امروز: پنجشنبه 31 مرداد 1387
   1   2      >
از صنعت قاليبافي ايران در زمان ساسانيان يادگاري در دست نيست جز روايتهايي در نوشته‌هاي پراکنده. در سالنامه چيني (سوئي سو) Sui -Su  قالي از جمله فرآورده‌هاي ايران شمرده شده است. در جنگ هراکليوس شاهنشاه روم شرقي با خسروپرويز و پيروزي وي و غارت شهر تيسفون در اوايل سده هفتم ميلادي (628 ميلادي)، از جمله اشياء غارت شده از ايران از "قالي‌هاي نرم" نيز ياد شده است.همچنين اين روايت وجود دارد که بر "تخت طاق‌ديس" (طاق کسري در تيسفون) دز زمان خسروپرويز، فرشي با طرح باغ که نمودار چهار فصل سال بوده، گسترده مي‌شده است. مؤلف تاريخ طبري اسم اين قالي را بهار خسرو يا "موقع بهار خسرو" ذکر مي‌کند. در وصف اين قالي که آن را با قالي بهارستان يکي مي‌دانند آمده است که نقشه آن مانند باغي بود در فصل بهار که با گلهاي رنگارنگ و درختان پر برگ و همچنين با نگاره  حوض آب و جويهايي در وسط آن و مرغابي‌هاي نشسته بر کناره‌هاي جوي، آذين شده بود. زمينه  قالي از نخهايي سيمين و زرين بافته شده بود و برگ درختان و گلهاي آن از ابريشم روشن بود. اين فرش که گفته مي‌شود گوهرنشان بوده است به نظر مي‌رسد گليم‌گونه باشد. چون اگر گره‌بافت بود با اندازه‌اي که براي آن روايت کرده‌اند (30 متر در30 متر) بايد نزديک 2/5 تن وزن داشته باشد. مورخان عرب اين قالي را اينگونه توصيف کرده اند: «گوشه‌هاي آن تختي باشکوه از گلهاي آبي، قرمز، سفيد، زرد و سبز است؛ رنگ زمينه  آن همرنگ زمين با طلاست و سنگهائي به شفافيت کريستال که تصويري از آب [را بوجود مي‌آورد]. گياهان با حرير و ميوه‌ها با رنگ سنگي شکل گرفته‌اند.»
از سوي ديگر چندين قطعه از پارچه‌هاي دوره  ساساني در کليساها و موزه‌هاي اروپا و امريکا وجود دارد که نشاني پيشرفت صنعت بافندگي و رنگرزي در اين زمان است. به نظر برخي از کارشناسان هنر، اين پارچه‌ها ظريفترين بافته‌هايي است که تا آن زمان بوجود آمده بوده است. فرش معروف اين دوره، فرش بهارستان است که گفته مي‌شود براي خسرو انوشيروان بافته شد و تا زمان يزدگرد سوم در موارد خاصي در قصر مدائن از آن استفاده مي شد. اين فرش که به احتمال همان فرش «بهار خسرو» است، در بزرگي ابعاد (به روايتي باندازه 450و 90 قدم) و با به کارگيري نخهاي عالي و ابريشم و زر و سيم و به نخ کشيدن انواع جواهر رنگارنگ در آن از قابليت بافت هنرمندان آن عصر نشان دارد. در مورد فرش بهارستان افسانه‌هايي تا حد اغراق به وجود آمده است. در مورد سرنوشت آن نيز داستانهايي گفته شده است که بعضي از آنها خالي از غرض نيست. در روضه الصفا آمده است که "سعد" از فرماندهان اسلام بي آنکه دست تصرفي بدان فرش دراز کند آن را به مدينه فرستاد تا قطعه قطعه شود و بين مهاجرين و انصار تقسيم گردد. بعضي اعتقاد دارند که اين فرش پس از بريده شدن به قطعات، به فروش رسيده است.

 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در دوشنبه 5/1/1387 و ساعت 2:47 عصر | نظرات ديگران()
يکي از آئينهاي سالانه ايرانيان چهارشنبه سوري يا به عبارتي ديگر چارشنبه سوري است. ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدي را با بر افروختن آتش و پريدن از روي آن به استقبال نوروز مي روند.
مردم در اين روز براي دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهايشان مراسمي را برگزار مي کنند که ريشه اش به قرن ها پيش باز مي گردد.
قاشق زني، آجيل مشکل گشا، پريدن از روي آتش، فالگوش ايستادن و... از مراسم اصلي شب چهارشنبه سوري است.
ظاهرا مراسم چهارشنبه سوري برگرفته از آئينهاي کهن ايرانيان است که همچنان در ميان آنها و با اشکال ديگر در ميان باقي بازماندگان اقوام آريائي رواج دارد.
اما دکتر کورش نيکنام موبد زرتشتي و پژوهشگر در آداب و سنن ايران باستان، عقيده دارد که چهارشنبه سوري هيچ ارتباطي با ايران باستان و زرتشتيان ندارد و شکل گيري اين مراسم را پس از حمله اعراب به ايران مي داند.
دکتر نيکنام در اين باره مي گويد:"ما زرتشتيان در کوچه ها آتش روشن نمي کنيم و پريدن از روي آتش را زشت مي دانيم.
"در گاه شماري ايران باستان و زرتشتيان اصلأ هفته وجود ندارد. ما در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم. شنبه و يکشنبه و... بعد از تسلط اعراب به فرهنگ ايران وارد شد. بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه اي را جشن بگيريم( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گوياي اين هست که چهارشنبه سوري بعد از اسلام در ايران مرسوم شد."
"ما پيش از تسلط اعراب بر ايران هر ماه را به سي روز تقسيم مي کرديم. و براي هر روز هم اسمي داشتيم . هرمز روز، بهمن روز،..."

