستند. تا سال 1965، تحقيقات پرفسور لطفي زاده عموماً در زمينه تئوري سيستم ها و تجزيه و تحليل تئوري تصميمات بود. در آن سال، وي تئوري و منطق فازي Fuzzy Logic را پايه گذاري کرد و سپس در زمينه کاربردهاي اين تئوري در هوش مصنوعي، زبان شناسي، منطق، تئوري تصميمات، تئوري کنترل، سيستمهاي خبره و شبکه هاي اعصاب به تحقيقات گسترده‌اي پرداخت. در حال حاضر حاصل تحقيقات پرفسور لطفي زاده در زمينه منطق فازي در بخشهاي گوناگون طراحي نرم‌افزار و سخت افزار و محاسبات کامپيوتري بر مبناي کلمات، تئوري شعور کامپيوتر در درک زبان طبيعي و صنايع سبک و سنگين مورد استفاده است.
پرفسور لطفي زاده به عنوان کاشف و مبتکر منطق فازي شهرت جهاني دارد. وي طي يک مقاله علمي کلاسيک که در سال 1965 به چاپ رسيد مفهوم مجموعه فازي که اساس تئوري تجزيه و تحليل سيستمهاي پيچيده است را بر اساس زبان طبيعي معرفي کرد. پس از معرفي تئوري فازي، بيش از 15000 مقاله علمي توسط دانشمندان جهان درباره منطق فازي و کاربردهاي گسترده آن در نشريات علمي منتشر شد و در حدود 3000 درخواست ثبت اختراع در اين زمينه در کشورهاي مختلف جهان به عمل آمد. در سال مالي 1992ـ1991، کمپاني ماتسوشيتا، بخش وسايل الکترونيکي و تجهيزات هوانوردي پاناسونيک ژاپن به تنهايي توانست وسائل، تجهيزات و سيستمهاي الکتريکي و الکترونيکي به ارزش يک ميليارد دلار به فروش برساند که در آنها از منطق فازي استفاده شده بود. در حال حاضر 12 ژورنال علمي دنيا که در عناوين آنها کلمه "فازي" ديده ميشود به چاپ ميرسد. تنها در کشور ژاپن بيش از 2000 مهندس و دانشمند در رشته منطق فازي به تحقيقات علمي و صنعتي مشغول هستند. پرفسور لطفي زاده عضو ارشد انستيتوي مهندسي برق و الکترونيک آمريکا، عضو ارشد بنياد گوگن هايم Gugenheim، عضو ارشد آکادمي ملي مهندسي آمريکا، عضو ارشد کنگره جهاني Cybernetics ، عضو آکادمي علوم روسيه، عضو افتخاري انجمن مطالعات Cybernetics اتريش، عضو ارشد اتحاديه بين المللي سيستم هاي فازي و عضو ارشد چندين انجمن و موسسه علمي ديگر است.
پرفسور لطفي زاده موفق به دريافت 9 مدال علمي گرديده است که از اين تعداد پنج مدال به مناسبتهاي گوناگون توسط انستيتوي مهندسي برق و الکترونيک آمريکا و چهار مدال ديگر توسط انستيتوي مهندسي مکانيک آمريکا، انجمن علوم مهندسي آمريکا، آکادمي علوم جمهوري چک و انجمن بين المللي سيستمهاي هوشمند به وي اهدا شده است. به علاوه پرفسور لطفي زاده 14 جايزه علمي دريافت نموده که از آن جمله ميتوان به جايزه اهدايي بنياد معروف هونداي ژاپن اشاره نمود.
دانشگاههاي متعدد جهان با اهداي دکتراي افتخاري به پرفسور لطفي زاده از خدمات علمي وي بويژه ابداع منطق فازي که علوم و مهندسي کامپيوتر و تئوري سيستمها را دگرگون کرده است، قدرداني نموده اند. اين دانشگاه ها عبارتند از:
دانشگاه تولوز فرانسه، دانشگاه تورنتو کانادا، دانشگاه ايالتي نيويورک، دانشگاه دورتموند Dortmund آلمان، دانشگاه اوويدو اسپانيا، دانشگاه ليک هد Leakhead کانادا، دانشگاه گرانادا اسپانيا، دانشگاه لويزويل Lousiville آمريکا، دانشگاه باکو جمهوري آذربايجان، دانشگاه گليويس Gliwice لهستان، دانشگاه اوستراوا Ostrava جمهوري چک، دانشگاه فلوريداي مرکزي آمريکا، دانشگاه هامبورگ آلمان و دانشگاه پاريس فرانسه.
پرفسور لطفي زاده عضو هيئت مشورتي مرکز فازي آلمان، عضو هيئت مشورتي مرکز تحقيقات فازي دانشگاه تگزاس، عضو کميته مشورتي مرکز آموزش و تحقيقات سيستمهاي فازي و هوش مصنوعي روماني، عضو هيئت مشورتي موسسه بين المللي مطالعات سيستمها، عضو هيئت مديره انجمن بين المللي شبکههاي اعصاب، رئيس افتخاري اتحاديه سيستمهاي فازي بيومديکال ژاپن، رئيس افتخاري اتحاديه منطق و تکنولوژي فازي اسپانيا، عضو هيئت مشورتي انستيتوي ملي انفورماتيک توکيو و عضو هيئت مديره انستيتوي سيستمهاي هوشمند ايلي نوي آمريکا است.
پروفسور لطفي زاده به طور رسمي از سال 1991 بازنشسته شده و مقيم سانفرانسيسکو است. او به هنگام فراغت به سرگرمي محبوبش عکاسي ميپردازد. سرگرمي ديگر لطفي زاده موسيقي است. او در اتاق نشيمن خود بيست و هشت بلندگوي حساس نصب کرده تا به موسيقي کلاسيک با کيفيت بهتري گوش کند.
پروفسور لطفي زاده داراي بيست و سه درجه دکتراي افتخاري از دانشگاههاي معتبر جهان است، بيش از 200 مقاله علمي را به تنهايي به نگارش در آورده و در حال حاضر عضو هيئت تحريريه بيش از 50 مجله علمي دنيا ميباشد.

منطق فازي
پروفسور لطفي زاده در سال 1962 براي اولين بار در ژورنال مهندسي واژه Fuzzy Logic را مورد استفاده قرار داد. بر اساس نظريه او کلمات درست و نادرست (مشابه بله و خير) واژه‌هاي چندان مناسبي براي ماشين و کامپيوتر که از صفر و يک استفاده ميکنند نيستند و به جاي آنها بايد از عبارت درجه درستي استفاده کرد. به عبارت ديگر منطق کلاسيک ارسطويي که بر مبناي صحيح و غلط بودن قضايا شکل ميگيرد بايد با نظريه احتمالات تکميل شود و منطق کاملتري موسوم به منطق فازي را که ماشين قادر به تشخيص آن باشد شکل دهد. مراکز علمي و صنعتي ژاپن با تشکيل اتحاديه بين‌المللي سيستمهاي فازي و برگزاري کنفرانسهاي متعدد درباره منطق فازي و استفاده از نتايج آن در صنعت توانستند محصولات فازي نظير پنکه، دوربين عکاسي و ويدئو، ماشين لباسشوئي، يخچال، سيستمهاي تهويه مطبوع و گرم و خنک کننده، جاروي برقي و ساير محصولات الکترونيکي و الکتريکي را بر اساس منطق فازي به مرحله توليد برسانند. به طور مثال در محصولات جديد ماشينهاي لباسشوئي که سيستم کنترل اتوماتيک فازي نصب شده، ماشين ميتواند ضمن برآورد مقدار و تشخيص جنس لباسها ميزان تميزي و چرکي آنها را حدس زده و بر اساس يافته‌هاي خود حرارت آب، مقدار آن و نيز سرعت چرخش ماشين را تعيين کند.
ابداع روش پروفسور لطفي منطق دوگانه بين قضاياي ارسطويي را از شايد به حتماً و بالعکس دگرگون کرد. سايت دانشکده کامپيوتر دانشگاه باپتيست هنگ کنگ در مقاله‌اي پس از اهداي دکتراي افتخاري به پروفسور لطفي در تشريح تئوري فازي مينويسد: او توانست بين بله و خير منطق شايد را که تا سال 1970 ماشين و کامپيوتر از تشخيص آن عاجز بود ارائه کند. در آن سايت براي روشن شدن تئوريهاي منطقي به قضيه فلسفي رسيدن از کل به جزء که "همه انسانها فاني هستند؛ سقراط انسان است، پس سقراط هم فاني است" اشاره ميشود.
در توضيح بيشتر منطق فازي بايد اضافه شود که مفاهيم غير دقيق (شايدها) بسياري در پيرامون ما وجود دارند که آنها را به صورت روزمره در قالب عبارتهاي مختلف بيان ميکنيم . در جمله هوا خوب است هيچ کميتي براي خوب بودن هوا مطرح نميشود تا اندازه خوبي آن مشخص شود و برداشت انسان از هواي خوب در يک حس کيفي باقي ميماند. در واقع مغز انسان با در نظر گرفتن عوامل مختلف و بر اساس تفکر استنتاجي و نه استدلالي جملات را تعريف و ارزش گذاري ميکند که مدل سازي آنها به زبان و فرمولهاي رياضي اگر غير ممکن نباشد کاري بسيار پيچيده خواهد بود. منطق فازي تکنولوژي جديدي است که براي پردازش وقايع غير قطعي ارائه شده و دقيقاً آن چه را که در طبيعت و زندگي روزمره با آن در ارتباط هستيم به طريق منطقي و رياضي انجام ميدهد. منطق فازي در مقابل منطق بايناري يا منطق Boolean قرار دارد و براي طراحي سيستمهاي خبرهExpert System به کار ميرود. سيستمهاي خبره توانايي شبيه سازي قوانين جهان را دارند و در حال حاضر در کنترل خودکار ترافيک، سيستم ترمز ABS اتومبيلها، ماشينهاي صنعتي هوشمند، سيستمهاي تشخيص هويت از روي اثر انگشت يا تصوير مردمک چشم و حتي غلط ياب تايپي در نرم افزارهاي نگارشي مانند MS-Word استفاده شده و به اين ترتيب نارسايي منطق صفر و يک براي شبيه سازي جهان واقعي با منطق فازي کاملاً حل ميشود.
اگر چه به کاربرد منطق فازي روز به روز افزوده شده و انسانها از آن در رسيدن به آسايش و راحتي خود استفاده ميکنند، اما پرفسور لطفي زاده اعتقاد دارد منطق فازي اکسير و نوشدارو نيست زيرا توانايي انسان بيش از سيستمهاي منطقي و کامپيوتري است و آنها با هم قابل مقايسه نيستند.


 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در شنبه 18/3/1387 و ساعت 6:21 عصر | نظرات ديگران()
سعدي ظاهرا در بين‌ سالهاي‌ 600 تا 610 ه. ق‌ در شهر شيراز به‌ دنيا آمده‌ است‌.سعدي‌ در خانواده‌اي‌ اهل‌ علم‌ و ادب‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود(1) و از اوان‌ کودکي‌ تحت‌ نظارت‌ دقيق‌ پدرش‌ به‌ آموختن‌ علوم‌ و معارف‌ روزگار خويش‌ پرداخت‌.
سعدي‌ در 12 سالگي‌ پدرش‌ را از دست‌ داد و با سرپرستي‌ مادرش‌ تحصيلات‌ خود را ادامه‌ داد. استاد در سال‌ 621ه.ق رهسپار بغداد که‌ مرکز علمي‌ و ادبي‌ بزرگ‌ آن‌ روز جهان‌ اسلام‌ بود گشت‌ ودر مدرسه‌ معروف‌ نظاميه‌ بغداد و ديگر محافل‌ علمي‌ آن‌ شعر مشغول‌ به‌ تحصيل‌ شد.
سعدي‌ در ا ايام‌ي که به‌ خوشه‌ چيني‌ از محضر دو تن‌ از بزرگترين‌ مشايخ‌ بزرگ‌ صوفيه‌ آن‌ روزگار ابوالفرج‌ بن‌ جوزي‌ و ‌شيخ‌ شهاب‌ الدين‌ سهروردي مشغول‌ بود همزمان‌ با اين‌ اوضاع‌ و احوال‌ دل‌ از زادگاه‌ زيباي‌ خود برکشيد و به‌ پيروي‌ از روح‌ بي‌آرام‌ و بيقرار خود به‌ شوق‌ جهانگردي‌ عازم‌ سفري‌ دور و دراز گشت‌ که‌ بين‌ سي‌ تا چهل‌ سال‌ به‌ طول‌ کشيد.
حکيم‌ پس‌ از اين‌ مسافرت‌ طولاني‌ و در حالي‌ که‌ از جواني‌ خام‌ و بي‌تجربه‌ به‌ پيري‌ دنيا ديده‌ و شيخي‌ اخلاق‌گرا با کوله‌باري‌ از تجارب‌ معنوي‌ و افکار ورزيده‌ بدل‌ گشته‌ بود به‌ شيراز بازگشت‌. اين‌ زمان‌ که‌ حدود سال‌ 655 ه.ق‌ بوده‌ است‌ .
وي به سال 691 ه. ق‌ در شيراز درگذشت.
آثار معروف او گلستان‌و بوستان‌ است.


 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در يکشنبه 22/2/1387 و ساعت 3:39 عصر | نظرات ديگران()
جلال آل احمد در 2 آذر 1302در تهران به دنيا آمد. در 1323 به حزب توده پيوست و سه سال بعد در انشعابي جنجالي از آن کناره گرفت. نخستين مجموعه داستان خود به نام «ديد و بازديد» را در همين دوران منتشر کرده بود. او که تاثيري گسترده بر جريان روشنفکري دوران خود داشت، به جز نوشتن داستان به نگارش مقالات اجتماعي، پژوهش‌هاي مردم شناسي، سفرنامه‌ها و ترجمه‌‌هاي متعددي نيز پرداخت.
شايد مهمترين ويژگي ادبي آل احمد نثر او بود. نثري فشرده و موجز و در عين حال عصبي و پرخاشگر، که نمونه‌ها‌‌ي خوب آن را در سفرنامه‌هاي او مثل «خسي در ميقات» مي‌توان ديد.
وي در 18 شهريور 1348 در اسالم گيلان درگذشت.


 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در دوشنبه 19/1/1387 و ساعت 12:9 صبح | نظرات ديگران()
علامه علي اکبر دهخدا پايه گذار طنز نوين فارسي، در سال 1297 هـ .ق برابر 1257 هـ.ش در تهران به دنيا آمد. در نه سالگي پدرش را از دست داد. پس از طي ده سال مدارج تحصيلي علوم قديمه، براي تحصيل علوم جديد به مدرسه سياسي رفت و ديپلم(معادل ليسانس) گرفت. سپس به خدمت وزارت امور خارجه درآمد و پس از چندي همراه معاون‌الدوله غفاري به بالکان رفت، مدتي در اروپا بود و ضمن انجام کارهاي اداري، به تکميل زبان فرانسه و دانش هاي جديد پرداخت. سپس به وطن بازگشت. بازگشت او، مصادف با نخستين روزهاي نهضت مشروطه خواهي بود. پس از شش ماه کار در اداره‌ي سوشه‌ي خراسان از دهم خرداد 1286 هـ ش به عنوان نويسنده و سردبير، به همراه ميرزا جهانگير خان شيرازي و ميرزا قاسم خان صور اسرافيل مجله‌ي صور اسرافيل را بنياد نهاد و در آن، ستون معروف طنز «چرند و پرند» را با امضاهاي «دخو» «نخود همه آش» «خادم الفقراء»‌و.....نوشت و به خاطر درونمايه انتقادي و طنز گزنده‌ي آن بارها مورد تهديد و تطميع قرار گرفت. صور اسرافيل با توجه به تعطيلي و توقيف‌هاي مکرر جمعاً در سي و دو شماره منتشر شد. دهخدا پس از تعطيل اجباري صور اسرافيل و شکست مشروطه، به اروپا تبعيد شد و در ايوردون سويس سه شماره ديگر از صور اسرافيل را منتشر کرد. سپس به استانبول رفت و با ياري گروهي از ايرانيان، روزنامه سروش را تا پانزده شماره منتشر ساخت. همزمان با فتح تهران به دست مجاهدين و خلع محمدعلي شاه از سلطنت، از کرمان و تهران به نمايندگي دوره‌ي دوم مجلس شوراي ملي برگزيده شد و به دعوت مشروطه خواهان در روز يکشنبه يازدهم محرم 1328 هـ ق به تهران بازگشت. همزمان به نوشتن مقالات سياسي و انتقادي و گاه طنز در روزنامه‌ي محبس، آفتاب، شوري، پيکار و ايران کنوني پرداخت.
در روزهاي جنگ جهاني اول در يکي از قراي بختياري انزوا اختيار کرد و طرح ايجاد لغت‌نامه امثال و حکم را ريخت. پس از جنگ، به تهران بازگشت، از کارهاي سياسي کناره گرفت و به کارهاي علمي و ادبي و فرهنگي پرداخت. آنگاه مدتي رياست دفتر (کابينه وزارت معارف و رياست تفتيش وزارت عدليه را بر عهده داشت و مدتي نيز به رياست مدرسه علوم سياسي رسيد و سپس رياست دانشکده علوم سياسي و اقتصادي تا سال 1320 بر عهده داشت.) در اين سال بازنشسته شد و يکسره به کار لغت‌نامه پرداخت. او عضو هيأت رئيسه نخستين کنگره نويسندگان ايران (تير 1325 هـ.ش) بود و روز شنبه هفتم اسفند 1334 هـ.ش وفات يافت.
شهرت دهخدا در عرصه طنز به خاطر ستون «چرند و پرند» او در صور اسرافيل است. طنز او تجلي رويکرد مردمي و مدرنيستي نهضت مشروطه بود. از سويي استبداد و ارتجاع و ضديت با حکومت قانون را نشانه مي‌رفت و از سوي ديگر، تحجر و قشري نگري را نقد مي‌کرد. از اين رو، درونمايه‌ي اجتماعي، سياسي و فرهنگي داشت، و به مسايل زندگي مردم مي‌پرداخت. نوشته‌هاي دهخدا چه از جهت ساختار و چه درونمايه، نو و سنت شکنانه بود. از نظر درونمايه، آثار طنز او نو بود، از اين جهت که طنز آن زمان، يا در خدمت قدرت بود و يا رنگ تفنن داشت و از اين رو اين چنين در خدمت طرح مسايل خرد و کلان زندگي مردم قرار نداشت.
از نظر ساختاري، دهخدا الگويي از طنز را ارايه داد که بر سادگي، رواني و همه کس فهم سخن گفتن استوار بود، بدون اين که به بلاغت و اصول درست نويسي خدشه اي وارد آيد. در حقيقت، دهخدا زبان مردمي را اعتبار ادبي بخشيده و پايه گذار سبکي نوين در ادبيات فارسي شد.
نگاه او، تيز و نکته ياب بود و در يافتن شيوه‌ي طرح موضوع و به کار گيري تمهيد و مقدمه‌هاي متعدد براي عنوان کردن يک مسأله، تسلطي استادانه داشت. به طور معمول مقدمه‌اي در زمينه موضوعات ساده و معمولي روزمره مطرح مي‌ساخت و سپس آن را به نتيجه‌اي نامنتظر مي‌کشاند و از شگردهاي گوناگون ادبي اعم از تجاهل‌العارف«نادان نمايي»، ايهام، استعاره و ....کمک مي‌گرفت. خلق قالبهاي متعدد ومتنوع اعم از نامه نگاري، نظيره نويسي زبان مردم کوچه و بازار، گفت و گوي نويسي و خاطره نويسي ويژگي ديگر آثار طنز اوست.
«تيپ سازي» شگرد ديگر او در ارايه طنز بود. دهخدا در چرند و پرند، پرسوناژهايي را از قبيل «سگ حسن دله» ، «خرمگس» و ....خلق کرد که از آنان براي طرح مسايل کمک مي‌گرفت. برخي از آثار او، در چرند و پرند را از اين نمونه هاي داستان کوتاه به شمار مي‌آورند که عامل لحن را نيز وارد ادبيات فارسي مي‌کند بر همين اساس او را اولين نويسنده‌اي مي‌دانند که طنز را به قلمرو ادبيات داستاني مي‌کشاند.
دهخدا نويسنده عالي‌ترين سلسله مقاله هاي طنزآميز سياسي عصر انقلاب مشروطيت است که هنوز از بهترين نوشته‌هاي طنزآميز سياسي زبان فارسي به شمار مي‌آيد و هنوز الهام بخش براي طنز نويسان امروز ماست .

 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در سه‏شنبه 28/12/1386 و ساعت 11:16 عصر | نظرات ديگران()
در اوايل قرن شانزدهم ميلادي در دهکده اي نزديک شهر استرتفورد در ايالت واريک انگلستان زارعي موسوم به ريچارد شکسپير زندگي مي کرد. يکي از پسران او به نام "جان" در حدود سال 1551 به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشي پرداخت و "ماري آردن" دختر يک کشاورز ثروتمند را به همسري برگزيد . ماري در 26 آوريل 1564 پسري به دنيا آورد و نامش را "ويليام" گذاشت. اين کودک به تدريج پسري فعال ، شوخ و شيطان شد ، به مدرسه رفت و مقداري لاتين و يوناني فرا گرفت . ولي به علت کسادي شغل پدرش ناچار شد براي امرار معاش، مدرسه را ترک کند و شغلي براي خود برگزيند . برخي مي گويند اول شاگرد قصاب شد و چون از دوران نوجواني به قدري به ادبيات دلبستگي داشت که معاصرين او نقل کرده اند ، در موقع کشتن گوساله خطابه مي سرود و شعر مي گفت.
در سال 1582 موقعي که هجده ساله بود ، دلباخته دختري بيست و پنج ساله به نام "آن هثوي" از دهکده مجاور شد و با يکديگر عروسي کردند و به زودي صاحب سه فرزند شدند . از آن زمان زندگي پر حادثه شکسپير آغاز شد و به قدري تحت تأثير هنرپيشگان و هنر نمايي آنان قرار گرفت که تنها به لندن رفت تا موفقيت بيشتري کسب کند و بعداً بتواند زندگي مرفه تري براي خانواده خود فراهم نمايد.
پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانه هاي مختلف رفت و در آنجا به حفاظت اسبهاي مشتريان مشغول شد ولي کم کم به درون تماشاخانه راه يافت و به تصحيح نمايشنامه هاي ناتمام پرداخت و کمي بعد روي صحنه تئاتر آمد و نقشهايي را ايفا کرد . بعدا وظايف ديگر پشت صحنه را به عهده گرفت . اين تجارب گرانبها براي او بسيار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت کارهايش را پيگيري کرد که حسادت هم قطاران را برانگيخت.
در آن دوره هنرپيشگي و نمايشنامه نويسي حرفه اي محترم و محبوب تلقي نمي شد و طبقه متوسط که تحت تأثير تلقينات مذهبي قرار داشتند ، آن را مخالف شئون خويش مي دانستند . تنها طبقه اعيان و طبقات فقير بودند که به نمايش و تماشاخانه علاقه نشان مي دادند.
در آن زمان بود که شکسپير قطعات منظومي سرود که باعث شهرت او شد و در سال 1594 دو نمايش کمدي در حضور ملکه اليزابت اول در قصر گوينويچ بازي کرد و در 1597 اولين کمدي خود را به نام "تقلاي بي فايده عشق" در حضور ملکه نمايش داد و از آن به بعد نمايشنامه هاي او مرتباً تحت حمايت ملکه به صحنه تئاتر مي آمد.
اليزابت در سال 1603 زندگي را بدرود گفت، ولي تغيير خاندان سلطنتي باعث تغيير رويه اي نسبت به شکسپير نشد . جيمز اول به شکسپير و بازيگرانش اجازه رسمي براي نمايش اعطا کرد . نمايشنامه هاي او در تماشاخانه "گلوب" که در ساحل جنوبي رود تيمز قرار داشت ، بازي مي شد. بهترين نمايشنامه هاي شکسپير درهمين تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد . هرشب شمار زيادي از زنان و مردان آن روزگار به اين تماشاخانه مي آمدند تا شاهد اجراي آثار شکسپير توسط گروه پر آوازه " لرد چيمبرلين" باشند . اهتزاز پرچمي بر بام اين تماشاخانه نشان آن بود که تا لحظاتي ديگر اجراي نمايش آغاز خواهد شد . در تمام اين سالها خود شکسپير با تلاشي خستگي ناپذير - چه در مقام نويسنده و چه به عنوان بازيگر- کار مي کرد . اين گروه، علاوه بر آثار شکسپير، نمايشنامه هايي از ساير نويسندگان و از جمله آثار "کريستوفر مارلو" ي گمشده و نويسنده نو پاي ديگر به نام "جن جانسن" را نيز به اجرا در مي آورند ، اما احتمالا آثار استاد "ويليام شکسپير" بود که بيشترين تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه مي کشيد.
اين تماشاخانه به صورت مربع مستطيل دو طبقه اي ساخته شده بود ، که مسقف بود ولي خود صحنه از اطراف ديواري نداشت و تقريباً در وسط به صورت سکويي ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقه اي منتهي مي گشت که از قسمت فوقاني آن اغلب به جاي ايوان استفاده مي شد.
شکسپير بزودي موفقيت مادي و معنوي به دست آورد و سرانجام در مالکيت تماشاخانه سهيم شد. اين تماشاخانه در سال 1613 در ضمن بازي نمايشنامه "هانري هشتم" سوخت و سال بعد بار ديگر افتتاح شد ، که آن زمان ديگر شکسپير حضور نداشت ، چون با ثروت سرشار خود به شهر خويش برگشته بود . احتمالا شکسپير در سال 1610 يعني در 46 سالگي دست از کار کشيد و به استرتفرد بازگشت ، تا درآنجا از هياهوي زندگي در شهر لندن دور باشد . چرا که حالا ديگر کم و بيش آنچه را که در همه آن سالها در جستجويش بود به دست آورده بود. نمايش نامه هايي که در اين دوره از زندگيش نوشته " زمستان" و " توفان" هستند که اولين بار در سال 1611 به اجرا در آمدند.
در آوريل سال 1616 شکسپير چشم از جهان بست و گنجينه بي نظير ادبي خود را براي هموطنان خود و تمام مردم دنيا بجا گذاشت . آرمگاه او در کليساي شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسکوني او با وضع اوليه خود هميشه زيارتگاه علاقمندان به ادبيات بوده و هر سال در آن شهر جشني به ياد اين مرد بزرگ برپا مي گردد.
ارزش ادبي شکسپير
شکسپير در حقيقت شاعر انسانيت و نقاش خصايل خوب و بد انساني است . نمايشنامه هاي تاريخي او به وقايع بي روح و کهنه، روح تازه اي مي بخشند و شخصيتهاي ادوار مختلف تاريخ را با طرز فکر و عادات و خصوصيات هر دوره براي خواننده و بيننده مجسم مي سازند . قدرت او در تلفيق و ترکيب صحنه هاي واقعي پراکنده ، به صورت يک جريان واحد و مربوط به همه حاکي از زبردستي بي نظير او در فن نمايش است. نمونه اين هنر را مي توان در تشريح دوره نفرت انگيز سلطنت "جان" يا کناره گيري "ريچارد دوم" يا مصيبتهاي "هانري چهارم" يافت.
هنر او در مجسم ساختن صحنه هاي غم انگيز و خنده آور به اوجي مي رسد که بي سابقه است . او قادر است تماشاچي را بي اختيار به خنده وادارد يا اشکهاي تأثر او را سرازير سازد. بازيگراني از قبيل "فالستاف" و "گوبو" و دلقکهاي نمايشنامه هاي مختلف او نمونه هاي جالبي از اين قدرت ابداع مي باشند. در صحنه هاي درام کمتر وقايع در ادبيات مانند مرگ کلئوپاترا، مرگ رومئو و ژوليت و خفه شدن دزدمونا بدست اتللو و برخي از صحنه هاي مکبث يا رفتار دختران "ليرشاه" نسبت به پدر خود يافت مي شود.
در اغلب نمايشنامه هاي شکسپير پريان و ارواح و جادوگران نقش فراواني به عهده دارند که نمونه آن " اوبرون" و " پک"، روح قيصر، روح پدر هملت، و سه خواهر جادوگر در مکبث مي باشند.
در نتيجه مي توان گفت که نمايشنامه هاي او از لحاظ تنوع موضوع ، غني بودن لغت ، طرز تشريح وقايع و وحدت هدف و نتيجه، کم نظير است و اگر چه در هر نمايشنامه وقايع متعددي مانند رشته هاي رنگارنگ ، به هم بافته شده ، ولي همه آنها جنبه تزئيناتي دارد که در عين حال به اين قالي بزرگ ادبي جلوه و شکوه خاصي بخشيده به طوري که سادگي ، پيوستگي و وحدت زمينه اصلي آن را از بين نمي برد و از لطف و تناسب آن نمي کاهد.
صحنه تئاتر دوره شکسپير شکوه ، جلال ، ابزار و وسايل تماشاخانه امروزي را نداشت و به صورت سکويي باز و ساده ساخته شده بود ، که بازيگران با البسه خود و بدون هيچ گونه دکور روي آن بازي مي کردند و در نتيجه درک بسياري از تغييرات صحنه و مفهوم حقيقي به عهده تماشاچي گذاشته مي شد . تعجب اين است که با وجود فقدان اين وسايل نمايشنامه هاي شکسپير آن ارزش واقعي خود را از کف نداده و هنوز مورد پسند بسياري از مردم قرار مي گيرد . البته در تماشاخانه هاي امروزي و فيلمهايي که بر مبناي اين نمايشنامه ها تهيه مي شود ، دخل و تصرف زيادي در وضع صحنه ها به عمل مي آيد ، تا بيننده و شنونده به آساني بتوانند پيوستگي وقايع يا تغييرات صحنه را درک کند، همين نکته گواه بر اين است که بينندگان تئاتر عهد شکسپير تا چه حد به هنر و نمايشنامه علاقه داشتند ، که بدون وجود تسهيلات امروزي حداکثر لذت را از آثار او مي بردند.
هنر شکسپير در نمايشنامه نويسي تنها از لحاظ توجه کامل به وضع صحنه و تغييرات لازم نيست؛ بلکه او همانند يک روانشناس واقعي مي داند که چطور صحنه هاي غم انگيز را با صحنه هاي کمدي تلفيق کند ، تا جنبه هاي مختلف حواس پنجگانه را اقناع نمايد و با ايجاد اوضاع متضاد، احساس معين يا نکته مخصوص را تاکيد کند و از شدت عمل و پيمودن راه افراط خودداري نمايد . نمونه اين هنر را مي توان مخصوصاً در نمايشنامه هاي غم انگيز او يافت . در نمايشنامه مکبث موقعي که احساسات شخصي به علت خيانت حيواني مکبث و همسرش به اوج شدت خود رسيده صحنه شوخي هاي مستانه و حماقت دربان آغاز مي شود ، تا بيننده را بخنداند و به او بار ديگر آرامش خاطر ببخشد که بتواند به نتايج جنايت در صحنه هاي بعدي توجه و تعمق کند . در نمايشنامه هملت موضوع داستان در حقيقت متعلق به تمام ادوار زندگي است و جنبه يک تحقيق رواني را دارد که چطور شخصي در زندگي دچار شک و ترديد مي شود و تاثير آن چيست.
در تمام موارد شکسپير ناچار بود متکي به قدرت و قوت موضوع داستان و طرز تشريح آن باشد و در زمان حاضر هم ، هر هنرپيشه انگليسي که آرزو دارد به اوج شهرت هنر خود برسد ، سعي مي کند اول شهرتي به عنوان بازيگر نمايشنامه هاي شکسپير پيدا کند . چون تنها آهنگ ، بيان ، حرکت و فصاحت اوست که مي تواند در تماشاچي تأثير داشته باشد، نه تزئينات و زمينه هاي کمکي و وسايل که در عين حالي که براي مجسم ساختن صحنه ضروري است؛ مانع از اين است که هنر پيشه بتواند نبوغ و هنر خود را به حد کمال عرضه بدارد.
هدف شاعر بحث در اخلاقيات نيست ، بلکه انگيزه اي وسيع تر از ترويج يک مکتب ، عقيده يا نکته اخلاقي دارد . کوشش نويسنده نمايشنامه در اين است که به جاي ترشيح افکار يا خصايص معين جنبه هاي مختلف زندگي واقعي را ترسيم کند که مربوط به مکان يا زمان يا شرايط معيني باشد و يا واکنش افرادي را که از لحاظ فکري، احساساتي، بدني يا روحي با هم متفاوت مي باشند ، ولي گردش زمانه آنها را در يک جا جمع کرده است نسبت به يکديگر مجسم سازد . بنابراين نمايشنامه نويس بايد مفهوم زندگي را درک کرده و با انواع مردمي که در نقاط مختلف دنيا ديده مي شوند ، آشنا شده باشد . يعني در حقيقت قدرت مشاهده و قوه تشخيص او در مورد خصوصيات اخلاقي افراد به مقدار حداکثر، تقويت شده باشد و در نمايشنامه خود اين افراد را تحت شرايط معيني که ساخته و پرورده فکر خود او است قرار دهد ، تا نتيجه معيني بدست آورد . در اين صورت اين افراد بايد تا حدي حقيقي و واقعي جلوه گر شوند، که تصور نشود آنها عروسک هايي در دست نويسنده بودند که به اين سو و آن سو کشانده شدند . قهرمان داستان بايد حقيقتاً صورت قهرمان را پيدا کند و شياد به شکل شياد، دلقک واقعاً خنده آور گردد ، فيلسوف خود را فيلسوف نشان دهد و زنان داستان خصلت زنان را مجسم سازند.