"براي ما سال 360روز بوده با 5 روز اضافه  يا هر چهار سال 6 روز اضافه. ما در اين پنج روز آتش روشن مي کرديم تا روح نياکانمان را به خانه هايمان دعوت کنيم."
"بنابراين، اين آتش چهارشنبه سوري بازمانده آن آتش افروزي 5 روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد براي اينکه اين سنت از بين نرود، نحسي چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوري."
گرد آوردن بوته، گيراندن و پريدن از روي آن و گفتن عبارت "زردي من از تو، سرخي تو از من" شايد مهمترين اصل شب چهارشنبه سوري است. هر چند که در سالهاي اخير متاسفانه اين رسم شيرين جايش را به ترقه بازي و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است.
انداختن چادر بر سر و زدن قاشق برهم از ديگر رسوم اين شب است. معمولا جوانترها با انداختن چادري بر سر به در خانه همسايه ها رفته و با قاشق زدن، از آنها شيريني يا مشتي آجيل مي گيرند.
خوردن آجيل مشکل گشا که بي شباهت به آجيل شب يلدا نيست، از اصول چهارشنبه سوري است. که مردم با نيت دست يافتن به حاجتشان و يا رفع مشکلشان اين آجيل را مي خورند.
در اواخر سلطنت سلسله قاجار در تهران در ميدان ارک توپي به نام " توپ مرواريد" وجود داشت که در شبهاي چهارشنبه سوري اطرافش مملو از دختراني بود که در آرزوي پيدا کردن شوهر بودند.
آنها در اين شب به بالا اين توپ قديمي مي رفتند و براي بر آورده شده حاجتشان بر روي اين توپ آرزو مي کردند.
اصفهان: آتش افروختن در معابر، کوزه شکستن، فالگوش؛ گره گشائي و غيره کاملا متداول است.
مشهد: گره گشائي؛ آتش افروختن؛ کوزه شکستن و آتش بازي متداول است و علاوه بر آن در هر خانه يکي دو تير تفنگ مي اندازند.
زنجان: آتش افروختن؛ فالگوش و کوزه شکستن متداول است. در مراسم کوزه شکستن در زنجان، پولي با آب در کوزه مي اندازند و از بام به زير مي افکنند.
ديگر از رسوم مردم اين شهر در چهارشنبه سوري اين که دختراني را که مي خواهند زودتر شوهر بدهند به آب انبار مي برند و هفت گره بر جامه ايشان مي زنند و پسران نابالغ بايد اين گره ها را بگشايند.
تبريز: آجيل و ميوه خشک از ضروريات است و ديگر اينکه در اين شب مردم از بام خانه ها بر سر عابرين آب مي ريزند.
اروميه: شب جهارشنبه سوري بر بام خانه ها مي روند و کجاوه اي را که زينت کرده و آرايش داده با طناب از بام به سطح خانه فرود مي آورند و مي گويند:" بکش که حق مرادت را بدهد." کسي که در خانه است مکلف است که در آن کجاوه شيرني و آجيل بريز
وپس از آنکه در آن چيزي ريختند آن را بالا کشيده و به بام خانه ديگري مي برند.


 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در دوشنبه 27/12/1386 و ساعت 4:51 عصر | نظرات ديگران()
نوشته اي از:رضا مرادي غياث آبادي
شهر «مسجد سليمان» در استان خوزستان، نام خود را از بازمانده‌هاي بنايي باستاني به همين نام گرفته است که در بلندي‌هاي مشرف به شهر ساخته شده است و از نام اصلي آن اطلاعي در دست نيست. اين محوطه باستاني که در گويش مردمان بومي به نام «صفه سرمسجد» نيز شناخته مي‌شود، عبارت است از تختاني صفه‌اي چهارگوش به درازا و پهناي تقريبي 120 در 100 متر که تقريباً تمامي بناهاي روي آن از بين رفته و تنها اندکي از شالوده‌هاي آنها برجاي مانده است. براي ساخت اين تختان و بناهاي روي آن، در آغاز ديوارهايي در پايين شيب کشيده‌اند و آنگاه ناهمواري‌هاي بالاي کوه را زدوده و با آوار آن فرورفتگي‌ها و گودي شيب را پر کرده‌اند تا تختان مناسبي براي ساخت‌و‌سازها فراهم آيد. بر روي اين تختان، شماري از بناهاي گوناگون همراه با محوطه‌هاي باز، و نيز چندين رديف پلکان براي دسترسي به آن ساخته بوده‌اند.
در زمينه کاربري بناي مسجد سليمان هنوز هم آگاهي چنداني در دست نيست. برخي آنرا يک نيايشگاه يا کاخ و يا آتشکده احتمال داده‌اند که البته مي‌توان احتمال‌هاي ديگري همچون بنايي براي گردهمايي‌هاي عمومي (همچو هگمتانه و تخت‌جمشيد) را نيز گمان داد.
امروزه جز بقاياي مبهمي از مجموعه بناها، چيزي برجاي نمانده است. اما ديوارهاي تختان، بسياري از پلکان محوطه، و همچنين آثار سکونتگاه‌هاي پيرامون آن، تاکنون بازمانده‌اند و مي‌توانند سرچشمه آگاهي‌هاي فراواني باشند که تاکنون بگونه‌اي جدي به آن پرداخته نشده است.
بناي مسجد سليمان شباهت‌هاي فراواني با تخت‌جمشيد و برخي از ديگر آثار هخامنشي دارد. هر دو، ساخته شده بر تختاني پشت به کوه، ديوارهايي در پايين شيب، سنگ‌هاي خشکه‌چين بزرگ و بدون ملات، بناهاي گوناگون بر بالاي تختان، و پلکان‌هاي سنگي عريض با خيز کم و پاخور زياد هستند.
اما بناي مسجد سليمان در مقايسه با آثار هخامنشي، کهن‌تر و بسيار ابتدايي‌تر است. اين گمان وجود دارد که شايد اين بنا از آن شاهان «انشان» يا هخامنشيان پيش از شاهنشاهي، همچون کمبوجيه يکم، کورش يکم يا چيش‌پيش باشد. به هر روي معماري مسجد سليمان، پيشينه گونه‌اي از معماري ايراني است که بعدها با ساخت پاسارگاد و تخت‌جمشيد به اوج خود مي‌رسد و نشان مي‌دهد که اين گونه معماري در ايران باستان ناشناخته نبوده است.
اما يکي ديگر از شباهت‌هاي بناي باستاني مسجد سليمان با بناهاي شاهنشاهي هخامنشي، عبارت است از سازه‌اي نيمه چليپايي و تاقچه‌مانند که شباهت فراواني با آفتاب‌سنج‌هاي بناي تقويمي «کعبه زرتشت» در نقش‌رستم و «زندان سليمان» در پاسارگاد دارد. نخستين بررسي‌هاي نگارنده نشان مي‌دهد که اين سازه نيز همچو خود بنا، نمونه‌اي کهن‌تر، و پيشينه‌اي از آفتاب‌سنج‌هاي هخامنشي است و زاويه‌هاي تشکيل‌شده داخلي آن با زاويه ميل خورشيد به هنگام طلوع در آغاز هر يک از فصل‌هاي سال مطابقت دارد.
آفتاب‌سنج‌هاي مسجد سليمان ابزاري براي تشخيص فرارسيدن زمان برگزاري مراسم ناشناخته آييني در آن جايگاه بوده است و از آنجا که ضلع شمالي بنا (که آفتاب‌سنج نيز بر آن قرار دارد) در امتداد شمال‌ باختري به جنوب خاوري است و خورشيد انقلاب زمستاني در امتداد همين ضلع بنا بر مي‌دمد، گمان مي‌رود که آيين‌هاي آن با شب يلدا يا زايش خورشيد (مبدأ گاهشماري ميترايي) در پيوند بوده باشد.
سالم‌ترين اين سازه بر نماي خارجي ديوار شمال خاوري بناي مسجد سليمان قرار دارد که به تمامي از سنگ‌هاي بزرگ و کوچک زبره‌تراش و خشکه‌چين ساخته شده است. بلنداي کلي دهانه اين آفتاب‌سنج 96 سانتيمتر و پهناي آن 64 سانتيمتر است در حاليکه دو فرورفتگي آن به ترتيب عمقي در حدود 25 و 28 سانتيمتر، و اضلاع انتهايي آنها به ترتيب پهنايي در حدود 20 و 27 سانتيمتر دارا هستند. اين اندازه‌ها موجب ايجاد زاويه‌هايي در حدود 24 و 48 درجه در ميان گوشه‌هاي ضلع‌ها شده است. ثبت اندازه‌هاي طول‌ها و زاويه‌ها با اعداد تقريبي، بخاطر فرسودگي و آسيب‌ديدگي اجزاي اين سازه است که نياز به بررسي‌هاي بيشتر و اندازه‌گيري‌هاي دقيق‌تر پس از مرمت و نوسازي دارد.
در اين تقويم آفتابي و به هنگام طلوع خورشيد در آغاز هر يک از فصل‌هاي سال، سايه گوشه خاوري آفتاب‌سنج، به ترتيبي که در نقشه ديده مي‌شود بر روي يکي از گوشه‌هاي داخلي آن ايجاد مي‌شده است. البته با اينکه بناي مسجد سليمان و تقويم آفتابي آن آسيب‌هاي جدي‌ بخود ديده (به ويژه در سال‌هاي اخير) و هيچگونه کوششي براي حفاظت و نگهداري آن انجام نمي‌شود، هنوز هم مي‌توان اين پرتوها و سايه‌ها را با دقتي متوسط در محل مشاهده کرد.

 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در شنبه 25/12/1386 و ساعت 5:52 عصر | نظرات ديگران()

در اين پست مي خواهم يک سالنامه ي جالب ايراني باستاني را که به صورت پي دي اف است را به شما معرفي کنم.


اين سالنامه داراي مناسبت هاي باستاني و جشن ها به همراه پيوستي داراي اطلاعات بسيار مفيد در رابطه با تقويم و سال شماري جلالي و غيره است.


اين  فايل را مي توانيد در زير دانلود کنيد.


کاربران فاير فاکس بر روي دانلود کليک کرده و گزينه Save Link As… را انتخاب و آن را ذخيره نمايند.


کاربران اينترنت اکسپلورر و اپرا نيز با کليک راست کردن بر روي دانلود و انتخاب Save Target As…مي توانند آن را ذخيره کنند.


   اطلاعات:


حجم:257 کيلو بايت


زبان: فارسي


نويسنده:رضا مرادي غياث آبادي


سايت نويسنده:www.ghiasabadi.com


فرمت: pdf


نرم افزار:Adobe reader و يا نرم افزار ديگري


هاست:persiangig.net


وبلاگ ارائه دهنده:eyot.parsiblog.com


مدير وبلاگ: امير پاديار(فردا)



دانلود


 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در جمعه 24/12/1386 و ساعت 2:28 عصر | نظرات ديگران()