اگر نويسنده نمايشنامه زياد از حد در اعمال و طرز فکر بازيگران ساخته دست خويش مداخله کند ، فاصله زيادي بين افراد حقيقي و بازيگران داستان بوجود مي آورد ، که ديگر نمي توان حقيقت وجود آنها را باور کرد.
شکسپير در اين مورد خود را قاضي بي طرفي نشان مي داد و شخصيتهاي داستان را به حال خود مي گذاشت تا حقيقت دروني خود را نشان دهند . به همين جهت نمي توان به آساني درک کرد که فلسفه و نظريه شکسپير درباره زندگي چيست.
افکار و عقايدي که شخصيتهاي نمايشنامه هاي شکسپير ابراز مي دارند ، به قدري متنوع و در بسياري از موارد متضاد است که بايد آن را متعلق به خود آنها دانست و نمي توان گفت همه آنها نماينده افکار شکسپير است؛ چون دليل برتري يک نويسنده اين است که خود را به انواع نظريه ها مسلط سازد به طوري که نتوان او را به صورت معين و مشخص شناخت.
فرد معمولي براي صحبت هاي عادي احتياج به دو يا سه هزار لغت دارد و برخي از مردم هم در حد کمتر از دو هزار کلمه بکار مي برند . "ميلتون" شاعر معروف انگليسي که از نوابغ محسوب مي شود ، در حدود هشت هزار لغت به کار برده ، ولي در آثار شکسپير در حدود بيست و يک هزار لغت ديده مي شود . به همين جهت مطالعه متون اصلي او به زبان انگليسي ، خالي از اشکال نيست و نه تنها احتياج به فرهنگ جامعي دارد ، بلکه در بسياري از موارد توضيحات نقادان و محققين اين درام نويس، ضروري است و گذشته از آن قوه حدس و تشخيص خواننده اين درام نويس ضروري است و خواننده پس از آشنايي کافي به آثار او درک مطالب بغرنج ، که اکثراً در قالبي بسيار موجز به رشته تحرير درآمده ، را آسانتر مي سازد.
مجموعه آثار
با توجه به تعداد نمايشنامه هايي که هر ساله از شکسپير به صحنه مي آمد ، مي توان اين طور نتيجه گرفت که او آنها را بسيار سريع مي نوشته است. مثلا گفته شده او فقط دو هفته وقت صرف نوشتن نمايشنامه "زنان سر خوش وينزر" (که در سال 1601 اجرا شد) کرده است . البته اين بسيار هيجان آور است که شکسپير را در حالتي شبيه به آنچه در اين نقاشي مي بينيم ، در ذهن مجسم مي کنيم، که تنها با تخيلات و الهامات خود در يک اتاق زير شيرواني کوچک نشسته است و با شتاب چيز مي نويسد، اما واقعيت غير از اين بود. آن طور که گفته مي شود شکسپير بيشتر نمايشنامه هايش را دراتاق کوچکي در انتهاي ساختمان تماشاخانه مي نوشته است . به احتمال زياد شکل فشرده اي از نمايشنامه را از طرح داستان گرفته تا شخصيتها و ساير عناصر نمايشي، با شتاب به روي کاغذ مي آورده... بعد آن را کمي مي پرورانده و در پايان، زماني که بازيگرها خود را با نقشهاي نمايشي انطباق مي دادند ، شکل نهايي آن را تنظيم مي کرده است.
طرحهاي شکسپير اغلب چيز تازه اي نيستند . در حقيقت او اين قصه را از خود خلق نمي کرده، بلکه آنها را از منابع مختلفي مثل تاريخ، افسانه هاي قديمي و غيره بر مي گرفته است. يکي از منابع آثار شکسپير کتابي بوده به نام "شرح وقايع انگلستان، اسکاتلند و ايرلند" اثر "هالينشد" شکسپير قصه هاي بسياري از نمايشنامه خود را از جمله: "هانري پنجم"، "ريچارد سوم" و "لير شاه" را از همين کتاب گرفت.
ازديگر آثاري که از نمايشنامه هاي شکسپير به جا مانده است مي توان به : هملت، شب دوازدهم، اتللو، هانري چهارم، هانري پنجم، هانري ششم، تاجر ونيزي، ريچارد دوم، آنطور که تو بخواهي، رومئو و ژوليت، مکبث، توفان، تلاش بي ثمر عشق ... اشاره کرد.
نمايشنامه رومئو و ژوليت در پنج پرده و بيست و سه صحنه تنظيم شده و اگر نمايشنامه تيتوس اندرونيکوس را به حساب نياوريم ؛ اولين نمايشنامه غم انگيز شکسپير محسوب مي شود . تاريخ قطعي تحرير آن معلوم نيست و بين سالهاي 1591 و 1595 نوشته شده ، ولي سبک تحرير و نوع مطالب و قراين ديگر نشان مي دهد ، که قاعدتاً بايستي مربوط به سال 1595 باشد.
هملت بزرگ ترين نمايشنامه تمامي اعصار است . هملت بر تارک ادبيات نمايشي جهان خوش مي درخشد. داراي نقاط اوج، جلوه ها و لحظات بسيار کميک است. مي توان بارها و بارها سطري از آن را خواند و هر بار به کشفي تازه نايل شد . مي توان تا دنيا ، دنياست آن را به روي صحنه آورد و باز به عمق اسرار آن نرسيد . انسان خود را در آن گم مي کند ، گاه به بن بست مي رسد، گاه لحظاتي سرشار از خوشي و لذت مي آفريند و گاه انسان را به اعماق نوميدي مي کشاند . بازي در اين نقش، انسان را با تمام ذهن و روحش درگير خود مي کند و او را در خود فرو مي برد.
 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در چهارشنبه 30/8/1386 و ساعت 8:0 صبح | نظرات ديگران()
" محمد غفاري " ملقب به کمال الملک درسال 1226 در کاشان متولد شد و پس از پايان دوره ابتدايي براي ادامه تحصيل به تهران آمد و درمدرسه دارالفنون ثبت نام کرد .
ناصرالدين شاه پس ازآنکه وي را به دربارخود آورد به سبب مهارت او در امر نقاشي لقب " کمال الملک " را به وي اعطا نمود و او اولين بار تابلوي " تالار آينه" را که هفت سال وقت خود را صرف کشيدن آن کرده بود با همين نام امضا کرد. پدر و عموي او نيز از نقاشان صاحب نام دوره قاجاريه بودند .
زماني پايش را به اروپا گذاشت که اوج رونق مکتب مدرن در نقاشي بود و اگر اراده مي کرد مي توانست چرخي در پاريس بزند و با سزان ، ون گوک ، گوگن و .... ديدار کند . اما به جاي اين کار ، شب و روزش را در موزه ها گذراند و بيش از دوازده تابلو از آثار نقاشان کلاسيک مثل رامبراند را بازسازي کرد .
بعد از سفر اروپا و در مراجعت به ايران ديگر دربار ، براي کمال الملک آن دربارسابق نبود پس به قصد فرار ، به زيارت عتبات رفت " زرگر بغدادي و شاگردش " و " ميدان کربلاي معلا" و چند تابلوي ديگر حاصل همين سفر است.
کمال الملک پس از بازگشت از سفر کربلا ، مدرسه " صنايع مستظرفه" را تاسيس کرد .
با روي کار آمدن رضا خان دوران کمال الملک به سر آمد چراکه وي خواهش رضا شاه را براي کشيدن تصوير وليعهد نپذيرفت .
کمال الملک در اواخر عمر خود به نيشابور رفت و بر اثر حادثه اي زمين خورد ، عينکش شکسته در چشمش فرو رفت و پس از آن ديگر نتوانست به هنر نقاشي بپردازد ، درپي اين محروميت ، سرانجام در 27 مرداد ماه 1319 ديده از جهان فروبست وهمگان را درحيرت هنر کم نظير خود باقي گذاشت.
 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در دوشنبه 28/8/1386 و ساعت 8:0 صبح | نظرات ديگران()
محمد ، اولين فرزند خانواده بود . او روز نهم ارديبهشت سال 1297 هجري در يکي از محلات اصلي رشت به دنيا آمد. پدر محمد، شيخ ابوالقاسم، طلبه علوم ديني بود و در خواندن درس و آموختن علوم ديني ، عشق و علاقه بسيار نشان مي داد ، خصوصا اينکه درسهاي زيادي را نزد پدرش " شيخ محمد تقي معين العلما " (جد پدري محمد) آموخته بود.
محمد کمتر پدر را مي ديد. شيخ ابوالقاسم دائم پاي درس عالمان مشهور شهر بود. او مي دانست که هم پدر و هم مادرش از بيماري سختي رنج مي برند. اين موضوع را هرگاه که سر شب به تماشاي نماز خواندن پدر مي نشست ، حس مي کرد.
چشمان پدر گود افتاده بود و دائم از خداوند طلب شفا و آمرزش مي کرد. محمد مي شنيد که پدر، براي شفاي مادر هم دعا مي کند . اهل خانه، بارها پدر و مادر محمد را نزد طبيب برده بودند ؛ اما داروها اثري نداشت. کار، به جايي رسيد که تصميم گرفتند براي مراقبت بيشتر از پدر محمد، او را به خانه يکي از اقوام ببرند. چند روزي آنجا ماند و به ظاهر، حالش کمي بهتر شد، اما محمد، خيلي دلتنگ پدرش بود.
يک شب ، با اصرار، از اطرافيان خواست او را نزد پدر ببرند تا او را ببيند. همين کار را کردند. آن شب ، تا صبح پيش پدرش ماند و از بهبود نسبي حال پدر، خوشحال شد؛ اما صبح همان روز بدترين خبر عمرش را شنيد. مادر محمد غافلگيرانه فوت کرده بود. فقدان مادر همه وجودش را آزرد. او مونس تنهايي محمد بود، البته اين، پايان کار نبود. خبر مرگ مادر، تاثيري عميق بر روحيه پدر گذاشت. چند روز بعد، حال پدر بدتر شد. هنوز 5 روز از فراق مادر نگذشته بود که صداي شيون و زاري اطرافيان خبر شوم ديگري را براي او آورد. پدر هم از دنيا رفت. محمد وقتي در آغوش پدر بزرگش مي گريست، انگار با گوش دل مي شنيد که اطرافيان با نگاه هايشان به او اشاره مي کنند و مي گويند : « طفلک چقدر زود پدر و مادرش را از دست داد...»
پدر بزرگ محمد، شيخ محمد تقي معين العلما از بزرگان رشت بود. او با مهرباني فراوان ، مراقبت و تربيت محمد و برادر کوچکترش علي را به عهده گرفت. محمد مثل پدر کنجکاو بود و اهل درس ، بحث و تلاش . او اولين درسهايش را از پدر بزرگش آموخت و سپس، محمد تقي معين العلما اورا به مکتب فرستاد.