پيشگفتار
نوروز، جشن آغاز سال، امروزه در ايران و کشورهاي ديگر «جهان ايراني» به عنوان مهمترين جشن سال، اهميت خاصي دارد. هرچند که در طول تاريخ ايران، جشنهاي مهرگان، سده، آبانگان، يلدا، و جشنها و مراسم ديگر ملي، هميشه با شکوه خاصي جشن گرفته مي شدند و حتي در بعضي موارد، اهميت آنها از نوروز نيز بيشتر بوده، اما جشن نوروز تنها نمونه اين جشنهاي ملي است که همواره اهميت خود را حفظ کرده و در برابر اقداماتي که براي محدود کردن آن صورت گرفته، هميشه ايستاده است.
خاصيت فرا-مليتي و فرا-ديني نوروز يکي از دلايل اصلي اين استقامت و همگاني بودن آن در بين مردمان مختلف است. نوروز در طول تاريخ، هميشه به عنوان جشني متحد کننده و بدون وابستگي هاي نژادي، زباني، و ديني مطرح بوده و تمام مردمي که به صورتي وابسته به جهان فرهنگي ايراني بوده اند، آنرا به عنوان جشن آغاز سال خود قبول کرده اند. در اين گفتار به بررسي نوروز در تاريخ ايران و ريشه هاي آن خواهيم پرداخت.
دانش ما از آغاز جشن گرفتن نوروز بسيار محدود است. مدارک نوشتاري در تاريخ ايران، تا قبل از قرن اول بعد از ميلاد ذکري از نوروز نمي کنند. هرچند که بسياري از محققان بر اين عقيده هستند که يکي از دلايل ساختمان مجموعه پارسه (تخت جمشيد)، جشن گرفتن نوروز و بارعام نوروزي شاهنشاهان هخامنشي بوده، اما نبود هيچگونه نشانه اي از وقوع اين مراسم در دوران هخامنشي، براي بعضي از دانشمندان اين سوال را پيش آورده که آيا نوروز در دوران باستاني به عنوان يک مراسم دولتي جشن گرفته مي شده يا نه؟
نخستين برخورد ما با نوروز در مدارک تاريخي به سلطنت ولاش اول اشکاني (78-51 پ م) باز مي گردد. ولاش اول را عموما" پايه گذار بسياري از مراسم ايراني از جمله سده مي دانند و نوشته شدن قسمتهايي از اوستا را نيز به دوران او نسبت مي دهند. متاسفانه کمبود مدارک کامل ما را از تحقيق لازم در مورد جزئيات برگزاري نوروز در دوران اشکاني محروم مي کند.
برعکس، از مراسم نوروز در دوران ساساني(650-224 پ م) اطلاعات جامعي در دست داريم. کتيبه هاي ساساني، پند نامه ها و ديگر قطعه هاي ادبيات ايراني ميانه، از برگزاري جشن سال نو در دربار ساساني صحبت مي کنند. مراسم بار نوروزي که در آن شاهنشاه براي تمام اعضاي دولت و نمايندگان ملت، بارعام ترتيب مي داد، از بازمانده هاي مراسم ساساني است.
مراسم بارعام شاهانه در دوران بعد از اسلام نيز باقي ماند و تمام شاهان ايران، حتي پادشاهاني که از اصل غير ايراني ميامدند (مانند سلاطين غز و مغول) نيز دربار خود را براي برگزاري رسوم ايراني و از جمله نوروز آماده مي کردند. در دربار خلفاي عباسي که از بسياري جهات خود را ادامه شاهنشاهان ساساني مي دانستند، نوروز از مهمترين جشنهاي سال بود و بار نوروزي با تمام جلال و شکوه آن انجام مي گرفت.
با وجود داشتن مدارک مورد اطمينان در مورد جشن گرفته شدن نوروز در دوران ساساني، دليلي در دست نداريم که نوروز را جشني با گذشته بسيار قديميتر از دوران ساساني فرض نکنيم. بسياري از جشنهاي مهم جهان در ابتدا تنها بوسيله مردم عامي برگزار مي شدند و جزو برنامه هاي سلطنتي حساب نمي گشتند. قديمي بودن و دست نخوردن مراسم نوروز مي تواند گواهي از اين باشد که اين جشن مدتها قبل از اينکه پادشاهان ساساني (و شايد اشکاني) آنرا تبديل به جشني رسمي کنند، وجود داشته و مانند امروز، بوسيله همه مردم ايران جشن گرفته مي شده.
ريشه هاي تاريخي نوروز
اکثر مردم نوروز و جشنهاي جنبي آن (چهارشنبه سوري و سيزده بدر) را جشنهايي با گذشته صد در صد ايراني مي دانند. بعضي از اين مراسم، بخصوص چهارشنبه سوري، بخاطر اهميت آتش در آن، حتي وابسته به دين زرتشت دانسته شده. از طرفي، شواهد مختلف نشاندهنده اين مطلب هستند که اين جشنها تاريخي فراتر از قوم «ايراني» (به معناي قوم هندو-اروپايي مهاجري که در حدود سال 3000 سال قبل به ايران آمدند) دارند و احتمالا" از مراسم قبل از آريايي اين فلات سرچشمه مي گيرند و چه بسا اقوام عيلامي، کاسي، گوتي و ديگر اقوام باستاني نيز آنها را جشن مي گرفته اند.


منبع اطلاعات ما در مورد باورهاي اقوام هندو-ايراني و بعدا" ايراني، در درجه اول قديمترين قسمتهاي اوستا و در حالت دوم، مقايسه باورهاي ديگر مردم هندو-اروپايي (بخصوص هندو-آريايي ها) با باورهاي ايرانيان باستان است. ريگ ودا، قديميترين بخش وداهاي هندو-آريايي، يکي از بهترين منابع موجود براي پي بردن به اصول اعتقادي و جشنها و مراسم اقوام آريايي (هندو-ايراني) است. باورهاي اقوام ديگر مانند سکاها، نورستاني ها، و مردم ايراني زباني که در ماوراالنهر و مناطق شرق کوههاي پامير زندگي مي کردند نيز مي توانند الگوهاي ما براي فهميدن باورهاي ايراني هاي باستان باشند.
در اوستا، بخصوص در گاثاها و بقيه يسناها که قديميترين بخشهاي اين کتاب هستند، هيچگاه صحبتي از نوروز و جشنهاي وابسته به آن نشده است. مراسم اوستايي اصولا" نيايشهايي به امشاسپندان مختلف و فره وشي ها هستند. يسناها سرودهايي هستند که براي ستايش ميترا، آناهيتا، ورونا، هوم، و ديگر امشاسپندان نوشته شده اند که در جشنهاي وابسته به آنها بايد خوانده شوند (کلمه هاي «جشن» و «يسنا» از يک ريشه هستند). در نتيجه، دربخشهاي قديم اوستا ذکري از جشنهاي نوروز، چهارشنبه سوري، سيزده بدر و يا حتي سده نداريم. نخستين نشانه از نوروز در اوستا، در فرگرد دوم «ويديودات» است که در ضمن توضيح زندگي «ييم» (جمشيد)، به دستور برگزاري نوروز نيز اشاره شده (اين روايت را فردوسي نيز ذکر مي کند). اما ويديودات از اخيرترين بخشهاي اوستاست که به احتمال زياد يا در دوران ساساني نوشته شده و يا در آن دوران بطور کامل بازنويسي شده و بسياري از باورهاي زرتشتي ساساني در اين کتاب وارد شده.
با نگاه کردن به باورهاي مندرج در ريگ ودا نيز اثري از مراسمي مانند جشنهاي بالا نمي بينيم. جشن شروع سال در نزد اين اقوام اهميت زيادي نداشته و ذکر خاصي از برگزاري مراسم بخصوصي براي آن نمي کنند. همچنين در باورهاي مردم نورستان افغانستان که تا صد سال قبل که به جبر مسلمان شدند، زير نام «کافران» به پرستش خدايان باستاني هندو-ايراني ادامه مي دادند، هيچ اثري از نوروز وجود ندارد، هرچند که جشنهاي سنتي نزد اين مردم کاملا" حفظ شده است.
از طرفي، با نگاه کردن به طرز زندگي اقوام هندو-ايراني و مقايسه آن با اقوام ساکن ايران و بين النهرين، مي توانيم به نتايجي در مورد ريشه هاي تاريخي نوروز و جشنهاي ديگر مربوط به آن برسيم. اقوام هندو-ايراني بطور اعم، از راه دامداري و پرورش اسب زندگي مي کردند و زندگي آنها برمبنان کوچ نشيني بنا شده بود. اين طرز زندگي به اين معني بود که هندو-ايراني هاي باستان (مانند سکاهاي دوران تاريخي، سرمتها، هيونها، مغولان، و ترکها) به دنبال حيوانات خود براي پيدا کردن چراگاههاي سرسبز روان بودند. در دشتهاي محل سکونت اين اقوام، فقط دو فصل زمستان و تابستان معني داشت و به دليل طبيعت نامعمول آن، خط تقسيم و زمان اين دو فصل همواره نامعلوم بود.
اما مردم ساکن فلات ايران، عيلامي ها، کاسي ها، گوتي ها، اورارتو، ميتاني ها، و تا حد بيشتري مردمان ساکن بين النهرين، وابسته به زندگي کشاورزي ساکن بودند. اين بدين معني بود که ترتيب کاشت، داشت، و برداشت محصولاتي نظير گندم، مشغله اصلي اين مردم محسوب مي شد و زمان انجام هرکدام از اين وظايف، اهميت خاصي داشت. مي بينيم که نوشتن تقويمهاي نجومي که برمبناي آن حصول فصلها را معين مي کردند، از دستاوردهاي اين مردم است. طغيانهاي سالانه رودخانه ها، شروع فصل گرما، زمان برداشت محصول، زمان رها کردن نوبتي زمين ها، همه و همه از مشغوليات زندگي کشاورزي بوده و هستند. به همين دليل، تقسيم سال به دوازده ماه و چهار فصل (که حضورشان در اين منطقه کاملا" حس مي شد)، تقسيم ماه به بيست و هشت روز (بر مبناي تقويم قمري) و وضع کردن هفته، همه از تقسيمات مردم سومر و بابل بود که از طرف مردمان همسايه آنها نيز استفاده مي شد.
از جشن گرفته شدن آغاز بهار در بابل باستان مدارک بسياري در دست داريم. در روز آغاز بهار، پادشاه به سوي معبد مردوک، خداي بابل، مي رفت و با در دست گرفتن دستهاي اين خدا، حمايت او را از سلطنت خود نشان مي داد. بعد از اين مراسم، پادشاه به قصر سلطنتي باز مي گشت و دستور بارعام مي داد که همه مردم مي توانستند به ملاقات پادشاه بيايند. اهميت اين مراسم را در آنجايي مي توانيم ببينيم که بعد از تسخير بابل از طرف کورش، پادشاهان پارسي تا زمان خشايارشا نيز هرساله اين مراسم را انجام مي دادند. پايان جشنهاي بهاري در روز سيزدهم بهار (که اولين بار در افسانه هاي بابلي به عنوان عدد شوم شناخته شد) با رفتن همه اهالي شهر، از جمله شخص پادشاه، به طرف دشتهاي خارج از شهر اعلام مي شده (نمونه اين رسم را مي توان در داستان حضرت ابراهيم مشاهده کرد).
از سوي ديگر، بسياري از فرهنگهاي جهان، از بابل باستان گرفته تا سلتهاي اروپايي، مراسمي مانند برافروختن آتش در پايان فصل برداشت دارند. اصولا" روشن کردن آتش بعد از خرمن چيني جزو مراسم بسيار معمول همه جوامع کشاورزي بوده و حتي امروزه نيز در کشورهاي اروپايي مي توان نظير آن را مشاهده کرد. در ايران نيز امروزه در طي مراسم جشن سده (که جشن رسمي پايان فصل برداشت بوده)، برافروختن آتش مرسوم است. به همين ترتيب، مي توان روشن کردن آتش در چهارشنبه سوري را نوعي از همين مراسم دانست.بطور خلاصه، مي شود حدس زد که جشن آغاز بهار و مراسم روشن کردن آتش و خارج شدن از شهر، از آيينهاي جوامع کشاورزي مقيم ايران بوده است. اما اقوام ايراني بعد از مهاجرت به اين کشور و ساکن شدن در آن، به اقتباس اين مراسم پرداختند و با وارد کردن بعضي از عقايد خود (تشبيه حلول بهار به پيروزي راستي بر دروغ)، آنرا تبديل به جشني کاملا" ايراني کردند. اين جشن، که شايد از دوراني حتي قبل از زمان هخامنشي بوسيله اين مردم برگزار مي شده، تا مدتها جشني مردمي بوده که توانسته به دليل طبيعت غير ديني و غير سياسي خود، به جشني عمومي براي همه مردم تبديل شود و کم کم به صورت جشني درآيد که حتي دستگاه دولتي اشکاني و ساساني نيز آنرا به عنوان مراسم رسمي خود انتخاب کند.
نوروز امروز
امروزه، نوروز جشن اصلي بسياري از مردم آسياي غربي است. کشورهايي که حتي هيچگاه تحت سلطه سياسي ايران نبوده اند، آنرا به عنوان يکي از جشنهاي اصلي خود محسوب مي کنند. هرکدام از مليتهاي مختلف، مراسم خاص خود را براي جشن گرفتن نوروز دارند، اما همه اين جشن را «نوروز» مي نامند و آمدن آن را مقارن با حلول بهار حساب مي کنند.
در ايران وافغانستان، نوروز همچنين آغاز سال رسمي کشور است که از ابتداي ماه فروردين محاسبه مي شود. استفاده از سال خورشيدي از دوران هخامنشيان در ايران معمول بود، هرچند که آغاز گاهشماري چندين بار در دورانهاي مختلف تغيير کرده است. در دوران ساساني به دليل رعايت نکردن اصول کبيسه، در چند مورد نوروز در فصول اشتباه مانند ميانه تابستان جشن گرفته شد. اين مشکل گاهشماري بوسيله ستاره شناس بزرگ، عمر خيام، در قرن ششم هجري حل شد و از آن تاريخ، تقويم «جلالي» به عنوان تقويم خورشيدي کشور انتخاب شد، هرچند که رسمي شدن آن به عنوان تقويم کشور، تا قرن چهاردهم خورشيدي (آغاز همين قرن ما) به طول انجاميد. يکي از مسايل مهم، رعايت کردن کبيسه صد و بيست ساله ايست که بوسيله عمر خيام توصيه شده و در بار آخر در زمان فتحعلي شاه قاجار رعايت شده. عدم رعايت اين کبيسه، باعث بهم خوردن تدريجي تاريخ سال تحويل مي شود که شروع زودرس سال 1383، آنرا بصورت محسوسي در آورده است.
نام ماههاي تقويم خورشيدي بارها تغيير کرده. در دوران هخامنشي، نامهايي استفاده مي شد که بعد از دوران هخامنشي به فراموشي سپرده شد. نام ماهها در دوران ساساني بر مبناي نشانه هاي زرتشتي وضع شد که تقويم ماهانه ساساني که فاقد هفته است و در آن هرروز ماه يک نام دارد، بهترين اثر باقي مانده از آن است. در بيشتر دوران اسلامي، اسامي بابلي/آرامي ماههاي مانند «تموز» و «نيسان» مورد استفاده بود، اما با برقراري تقويم جلالي به عنوان تقويم رسمي ايران در اوايل قرن جاري خورشيدي، اسامي ساساني نيز دوباره برقرار شدند که متاسفانه تلفظ آنها در مواردي تغيير کرد.