در اين هنگام، اوضاع شهر رشت ، چندان مساعد نبود. ميرزا کوچک خان جنگلي نداي اعتراضش را نسبت به شرايط نابسامان ايران بلند کرده و مبارزات ضد حکومتي خودش را آغاز کرده بود. انگليسي ها در اطراف رشت سنگربندي کرده بودند. در اين شرايط، مکتب خانه ها هم به حالت نيمه تعطيل در آمده بود. در چنين اوضاعي بود که خانواده محمد براي مدتي مجبور به ترک شهر شدند و به يکي از روستاهاي اطراف رفتند و وقتي اوضاع عادي شد به شهر رشت برگشتند.
محمد، دوباره راهي مکتب شد. او با شوق فراوان فراگيري را آغاز کرد. صرف ونحو عربي و علوم مختلف ديني را نزد پدر بزرگ و مرحوم سيد مهدي رشت آبادي فرا گرفت. در آن هنگام مکتب خانه هاي قديمي ، آرام آرام تبديل به مدارس امروزي مي شد. محمد در کلاس سوم ابتدايي نشست و 3 سال بعد، موفق شد تصديق نامه نهايي دوره ابتدايي را بگيرد.
او سپس توانست کلاس چهارم متوسطه را نيز با موفقيت به اتمام برساند، اما در رشت، کلاس پنجم متوسطه وجود نداشت. در اين ميان اداره معارف گيلان هر سال، چند نفر از شاگردان ممتاز را انتخاب مي کرد و آنها را راهي تهران مي ساخت تا در آنجا پنجم متوسطه را نيز به اتمام برساند. هزينه ماهانه اين انتخاب هر ماه 10 تومان بود و محمد جزء اين افراد انتخاب شد.
محمد، ابتداي ورود به تهران در مدرسه دارالفنون ثبت نام کرد و وارد کلاس پنجم متوسطه شد. يک سال تمام در غربت و تنهايي درس خواند. در اين مدت، گاه و بيگاه خبرهايي از خانواده اش به او مي رسيد. درپايان سال تحصيلي، پدر بزرگ به ديدنش آمد ؛ مدتي در تهران ماند و بعد از پايان امتحانات، با هم به رشت برگشتند ؛ او به وضوح مي ديد پدر بزرگ، ديگر شور و حال سابق را ندارد. او ضعيف و مريض شده بود. بين راه چندين مرتبه حال پدر بزرگ بد شد. در رشت، تصميم گرفتند براي بهبودي حال معين العلما مدتي او را به آستان اشرفيه بفرستند تا شايد با تغيير آب و هوا، وضعيت او مساعد تر گردد.
سال تحصيلي شروع مي شد و محمد، مجبور بود دوباره به تهران بازگردد. پدر بزرگ با همه ضعفي که داشت با زحمت خودش را براي بدرقه محمد رساند. دوري از پدر بزرگ در اين حال و روز براي محمد بسيار تلخ بود. 6 ماه از سال تحصيلي نگذشته بود که نامه اي از عمويش رسيد که خبري تلخ و ناگوار را براي محمد به همراه داشت ، پدر بزرگ فوت کرده بود و اين براي محمد دردي جانکاه بود.
«اي يگانه مقصود من در زندگاني ، اي کعبه آمالم، اي مهمترين واسطه از وسايط حياتم، اي کسي که آنقدر برگردن من منت نهاده اي و اي کسي که اکنون خوش در زير خاک آرميده اي، از اين هجران ابدي و فراق دائمي پيوسته در سوز و گدازم و از اين جدايي مي سوزم و مي سازم و با روان پاکت در راز و نيازم...»
از يادداشتهاي معين در شب 13 فروردين 1310
محمد معين، سال 1310 دوره متوسطه را هم به اتمام رساند وسپس در رشته فلسفه و ادبيات مدرسه عالي دارالمعلمين تهران ثبت نام کرد. در اين دوره بايد 3 سال درس مي خواند. او دانشجويي بسيار صبور، با حوصله و جدي بود. سال سوم آنقدر به زبان فرانسوي تسلط پيدا کرد که يک بار در حضور لرد بايرون – شاعر معروف فرانسوي – سخنراني کرد. اين کار او باعث تعجب و تشويق فراوان همه استادان و دانشجويان شد.
در سال 1313 رساله اي به زبان فرانسه ارائه داد و موفق به گرفتن ليسانس ادبيات و فلسفه با نمره ممتاز شد. در سال 1314 به خدمت سربازي فراخوانده شد و بعد از اتمام اين دوره ، به عنوان دبير يکي از دبيرستان هاي اهواز، به خوزستان رفت.
محيط آرام اهواز باعث شد او با پشتکاري بي نظير به تحقيق و تاليف بپردازد. رساله اي تحقيقي با عنوان "حافظ شيرين سخن" نوشت و "روان شناسي تربيتي" نوشته " علي الجارح " و " مصطفي امين" را از عربي به فارسي و «ايران از آغاز تا اسلام» نوشته پروفسور گريشمن را از انگليسي به فارسي ترجمه کرد.
در اين ايام، عده اي از باستان شناسان فرانسوي براي حفاري به شوش آمده بودند. محمد معين به ديدار آنها شتافت. برايش جالب بود که از نزديک با کار آنها آشنا شود. سرپرست هيات فرانسوي به محمد معين گفت : « لهجه هاي محلي ايران کم کم دارند، مغلوب لهجه مرکزي مي شوند. ممکن است مدتي طول نکشد که اثري از اين لهجه ها باقي نماند...»
اين حرف تاثير عميقي بر معين گذاشت و با خودش فکر کرد: « وظيفه ماست که يادگاري لهجه هاي محلي را حفظ کنيم... بايد همه اصطلاحات ، لغات ، امثال و حکم فارسي را از همه جاي ايران جمع آوري و تدوين کنيم ... »
محمد معين چند رساله ديگر مانند " گنجينه شوش" و " داستان هاروت و ماروت " را تاليف کرد. وزير فرهنگ وقت، با مشاهده علايق فراوان معين، مقدمات انتقال او را به تهران فراهم کرد و در سال 1318 در سمت معاونت اداري دانشسراي مقدماتي و دبيري دانشسراي عالي به تهران منتقل شد.
محمد معين پس از ورود به تهران در دوره دکتراي زبان و ادبيات فارسي ثبت نام کرد. شهريور ماه 1321 در ميان خيل عظيم استادان و دانشجويان ، مراسم دفاع از رساله دکتراي زبان و ادبيات فارسي از سوي محمد معين انجام شد. استاد راهنماي او ملک الشعراي بهار بود . نتيجه جلسه اين بود:
« رساله آقا محمد معين از هر حيث قابل تمجيد و تحسين است و با قيد "بسيار خوب" تصويب مي شود و آقاي محمد معين در زبان و ادبيات فارسي ، دکتر شناخته شد. به ايشان تبريک مي گوييم...»
دکتر معين در همين سال (1321) با دختر امير جاهد، مدير سالنامه پارس ازدواج کرد که ثمره ازدواج آنها 4 فرزند بود.
... آشنايي دکتر محمد معين با استاد علي اکبر دهخدا ، سرآغازي براي يک کار عظيم ادبي ديگر بود ، يعني تدوين لغت نامه دهخدا. دکتر معين جايگاه ويژه اي نزد استاد دهخدا داشت به گونه اي که علامه دهخدا، در وصيتنامه اش نوشت : « به ورثه خود وصيت مي کنم که تمام فيشهاي چاپ نشده لغت نامه را که ظاهراً بيش از يک ميليون است و از الف تا ياء نوشته شده... به عزيزترين دوست من، آقاي دکتر معين بدهند که مثل سابق به چاپ برسد و اين زحمتي جانکاه ، حداقل معادل نصف تاليف است...»
همکاري با علامه دهخدا ، علاقه شديدي در دکتر معين ايجاد کرده بود که دست به تاليف فرهنگي جامع بزند که مانند دايره المعارفي بزرگ، نياز افراد مختلف را بر طرف سازد. او شروع به فيش برداري کرد. از پيش هم حدود 300 هزار فيش تهيه کرده بود. دکتر معين براي تدوين فرهنگ فارسي نزديک به 400 نفر از دانشجويانش را به کار دعوت کرد. سپس به جستجو در شيوه هاي مختلفي که در دنيا رواج داشت، پرداخت سرانجام با تلاش فراوان ، چاپ فرهنگ فارسي در سال 1342 شروع شد...
چند سال بعد دکتر معين، پس از سالها تلاش و کوشش و تحقيق، يک روز صبح در جلسه مدافعه يکي از دانشجويان دانشگاه تهران، ناگهان به کف اتاق افتاد و بيهوش شد. پزشکان پس از معاينه هاي فراوان متوجه ضايعه اي شدند که در مغز دکتر به وجود آمده بود. با وجود سعي و تلاش فراوان، هيچ بهبودي در حال او حاصل نشد. ماهها در بيمارستان بستري شد، اما هيچ گونه واکنشي ناشي از بازگشت فعاليت ادراک، در او مشاهده نشد.
سالها گذشت، بي آن که دکتر معين بتواند هوشياري اش را به دست بياورد. آخرين گزارش از آخرين روزهاي حيات استاد - «... در اتاق 314 بيمارستان فيروزگر، مردي خفته که 4 سال و پنج ماه است خاموشي گزيده و تنهايي اختيار کرده است... او دکتر معين، استاد دانشگاه تهران ، رئيس سازمان لغت نامه دهخدا و مولف کتب فراوان تحقيقي است... هميشه خاموش است و با چشمان درشتش نگاه مي کند به همه کس، ولي نمي شناسد. چشمهايي که روزي خطوط مبهم کتابها را مي جست، فقط نگاه است. نگاه سرد و بي روح، هيچ کس را نمي شناسد، نه همسر و نه فرزندانش را.
به گفته ي همسرش : محمد فقط پسر بزرگمان را مي شناخت وقتي او را مي ديد، اشک از چشمانش سرازير مي شد، حرف نمي زد چون قادر به حرف زدن نبود...
همسر مهربانش روزي چند بار به بيمارستان سرکشي مي کرد و غذا ها و لوازم مورد احتياج را به او مي رساند. او هميشه به بهبودي معين اميدوار بود. ساعتها کنار شوهرش مي نشست و به او مي نگريست ، به جسمي سرد و بي روح که زنش را نمي شناخت و فقط او را نگاه مي کرد. ولي همسرش اميدوار، که معجزه اي رخ دهد: « من ايمان دارم... من شبهاي درازي را براي او دعا کرده ام. خداوند به من رحم خواهد کرد. من ايمان دارم که او خوب خواهد شد و به خانه اش باز خواهد گشت. اتاق کارش، يادداشت هايش، آنها همه فيشها و کتابها منتظراو هستند. او خوب خواهد شد و به همين اتاق باز خواهد گشت و پشت ميز کارش خواهد نشست. او هنوز کارهاي زيادي در پيش دارد که ناتمام مانده است.او کار دارد. خداوند او را شفا خواهد داد من ايمان دارم...»
و حالا، اين ايمان اوست که هر روز چند بار او را به بيمارستان مي کشاند. راستي، زني مثل او بايد خيلي قدرت و ايمان داشته باشد...
اما... سرانجام در حالي که استاد از شدت بيماري وزنش به 17 کيلو رسيده بود، در نيمروز گرم سيزدهم تير ماه 1350 دفتر حياتش بسته شد.