 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در پنجشنبه 23/12/1386 و ساعت 11:8 عصر | نظرات ديگران()
احتمالا بابليان و مصريان کهن نخستين کساني بودند که اصول هندسه را کشف کردند. در مصر هر سال رودخانه نيل طغيان مي‌کرد و نواحي اطراف رودخانه را سيل فرا مي‌گرفت. اين رويداد تمام علايم مرزي ميان املاک را از بين مي‌‌برد و لازم مي‌‌شد دوباره هر کس زمين خود را اندازه‌گيري و مرزبندي کند. مصريان روش علامت‌گذاري زمين‌ها با تيرک و طناب‌ را ابداع کردند. آنها تيرکي را در نقطه‌اي مناسب در زمين فرو مي‌‌کردند و تيرک ديگري در جايي ديگر نصب مي‌شد و دو تيرک با طنابي که مرز را مشخص مي‌‌ساخت به يکديگر متصل مي‌شدند. با دو تيرک ديگر زمين محصور شده و محلي براي کشت يا ساختمان سازي مشخص مي‌شد.
در آغاز هندسه برپايه دانسته‌هاي تجربي پراکنده‌اي در مورد طول و زاويه و مساحت و حجم قرار داشت که براي مساحي و ساختمان و نجوم و برخي صنايع دستي لازم مي‌شد. بعضي از اين دانسته‌ها بسيار پيشرفته بودند مثلا هم مصريان و هم بابليان قضيه فيثاغورث را 1500 سال قبل از فيثاغورث مي‌شناختند.
يونانيان دانسته‌هاي هندسي را مدون کردند و بر پايه‌اي استدلالي قراردادند. براي آنان هندسه مهم‌ترين دانش‌ها بود و موضوع آن را مفاهيم مجردي مي‌دانستند که اشکال مادي فقط تقريبي از آن مفاهيم مجرد بود. در سال 600 قبل از ميلاد مسيح، يک آموزگار اهل ايونيا (که در روزگار ما بخشي از ترکيه به‌شمار مي‌رود) به نام طالس، چند گزاره يا قضيه هندسي را به صورت استدلالي ثابت کرد. او آغازگر هندسه ترسيمي بود. فيثاغورث که او نيز اهل ايونيا و احتمالا از شاگردان طالس بود توانست قضيه‌اي را که به‌نام او مشهور است اثبات کند. البته او واضع اين قضيه نبود.
اما دانشمندي به نام اقليدس که در اسکندريه زندگي مي‌‌کرد، هندسه را به صورت يک علم بيان نمود. وي حدود سال300 پيش از ميلاد مسيح، تمام نتايج هندسي را که تا آن زمان شناخته بود، گرد آورد و آنها را به طور منظم، در يک مجموعه 13 جلدي قرار داد. اين کتابها که اصول هندسه نام داشتند، به مدت 2 هزار سال در سراسر دنيا براي مطالعه هندسه به کار مي‌‌رفتند.
براساس اين قوانين، هندسه اقليدسي تکامل يافت. هر چه زمان مي‌‌گذشت، شاخه‌هاي ديگري از هندسه توسط رياضيدانان مختلف، توسعه مي‌‌يافت. امروزه در بررسي علم هندسه انواع مختلف اين علم را نظير هندسه تحليلي و مثلثات، هندسه غير اقليدسي و هندسه فضايي مطالعه مي‌‌کنيم.
خدمت بزرگي که يونانيان در پيشرفت رياضيات انجام دادند اين بود که آنان احکام رياضي را به جاي تجربه بر استدلال منطقي استوار کردند. قبل از اقليدس، فيثاغورث (572-500 ق.م) و زنون (490 ق.م.) نيز به پيشرفت علم رياضي خدمت بسيار کرده بودند.
در قرن دوم قبل از ميلاد رياضيداني به نام هيپارک، مثلثات را اختراع کرد. وي نخستين کسي بود که تقسيم بندي بابلي‌ها را براي پيرامون دايره پذيرفت. به اين معني که دايره را به 360 درجه و درجه را به 60 دقيقه و دقيقه را به 60 قسمت برابر تقسيم نمود و جدولي براساس شعاع دايره به دست آورد که وترهاي بعضي قوسها را به دست مي‌‌داد و اين قديمي‌ترين جدول مثلثاتي است که تاکنون شناخته شده است.
بعد از آن دانشمندان هندي موجب پيشرفت علم رياضي شدند. در سده پنجم ميلادي آپاستامبا، در سده ششم، آريابهاتا، در سده هفتم، براهماگوپتا و در سده نهم، بهاسکارا در پيشرفت علم رياضي بسيار مؤثر بودند.
تقسيم بندي هندسه
هنـدسه مقـدماتي به دو قسمت تقسيـم مي‌گردد:
هنـدسه مسطحه
هندسه فضائي.
هندسه خطي.
در هندسه مسطح، اشکالي مورد مطالعه قرار مي‌‌گيرند که فقط دو بعد دارند، هندسه فضايي، مطالعه اشکال هندسي سه بعدي است. اين بخش از هندسه در مورد اشکال سه بعدي چون مکعب‌ها ،استوانه ها، مخروط ها، کره‌ها و غيره است.


 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در يکشنبه 5/12/1386 و ساعت 12:3 صبح | نظرات ديگران()
آب در فرهنگ ايرانيان ايرانيان هميشه با ديده احترام به آب نگريسته اند. هنوز هم هر جا که «آبادان» است و «بيابان» در پيوند است با آب و آب مايه زندگى.
«آب» همراه سه عنصر «آتش» و «باد» و «خاک» نزد ايرانيان از تقدس ويژه اى برخوردار است. تقريباً در همه نوشته هاى پيش از اسلام، جايگاه آب در مجموعه آفرينش بسيار حساس است.
هرودوت مى نويسد، ايرانيان در هيچ رودخانه اى حتى دست هايشان را نمى شويند و دست شستن ديگران را هم در آب نمى پذيرند و به رودخانه احترام مى گذارند.
استراگون نيز لابد با تکيه بر نوشته هرودوت به همين موضوع اشاره مى کند. او مى نويسد که ايرانيان در آب روان شست و شو نمى کنند و در آب روان لاشه و مردار و روى هم رفته چيز هاى ناپاک نمى اندازند.
البته از گزارشى که درباره هخامنشيان داريم، مى دانيم که داريوش براى رساندن تيرک هاى سدر، از لبنان به شوش، از آب روان استفاده کرده است. روشن نيست در اين رويداد ها، براى جلوگيرى از دژ رفتارى به آب چه انديشه اى گمارده شده است.
نويسندگان پس از اسلام نيز جا به جا از آب به نام يک پديده گرانقدر ياد کرده اند.از تقدس آب نزد ايرانيان همين بس که «ميهن» و «زادگاه» را «آب و خاک» مى نامند.
• اسطوره آبريزان
يکى از آئين هاى جشن تيرگان، شست وشوى بيرون از برنامه روزانه و پاشيدن آب و گلاب بر سر و روى يکديگر است. اين جشن پيوند ژرفى با تقدس آب در فرهنگ ايرانيان دارد و جشن تيرگان، تير روز از تيرماه آئين ويژه ايزد باران است.دو داستان بسيار زيبا و دل انگيز در مورد آئين آبريزان وجود دارد که نشان از مهر و محبت ايرانيان دارد.داستان نخست به گزارش شاهنامه فردوسى و ابوريحان بيرونى در آثارالباقيه است.
حکيم فردوسى در شاهنامه دل انگيز خود چنين گزارش مى دهد که کيخسرو بعد از جنگ با افراسياب و کشتن او چنين در درونش دريافت که کارش در جهان به پايان رسيده و بايد به جهان ايزدان بپيوندد، پس درم و دينار بسيار به موبدان و تهيدستان داد و به نامداران و سپاهيان سفارش هاى درخور کرد و جانشين تاج و تخت برگزيد. سپس فرمان داد تا سپاه به راهى که او مى گويد همراه شوند. پس از چندى در راه به چشمه اى برخوردند و کيخسرو همان جا فرمان به ماندن داد و گفت که تا سحر بيشتر در کنار سپاه نيست.
ابوريحان نيز چنين ادامه مى دهد که (افزوده بر گزارش فردوسى) بيژن بر چهره کيخسرو- که کنار چشمه خفته بود- آب پاشيد تا خسرو چشم گشود. از اين است که ايرانيان با مهرى که به کيخسرو دارند، از آن پس در تيرماه، که تين داستان رفته بود به سر و روى يکديگر آب مى پاشند.داستان دوم مربوط به نوشته شمس الدين محمد ابى طالب انصارى دمشقى(درگذشت:???ه. ق ) است که مى نويسد:
همه ايرانيان در عيدهاى خود شب ها آتش مى افروزند و سپيده دمان آب مى پاشند و پاشيدن آب براى پاکيزگى است و از آن روى است که چون فيروز ، پسر يزدگرد از کار خويش رهايى يافت و شهر اصفهان را بنا کرد، هفت سال باران نباريد. آن گاه که باران آمد، آب باران را بر تن خويش ريختند و شادى کردند و پس از آن سال اين کار رسم شد. به طورى که زرتشتيان مى گويند در قديم اين جشن به بزرگى نوروز برگزار مى شد و ? روز طول مى کشيد که يکى از آداب گذشته اين بود که در تير روز تارى از ابريشم الوان و سيم نازک و ظريف که تير و باد است مى بافتند و آن را به مچ دست يا دگمه لباس مى بستند و شيرينى مى خوردند و در روز باد ايزد که بيست و دوم تير يعنى ?? روز بعد است، آن تار را باز کرده به باد مى دادند و باز شيرينى مى خوردند.در مورد فلسفه اين تار مى گويند به دليل اهميت زياد اين جشن در اين روز همگى لباس نو مى پوشيدند و ? روز جشن را ادامه مى دادند.