از مرحوم دکتر معين مقالات و کتابهاي فراواني، همراه با تصحيح متون ادبي با حاشيه نوسي و اضافات ، ترجمه کتاب از زبانهاي عربي و انگليسي و زبانهاي باستاني به جاي مانده است. موضوع اغلب مقاله هاي دکتر معين، لغت و دستور زبان فارسي ، مباحث و مسائل ادبي ، تاريخ ادبيات و زبان ، تاريخ و فرهنگ ، کتاب شناسي ، فلسفه و ... است.
 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در شنبه 26/8/1386 و ساعت 8:0 صبح | نظرات ديگران()
سال و محل توّلد: 1304 تهران
سال و محل وفات: 1379 تهران
زندگينامه: احمد شاملو در سال 1304 در تهران متولد شد. تحصيلات کلاسيک نامرتبي داشت؛ زيرا پدرش که افسر ارتش بود اغلب از اين شهر به آن شهر اعزام مي شد و خانواده هزگز نتوانست براي مدتي طولاني جايي ماندگار شود. در سال 1322 به سبب فعاليت هاي سياسي به زندانهاي متفقين کشيده شد، و اين در حقيقت تير خلاصي بود بر شقيقه همان تحصيلات نامرتب. به سال 1325 براي بار نخست، در سال 1336 براي بار دوم، و در سال 1343 براي سومين بار ازدواج کرد. از ازدواج اول خود چهار فرزند دارد، سه پسر و يک دختر. احمد شاملو در سوم مرداد ماه سال 1379 چشم از جهان فروبست.
آثار: اولين اثري که از شاملو منتشر شد، مجموعه کوچکي از شعر و مقاله بود که در سال 1326 به چاپ رسيد. پس از آن آثار بسياري از اين شاعر، نويسنده، مترجم و محقق به چاپ رسيده است که براي سهولت بر حسب موضوع تقسيم بندي مي شود: مجموعه شعر: قطعنامه، آهنگها و احساس، هواي تازه، باغ آينه، آيدا و آينه، لحظه ها و هميشه، آيدا: درخت و خنجر و خاطره، ققنوس در باران، مرثيه هاي خاک، شکفتن در مه، ابراهيم در آتش، دشنه در ديس، ترانه هاي کوچک غربت، ناباورانه، آه! مدايح بي حوصله و... مجموعه هاي منتخب: از هوا و آينه ها، گزيده اشعار، اشعار برگزيده کاشفان فروتن شوکران، شعر زمان ما: احمد شاملو، گزينه اشعار. شعر ( ترجمه ): غزل هاي سليمان، همچون کوچه اي بي انتها ( از شاعران معاصر جهان )، هايکو، ترانه شرقي و اشعار ديگر(کورکا) ترانه هاي ميهن تلخ ( ريتسوس و کامپانليس )، سياه همچون اعماق آفريقاي خودم ( لنگستن هيوز )، سکوت سرشار از ناگفته هاست ( برگردان آزاد شعرهاي مارگوت بکل )، چيدن سپيده دم ( برگردان آزاد شعرهاي مارگارت بکل ). قصه: زير خيمه گر گرفته شب، درها و ديوار بزرگ چين. رمان و قصه ( ترجمه ): لئون مورن کشيش ( بئاتريس بک )، برزخ ( ژ. روورز )، خزه ( ه. پوريه )، پابرهنه ها ( ز. استانکو)، نايب اول(روبر مرل)، قصه هاي بابام ( ا. کالدول )، پسران مردي که قلبش از سنگ بود ( موريو کايي )، 81490 ( آ. شمبون )، افسانه هاي هفتاد و دو ملت ( 3 جلد )، دماغ ( آگوتا گاوا )، افسانه هاي کوچک چيني، دست به دست ( و. آلبا )، سربازي از يک دوران سپري شده، زهر خند، مرگ کسب و کار من است ( روبر مرل )، لبخند تلخ، بگذار سخن بگويم ( دچو نگارا )، مسافر کوچولو، عيسي ديگر - يهودا ديگر! ( بازنويسي رمان " قدرت و افتخار " گراهام گرين ). نمايشنامه ( ترجمه ): مفتخورها ( چي کي )، عروسي خون ( لورکا )، درخت سيزدهم ( ژيد )، سي زيف و مرگ ( روبر مرل )، نصف شب است ديگر، دکتر شوايتزر ( ژ. سبرون ). شعر و قصه براي کودکان: خروس زري - پيرهن پري، قصه هفت کلاغون، پريا، ملکه سايه ها، چي شد که دوستم داشتند؟(ساموئل مارشاک)قصه دختراي ننه دريا، قصه دروازه بخت، بارون، قصه يل و اژدها. مجموعه مقالات: از مهتابي به کوچه، انگ از وسط گود ( مقالات سياسي، سخنراني ها و مصاحبه ها). آثار ديگر: حافظ شيراز، افسانه هاي هفت گنبد ( نظامي )، ترانه ها ( ابوسعيد، خيام، باباطاهر)، خوشه ( يادنامه شبهاي شعر مجله خوشه به مثابه جنگ شعر امروز )، کتاب کوچه و ....
چراغي به دست‌ام چراغي در برابرم.
من به جنگ ِ سياهي مي‌روم.
گهواره‌هاي ِ خسته‌گي
از کشاکش ِ رفت‌وآمدها
بازايستاده‌اند،
و خورشيدي از اعماق
کهکشان‌هاي ِ خاکسترشده را روشن مي‌کند.

فريادهاي ِ عاصي‌ي ِ آذرخش ــ
هنگامي که تگرگ
در بطن ِ بي‌قرار ِ ابر
نطفه مي‌بندد.
و درد ِ خاموش‌وار ِ تاک ــ
هنگامي که غوره‌ي ِ خُرد
در انتهاي ِ شاخ‌سار ِ طولاني‌ي ِ پيچ‌پيچ جوانه مي‌زند.
فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگيزترين ِ شب‌ها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب مي‌کرده‌
 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در پنجشنبه 24/8/1386 و ساعت 8:0 صبح | نظرات ديگران()
فروغ در دیماه سال ۱۳۱۳ در محلۀ امیریۀ تهران پا به عرصۀ وجود نهاد پدرش محمد فرخ زاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش زنی ساده و خوش باور. او فرزند چهارم یک خانوادۀ نه نفری بود
چهار برادر به نامهای امیر مسعود، مهرداد و فریدون و دو خواهر به نامهای پوران و گلوریا پس از اتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت. در همین زمان تحت تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود. کم کم به شعر روی آورد. و دیری نپائید که خود نیز به سرودن پرداخت. خودش می گوید که " در سیزده چهارده سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم. "در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱٦ سال بیشتر نداشت با نوۀ خالۀ مادرش پرویز شاپور که ۱٥ سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود. چیزی که در خانۀ پدری نیافته بود. پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن خیاطی و نقاشی می پردازد. از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست.می گویند که او تحصیلات را قبل از گرفتن دیپلم رها می کنداولین مجموعۀ شعر او به نام " اسیر " در سال ۱۳۳۱ در سن ۱۷ سالگی منتشر می گردد. کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد.با به چاپ رسیدن شعر " گنه کردم گناهی پر ز لذت" در یکی از مجلات هیاهوی عظیمی بپا می شود و فروغ را بدکاره می خوانند و از آن پس مورد نا مهربانی های فراوان قرار می گیرد.
" گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند "
در سال ۱۳۳۲ با شوهرش به اهواز می رود. دیری نمی پاید که اختلافات زناشوئی باعث برگشت فروغ به تهران می شودحتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال ۱۳۳٤ از شوهرش جدا می شودقانون فرزندش را از او می گیرد. حتی حق دیدنش را. فروغ ۱٦ سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید.
"وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهرقلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم : باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم

مجموعه های از کارهای فروغ فرخزاد
مجموعۀ شعر
ـ اسیر ۱۳۳۱
ـ دیوار ۱۳۳٦
ـ عصیان ۱۳۳٨
ـ تولدی دیگر۱۳٤۱
و مجموعۀ نا تمام ( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

در حوزۀ سینما

ـ پیوندفیلم(یک آتش)که در سال ۱۳۴۱ در دوازدهمین جشنوارۀ فیلم های کوتاه و مستند ونیز در ایتالیا شایستۀ دریافت مدال طلا و نشان برنز شد.

ـ بازی در فیلمی از مراسم خواستگاری در ایران. سفارش موسسۀ ملی کانادا به گلستان فیلم بود.
ـ همکاری در ساختن بخش سوم فیلم ( آب و گرما)
ـ مدیر تهیۀ فیلم مستند ( موج و مرجان و خارا ) به کارگردانی ابراهیم گلستان
ـ مدیر و تهیه و بازی در فیلم نیمه کارۀ ( دریا ) محصول گلستان فیلم
ـ ساختن فیلم مستند ( خانه سیاه است ) از زندگی جذامیان که در زمستان سال ۱۳۴۲ برندۀ جایزۀ بهترین فیلم جشنواره ( اوبرهاوزن ) آلمان شد.
ـ بازی در نمایشنامۀ ( شش شخصیت در جستجوی نویسنده ) اثر لوئیچی پیراندلو در سال
۱۳٤۲
ـ و در سال ۱۳٤٤ از طرف یونسکو فیلمی نیم ساعته و از برناردو برتولوچی فیلمی پانزده دقیقه ای . در رابطه با زندگی فروغ ساخته شد.
دهمین جشنوارۀ فیلم ( اوبرهاوزن ) آلمان جایزۀ بزرگ خود را برای فیلم های مستند به یاد فروغ نام گذاری کرد.
فروغ فرخزاد سرانجام در ۲٤ بهمن سال ۱۳٤٥ به هنگام رانندگی بر اثر تصادف جان سپرد و روز ۲٦ بهمن در گورستان ظهیرالدوله هنگامی که برف می بارید به خاک سپرده شد.

" شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد"
 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در سه‏شنبه 22/8/1386 و ساعت 8:0 صبح | نظرات ديگران()
• روزشمار فريدون مشيري
او شاعري است صميمي و صادق که شعرش آينه تمام نماي احوال و صفات اوست.کلام مشيري ، منزه و محترم است. او شاعري است اديب که در همه حال حرمت زبان و اهل زبان را حفظ مي کند.انديشه هايش انسان دوستانه و نجيب است و براي احساسات و عواطف عاشقانه از لطيف ترين و زيبا ترين واژه ها و تعبيرها سود مي جويد.
فريدون مشيري در سي ام شهريور ماه 1304 در تهران به دنيا آمد. در دوران خردسالي به شعر علاقه داشت و در دوران دبيرستان و سال هاي اول دانشگاه ، دفتري از غزل و مثنوي ترتيب داد. آشنايي با قالب هاي شعرنو، او را از ادامه ي شيوه ي کهن بازداشت، اما راهي ميانه را برگزيد.
او شاعري است صميمي و صادق که شعرش آينه تمام نماي احوال و صفات اوست.کلام مشيري ، منزه و محترم است. او شاعري است اديب که در همه حال حرمت زبان و اهل زبان را حفظ مي کند.انديشه هايش انسان دوستانه و نجيب است و براي احساسات و عواطف عاشقانه از لطيف ترين و زيبا ترين واژه ها و تعبيرها سود مي جويد.
مشيري، نه اسير تعصبات سنت گرايان شد، نه مجذوب نوپردازان افراطي . راهي را که او برگزيد، همان حالت ِ نمايان ِ بنيان گذاران شعر نوين ايران بود. به اين معنا که، او شکستن قالبهاي عروضي، و کوتاه و بلند شدن مصرع ها و استفاده ي بجا و منطقي قافيه را پذيرفته و از لحاظ محتوي و مفهوم هم با نگاهي تازه و نو به طبيعت، اشياء، اشخاص و آميختن آنها با احساس و نازک انديشي هاي خاص خود، به شعرش چهره اي کاملاً مشخص داده بود .
استاد برجسته " دکتر عبدالحسين زرين کوب «درباره ي فريدون مشيري گفته است: «با چنين زبان ساده، روشن و درخشاني است که فريدون واژه به واژه با ما حرف مي زند، حرف هايي که مال خود اوست، نه ابهام گرايي رندانه . شعر او سخن شاعري است که دوست ندارد در پناه جبهه ي خاص، مکتب خاص و ديدگاه خاص ، خود را از اهل عصر جدا سازد. او بي ريا عشق را مي ستايد، انسان را مي ستايد و ايران را که جان او به فرهنگ آن بسته است دوست دارد.»

فريدون مشيري در دوران شاعري خود، در هيچ عصري متوقف نشده، شعرش بازتابي است از همه ي مظاهر زندگي و حوادثي که پيرامون او در جهان گذشته و همواره، ستايشگر خوبي و پاکي و زيبايي و بيانگر همه ي احساسات و عواطف انساني بوده و بيش از همه خدمتگزار انسانيت است.
فريدون مشيري، سال ها در برخي از مجلات معروف سال هاي گذشته همچون: ماهنامه سخن، مجله گشوده، سپيد و سياه قلم زده و همکاريي نزديک با نشريات داشته است.
او در سال 1333 ، از دواج کرد و دو فرزند بنام هاي بهار و بابک داشت که هر دو دانشگاه را به پايان رسانده و در کنار آثار او، ثمره زندگي او بودند س.
کتاب هاي اشعار او بترتيب عبارتند از:
تشنه توفان، گناه دريا، نايافته، ابر و کوچه، بهار را باور کن، از خاموشي، مرواريد مهر، آه باران، از ديار آشتي، با پنج سخن سرا، لحظه ها و احساس، آواز آن پرنده غمگين.
گزينه هاي اشعار او عبارتند از:
پرواز با خورشيد، برگزيده ها، گزينه اشعار سه دفتر، دلاويزترين، يک آسمان پرنده، و همچنين برگزيده اي از کتاب اسرار التوحيد به نام يکسان نگريستن.
وي در آبان ماه 1379 در سن 74 سالگي و بر اثر بيماري، چشم از جهان فرو بست.
 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در جمعه 18/8/1386 و ساعت 8:0 صبح | نظرات ديگران()
زندگينامه:
مهدي اخوان ثالث ( م - اميد ) در سال 1307 هجري شمسي در مشهد قدم به عرصهء هستي نهاد. نام پدرش، علي و نام مادرش مريم بود. پدر ِ مهدي از مردم يزد بود که در جواني به مشهد مهاجرت کرده و در اين شهر سکونت اختيار نموده و ازدواج کرده بود. وي به شغل داروهاي گياهي و سنتي مشغول بود. اخوان به هنگام تولد با يک چشم واردِ اين جهان شد اما پس از مدتي چشمِ ديگر او به‌روي عالم و آدم باز شد، خود در اين باره مي گويد: « پدر من عطار - طبيب بود و مادر هم کارش خانه‌داري و بعدها هم دعاگويي و نماز و طاعت و زيارت امام رضا و از اين قبيل. بعد از مدتي با درمان‌هاي پدر و دعاهاي مادر ونذر و نيازهايش آن چشم ديگر را هم به دنيا گشودم. خدا به من رحم کرد و الا حالا دنيا را با يک چشم مي‌ديدم. اما حالا با دو چشم مي بينم.»
مهدي اخوان ثالث تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاه خود به پايان رسانيد و فارغ التحصيل هنرستان صنعتي شد. گرايش به هنر موسيقي، قسمتي از فعاليت‌هاي دوران کودکي مهدي اخوان ثالث را تشکيل مي‌داد او مي‌گويد : « مشکلي که من داشتم در ابتداي کار پيش از کار شعر، پدرم مردي بود ـ يادش برايم گرامي ـ که به قول معروف قدما روي خوش به بچه نمي‌خواست نشان بدهد، به پسرش به فرزندش يعني اخم‌ها در هم کشيده و از اين قبيل و من مانده بودم چه کنم، پيش از شعر، من با موسيقي سرو کار پيدا کرده بودم، پيش استاد سليمان روح افزا مي‌رفتم و همچنين پسرش ساز مي‌زدم، تار … من نمي‌گذاشتم پدر بفهمد که من با ساز سر و کار دارم، چون مي‌دانستم تعصبش را. برادرش را وادار کرد که تار را دور بيندازد و کار نکند و اينها، تار برادرش را که عموي من باشد، من گرفتم و خلاصه اينها. »
بدين ترتيب کودکيِ وي با هنر شعر و موسيقي درهم آميخت هرچند پدرش معتقد بود که «صداي تار همان صداي شيطان است» و او را از نزديک شدن به موسيقي باز مي‌داشت، او در اين‌باره مي‌گويد : « [پدرم] گفت: باباجان اين کار را ديگه نکن. گفتم چه کاري؟ گفت هموني که گفتم. خوب البته فهميدم چي مي‌گه. بعد گفتم چرا آخه باباجان، مثلاً به چه دليل؟ گفت که دليلش رو مي‌خواي؟ گفتم: بله. گفت: اين نکبت داره، صداي شيطان‎ِ … و از اين حرف هايي که مي شد نصيحت کرد …
از استادانِ دوران کودکي مهدي اخوان ثالث در زمينه موسيقي، سليمان روح افزا يکي از نوازندگان تار بود. در شعر و شاعري نيز اين حرکت در منزل مهيا گرديد؛ پدرش از آنجاييکه به شعر علاقه داشت انگيزهء لازم را در مهدي بوجود آورد، و در اين مسير معلمش پرويز کاويان جهرمي نيز از او حمايت نمود. چيزي نگذشت سر از «انجمن ادبي خراسان» درآورد و با بزرگان شعر آن روزگار از نزديک آشنا شد. از استاداني که او در اين انجمن با آنها آشنا شد استاد نصرت (منشي باشي) شاعر خراساني بود که اخوان ثالث درباره او چنين تعريف مي کند: « در خراسان وقتي که تازه به شاعري رو کرده بودم ( سال هاي 23- 24 ) به يک انجمن ادبي دعوت شدم که استاد کهنسالي به نام نصرت منشي باشي در صدر آن بود. هر وقت شعر مرا مي‌شنيد مي‌پرسيد تخلصتان چيست؟ او واجب مي‌دانست که هر شاعري تخلصي داشته باشد و من نام ديگري نداشتم، سرانجام خودش نام اميد را به عنوان تخلص بر من نهاد … ».
مهدي اخوان ثالث در سرودن شعر به سبک کلاسيک در قصيده سرايي (به شيوه اساتيد کهن خراسان و خاصه منوچهري) و غزلسرايي (ارغنون از جمله فعاليت‌هاي اين دوره اوست) و نيز به سبک نو (به شيوه نيما ، مانند مجموعه زمستان) طبع آزمايي کرد.
اخوان در سال 1329 با ايران (خديجه) اخوان ثالث، دختر عمويش ازدواج نمود. حاصل اين ازدواج سه دختر به نام هاي لاله، لولي، تنسگل و سه پسر به نام هاي توس، زردشت و مزدک علي مي‌باشد. از حوادث دلخراش دوره زندگي اخوان مي‌توان مرگ دو فرزندش را نام برد. در سال 1342 تنسگل دختر سوم وي هنوز چهار روز از تولدش نگذشته بود که فوت کرد و در سال 1353 دختر اولش لاله در رودخانهء کرج غرق گرديد، اين دو واقعه ضربهء سختي بر او وارد کرد. از ديگر رويدادهاي زندگي مهدي اخوان ثالث، حوادث پيش از انقلاب و قرارگرفتن وي در صفِ مخالفين رژيم بود. پس از کودتاي 28 مرداد سال 32، ايران چهرهء ديگري به‌خود گرفت و نظام سياسي-فرهنگي جامعهء آن‌زمان به‌کلي دگرگون شد. اخوان نيز مانند بسياري از اهل قلم، دستگير و روانهء زندان شد. او در اين زمان از امضاي تعهدنامه جهت آزادي از زندان امتناع کرد و ناگزير چند ماه در زندان ماند؛ اخوان در شعر ِ «نادر يا اسکندر» لحظه‌اي تصور مي‌کند که مادرش به ديدار او مي‌رود و از او مي‌خواهد که با امضاي تعهدنامه از زندان آزاد شود اما اخوان نمي‌پذيرد :
«
… باز مي‌بينم که پشت ميله‌ها مادرم استاده با چشمان تر
ناله‌اش گم گشته در فريادها گويي از خود پرسد «آيا نيست کر؟»
آخر انگشتي کند چون خامه‌اي دست ديگر را بسان نامه‌اي گويد:
«بنويس و راحت شو …»
به رمز «تو عجب ديوانه و خودکامه‌اي»
من سري بالا زنم چون ماکيان
از پس ِ نوشيدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هرچه آن گويد اين بيند جواب
»
پس از آزاد شدن از زندان، اخوان ثالث تا آخر عمر ديگر هيچ‌گاه براي حزب و دسته‌اي خاص فعاليت نکرد و در واقع از کارهاي روزمرهء سياسي کناره‌گيري کرد و براي امرار معاش به روزنامهء «ايران ما» پيوست. اما طولي نکشيد که در سال 1344 براي دومين بار راهي زندان شد؛ اما اين بار اتهام او سياسي نبود، اگرچه اشعارش در اين زمان حکايت از مردمي‌است که زير فشار قدرت حاکمه قرار داشتند و او راوي قصه‌هاي آنان بود، اما قصه‌اي به نام «قصهء قصاب کش» يا «قصاب جماعت حاکم و م. اميد جماعت محکوم» باعث شد مردي از او شکايت نمايد؛ ابراهيم گلستان از دوستان مهدي اخوان چنين تعريف مي‌کند :
« … مردي به دادگستري از دست او شکايت برد ـ دست؟ ـ و چرخ دادگستري آهسته به راه افتاد تا اينکه با تمامي کوشش‌ها که اين شکايت را بمالانند کار ِ محاکمه آخر شروع شد. در دادگاه شاعر به جاي يک اِنکار - کاري که آسان ميسر بود چون ابراز جرم در اين جور موردها کمتر در دادگاه‌ها نشان‌دادني هستند - بعد از صرف مقدماتِ مبسوطي، اهورايش بيامرزاد و زردشتش ببخشايد، برخاست حمله برد بر محدويت‌هاي ضد نفس و آزادي، و همچنين بر انواع مالکيت‌ها - چيزهايي که حرفه و درآمد قاضي ها، موجوديت قضاوت و قانون و دادگاه يکسر، مطلقا به آنها بستگي دارد، قاضي اول کوشيده بود که جدي نگيرد و از خر ِ شيطان او را بياورد پايين، اما همان مقدمات صبحگاهي مبسوط کار خود را کرد، شاعر را وادار کرد، دور بردارد، و دور هم برداشت تا حدي که قاضي عاجز شد. او را محکوم کرد به زندان به‌حداقل ِ ممکن زندان. هرچند مفهوم زندان حداقل برنمي دارد، قاضي در دست قانون بود.»
از آنجايي که دوست نداشت تا براي هيچ و پوچ زندگي خود را در پشت ميله‌ها سپري نمايد، خود را از نظرها پنهان کرد. با اين اتفاق ماندنِ او در راديو نيز ميسر نبود، زيرا از نظر قانوني اين امر با کار دولتي مغايرت داشت، از اين رو تا مدت‌ها با نام همسرش براي راديو نويسندگي مي‌کرد. اما در تابستان 1344 تحملش تمام شد و خود را به زندان قصر معرفي کرد. زنداني شدن اخوان دردسرهاي زيادي براي او ايجاد نمود و خانواده‌اش را در تنگناي مادي قرار داد.
مهدي اخوان ثالث در روز يکشنبه 4 شهريور 1369 در بيمارستان مهر تهران بدرود حيات گفت و پيکرش را به مشهد انتقال دادند و در جوار آرامگاه فردوسي در باغ توس به خاک سپردند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشاغل و سمتهاي اداري
اخوان ثالث در سال 1327 ساکن تهران شد و به خدمت آموزش و پرورش درآمد و به دبيري پرداخت و پس از چندي به سمت مامور در وزارت اطلاعات مشغول همکاري شد و وظيفه‌اش نظارت بر برنامه‌هاي ادبي بود. وي همچنين به کار صدا برگرداني (دوبله) فيلم‌هاي مستند در استوديو «گلستان» نيز پرداخت. بنا به قول گلستان در مدت سه - چهار سال روي صداگذاري نزديک به سيصد فيلم مستند نظارت کرد. به جز آن هم به متن ترجمه‌ها و رواني گفتارها رسيدگي مي‌کرد، هم بر نوار اصلي و برگردان به نسخه‌هاي فيلم. پس از آنکه کارگاه فيلم گلستان تعطيل شد، ايرج گرگين رييس برنامهء دوم راديو از اخوان دعوت کرد تا مسئووليت مستقيم برنامه‌هاي ادبي را برعهده گيرد. با توجه به آنکه تجربهء لازم را براي اين‌کار نداشت، اما با موفقيت برنامه‌ها را اداره کرد. او مي‌گويد:«من آن وقت هفته‌اي چهار برنامه داشتم، يک برنامهء ادبي داشتم، يک برنامهء کتاب داشتم، در ميزگردهايي هم که راجع به اين جور مسايل بود شرکت مي‌کردم.»
در سال 1348 از اخوان براي کار تلويزيون آبادان دعوت به عمل آمد. او تا سال 1353 براي تلويزيون آبادان برنامه‌سازي نمود، اما حادثهء مرگ دخترش لاله، او را مجبور کرد به تهران بازگردد و از همکاري با تلويزيون آبادان صرفنظر نمايد. تا قبل از انقلاب، اخوان ثالث کمابيش با برنامه‌هاي ادبي در تلويزيون ظاهر مي‌شد، پس از پيروزي انقلاب براي مدتي در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي (فرانکلين سابق) مشغول به کار شد، اما پس از مدتي استعفا داد و خانه‌نشين شد.
فعاليتهاي آموزشي
مهدي اخوان ثالث پس از آنکه به تهران آمد به اتفاق احمد خويي و اکبر آذري با سفارش مدير روزنامهء «زندگي»، در اداره فرهنگ روستايي براي آموزگاري استخدام شد. اداره نيز هر سه نفر آنها را براي تدريس به ورامين فرستاد. تدريس در مدرسهء روستايي کريم آباد بهنام سوخته ورامين اولين گام براي ورود به حرفهء معلمي بود. انتخاب شغل معلمي در آن ساليان با روحيهء اخوان سازگار بود. يکي دو سال بعد، او را به مدرسهء کشاورز منتقل کردند و او در آنجا علاوه بر آنکه معلم ادبيات بود، فقه و آهنگري را نيز به بچه‌ها ياد مي‌داد. اخوان بعد‌ها به دلايلي از کار تدريس در آموزش و پرورش کناره‌گيري کرد. او خود علت اين امر را برخي تمردها يا رفتن، نرفتن‌ها بيان مي‌کند. ادامهء فعاليت آموزشي مهدي اخوان ثالث درسال 1356 مي‌باشد. او با دعوت دانشگاه، شعر سامانيان و مشرطيت به بعد را تدريس مي‌کرد و در اواخر عمر نيز در دانشگاههاي تهران، تربيت معلم و شهيد بهشتي به اين کار مشغول بود.
ساير فعاليتها و برنامه‌هاي روزمره
اخوان ثالث تا سال 1323 مي‌کوشد خود را از جميع جهات فرهنگي، ادبي، اجتماعي و سياسي کامل کند. زندگي او در دورهء دوم بيشتر بر مبناي تفکر سياسي و اجتماعي مي‌گذرد، اگرچه در اين دوره نيز شعر مي‌سرايد و مي‌کوشد شعرهايي ماندگار بيافريند اما او که هنوز جواني پرشور است، جذب جنبش‌هاي سياسي مي‌شود تا بدين طريق حقانيت و عدالت را در جهان يا حداقل ايران برقرار کند. به هر حال از لحاظ فکري اخوان از بدو ورود به تهران تا سال 1323 دورهء پرتلاطمي را مي‌گذراند. او با بسياري از مسايل فکري و جنبش‌هاي سياسي از طريق کتاب‌ها و روزنامه‌ها آشنا مي‌شود، در واقع ذهنيت اخوان در آن‌سال‌ها با خواندن کتاب‌ها پرورش مي‌يابد. خودش در ضمن خاطراتش مي‌گفت، هرماه که حقوقش را مي‌گرفت از ورامين به تهران مي‌آمد و چند کتاب مي‌خريد. کتاب‌هايي با گرايش چپ، کتاب‌هاي کسروي. اخوان در مدت فعاليت آموزشي در آموزش و پرورش در مجلهء اين اداره همکاري داشته‌است. مجله‌اي که به اعتراف خودش در مدت 17-18 سال آموزگاري، دبيري و مدير مدرسه بودن خوشايند نبود چون اغلب چيزها‌يي که در اين مجله به‌چاپ مي‌رسيد، بخشنامه‌هاي اداري بود و يا خبرهاي تغيير فلان وزير. او بعد از سال 1330 علاوه بر تدريس در وزارت آموزش و پرورش با مطبوعات تهران همکاري تنگاتنگي داشت، بسياري از نوشته‌ها و شعرهاي او در روزنامه‌ها و مجلاتِ‌ماهانهء آن روز وجود دارد. در واقع نوشتن در مطبوعات يگانه راه امرار معاش او بود. نوشته‌هاي اخوان که براي گذراندن زندگي با اسم مستعار چاپ مي‌شد، غير از نوشته‌هايي بود که در واقع کار دل او بود. در سال 1330 اخوان سرپرستي صفحهء ادبي روزنامه جوانان دمکرات را به عهده گرفت و از اين طريق با تک‌تکِ شاعران جوان آن‌روز آشنا شد، شاعراني چون سياوش کسرايي، سايه، احمد شاملو، محمد عاصمي و نصرت رحماني و … او تا قبل از ازدواج با دوست صميمي‌اش رضا مرزبان چه‌در ورامين و چه‌در تهران در يک‌خانه زندگي مي‌کرد. از آنجا که اخوان سري پرشور براي مسايل سياسي و از جمله حزب دموکرات چپ‌گراي توده داشته پس از کودتاي 1332 مانند بسياري از اهل قلم دستگير و روانهء زندان شد. پس از آزاد شدن از زندان، اخوان تا آخر عمر ديگر هيچ‌گاه براي حزب و دستهء خاصي فعاليت نکرد و در واقع از کارهاي روزمره سياسي کناره گيري کرد و براي امرار معاش به روزنامه ايران ما پيوست. مدير روزنامه ايران‌ما عامل اصلي آزادي اخوان از زندان بود از اين رو اخوان در کنار او کوشيد تا ديگر با دست از پا خطا نکند و فقط به غناي بينش ادبي و فرهنگي خود بيفزايد! در اين سالها سرپرستي چند صفحهء هنر و ادبيات روزنامه ايران‌ما به عهدهء او و دوست جوانش حسين رازي بود. بعدها اخوان به اتفاق همين دوستش نخستين جنگ هنر و ادب امروز را منتشر کرد. پس از شمارهء دوم جنگ هنر و ادب مجموعهء شعر زمستان را در سال 1335 چاپ و منتشر کرد، چاپ اين مجموعه خود آغاز حرکت جديدي در عرصه فرهنگ و هنر آن روزگار بود. زندگي اخوان در سال‌هاي پس از انقلاب بيشتر در خلوت و انزوا گذشت. نه حادثهء مهمي در زندگي او اتفاق افتاد نه شعر خارق‌العاده اي سروده شد. بلکه مهمترين رويداد فرهنگي، سفر او به خارج از ايران بود. اخوان که در تمام طول زندگيش حتي براي يک‌بار نيز به خارج سفر نکرده بود، در سال پاياني عمر خود از طرف خانه فرهنگ معاصر آلمان دعوت شد. در اين سفر وي به فرانسه، انگليس، آلمان، دانمارک، سوئد و نروژ رفت. شعر خواند و از سوي فرهنگ دوستان ايراني مورد استقبال قرار گرفت. سفر اخوان در سال 1369 به اروپا زمينه را براي تجديد ديدار با دوستان قديمي فراهم کرد، در اين ديدار، ابراهيم گلستان، رضا مرزبان، اسماعيل خويي و چند تن ديگر از دوستان صميمي دوران جواني‌اش را ديده و مدتي را با آنها سپري نمود.
 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در چهارشنبه 16/8/1386 و ساعت 8:0 صبح | نظرات ديگران()
در يکي از روزهاي تابستاني سال 1245 (ه. ق) در کرمانشاه متولد شد. پدرش محمد رحيم بيگ سردسته سواره رو فوج کلهر بود . ايل کلهر که شهرتش را از سوار کاري و شمشير زني بدست آورده ، تمام جوانانش را به آموختن سوارکاري و شمشير زني وادار مي ساخت و محمد رضا نيز از اين قاعده مستثني نبود. برادر بزرگش – نوروز علي – سوار کار و شمشير زن ماهري بود . هنگامي که محمد رضا سنين کودکي را پشت سر گذاشت ، نوروز علي به امر پدر ، اين فنون را به محمد رضا آموزش داد . او گاهي از بي توجهي محمد رضا گله مي کرد. محمد رضا روحيه خود را با اين فن سازگار نمي ديد ، چون آنقدر که از تماشاي يک لاله ي وحشي لذت مي برد ، از سوار کاري و شمشير زني چيزي دستگيرش نمي شد.
بعد از درگيري که بين ايل کلهر و دي