چون براى همه پوشيدن لباس نو ممکن نبود اين تار بافته مى شد که در واقع نماينده لباس نو بود که به مچ دست يا دگمه لباس مى بستند که در واقع يک پوشيدنى نو از دوختنى يا بافتنى همراه داشته باشند. امروز بستن اين تار در ميان زرتشتيان معمول نيست.از مراسم بسيار قديمى که باز امروز مرسوم نيست، خوردن گندم پخته در روز جشن و شکستن سفال ها در اين روز بود که ابوريحان بيرونى دليل خوردن گندم را چنين مى گويد که چون در جنگ افراسياب و منوچهر و پس از صلح آنها مردم همچنان در حصارها زندگى مى کردند و فرصت آرد کردن گندم را نداشتند مجبور بودند گندم پخته را بخورند. شکستن سفال ها را که از آيين هاى قديم اين جشن مى دانند به جنگ افراسياب و منوچهر و همچنين ستاره تير يا ايزد باران و آب مربوط مى دانند. رسم ديگرى که با ابعاد بر جاى مانده فال کوزه است که شب جشن تمام افراد فاميل و آشنا دور هم جمع مى شدند و کوزه اى را از آب پر مى کردند و دختر باکره اى اين کوزه را مى گرداند و تمام افراد با نيتى شى اى را در آن کوزه مى انداخت و در آخر در شب اين دختر کوزه را کنار آتشگاه يا محل نورخانه مى گذاشت و تا روز بعد که جشن بود و پايان آن همان دختر با خواندن غزل ها و شعرهاى گوناگون افراد حاضر در جشن اشياى موجود در کوزه را بيرون مى آورد و صاحب شى، شعر شىء خود را به شگون دريافت مى کرد.
آبانگان، جشن آفرينش آب ها با ايزد بانوى آب
در فرهنگ ايرانيان قديم و زرتشتيان امروز روز دهم آبان، آبان روز نام دارد وقتى نام روز و ماه در فرهنگ زرتشتى يکى شد، جشن برپا مى شود. دهم آبان نيز به جشن آبانگان اختصاص دارد. آبان به نام آب و فرشته آب است. اين فرشته به نام «برزيزد» نيز خوانده مى شود. در اوستا «اپم نپات» و در پهلوى «آبان» گفته مى شود. آب جمع باران است. در اوستا و پهلوى «آپ» و در سانسکريت «آپه» و در فرس هخامنشى «آپى» است. اين عنصر مانند عناصر اصلى (آتش، خاک، هوا) در آيين مقدس است و آلودن آن گناه است و براى هر يک از آنها فرشته مخصوصى تعيين شده است.
• جشن و يسنه
واژه جشن از کلمه «يسنه» اوستايى آمده و اين کلمه نيز از ريشه اوستايى مشتق شده که به معناى ستايش کردن است. بنابراين معنى واژه جشن، ستايش و پرستش است.در جشن هاى ايران باستان هميشه شادى و تفريح، با ستايش اهورا مزدا و آفرين و نيايش همراه بود. به اين معنى که پيش از آغاز برنامه اصلى جشن، با حضور شرکت کنندگان سرودهايى از اوستا و دعاى آفرينامه خوانده مى شده، سپس برنامه اصلى جشن آغاز مى گرديده. جشن هاى ايران باستان به سه دسته تقسيم مى شوند:
جشن هاى ساليانه يا گهنبارها، جشن هاى ماهيانه و جشن هاى متفرقه. جشن ها يادگارهاى درخشان پدران بيدار دل ما هستند که متاسفانه در طول تاريخ بسيارى از آنها به علت جبر زمان و تعصبات بسيار، از بين رفته و هم اکنون از آنها نمونه هايى بسيار اندک در جامعه ايرانى به چشم مى خورند. ولى اين نمونه اندک، نشانه هايى بس بزرگ هستند از انديشه بلند و طبع ظريف ايرانى، طبعى که خداوند به اين قوم ارزانى داشته است.
هدف از برگزارى جشن ها در ايران باستان ستايش پروردگار، گردهمايى مردم، سرور و شادمانى، داد و دهش و بخشش به بينوايان و زيردستان بوده است.
آب مقدس روز دهم آبان در تقويم زرتشتى به نام «آبان» است و اکنون در گاهشمارى جديد اين روز، ? روز به عقب آمده و ? آبان شده است. دليل اين تفاوت اين است که در گاهشمارى قديم، همه ماه هاى سال ?? روز بودند و حالا که شش ماه نخست سال ?? روزه است، اين روزها تغيير مى کنند. هرودوت مى گويد: «ايرانيان در آب ادرار نمى کنند، آب دهان نمى اندازند و در آب روان دست نمى شويند.»
استرابون مى گويد: «ايرانيان در آب جارى خود را شست وشو نمى دهند، زمانى که ايرانيان به درياچه يا رود يا چشمه اى مى رسند، گودال هاى بزرگ کنده و قربانى در کنار آن مى کشند و سخت پرواى آن دارند که هرگز خون به آب نياميزد، چون اين کار سبب آلودگى آب خواهد شد.» و در جايى ديگر مى گويد: «در آن (آب) لاشه و مردار نمى اندازند و عموماً آنچه ناپاکى است در آن نمى ريزند.» کريستين سن نيز مى گويد: «ايرانيان احترام آب را بيش از هر چيز واجب مى شمرند.» در جشن آبانگان، پارسيان به ويژه زنان در کنار رود، دريا و يا چشمه، فرشته آب را نيايش مى کنند. آبى را که اوصاف سه گانه اش (رنگ، بو و مزه) تغيير مى يافت، براى آشاميدن و شست وشو به کار نمى بردند. بيرونى در آثار الباقيه در مورد جشن آبانگان چنين مى نويسد:
«آبان روز، روز دهم آبان است و آن عيدى است که به واسطه توافق دو اسم، آبانگان مى گويند. در اين روز «زو» پسر تهماسب از سلسله پيشداديان به پادشاهى رسيد و مردم را به کندن نهرها و تعمير آنها امر کرد و در اين روز به کشورهاى هفتگانه خبر رسيد که فريدون، بيوراسب (ضحاک) را اسير کرد و خود به پادشاهى رسيده و به مردم دستور داده است که خانه و زندگى خود را مالک شوند.» همچنين درباره پيدايش جشن آبانگان روايت است که در پى جنگ هاى طولانى بين ايران و توران، افراسياب تورانى دستور داد تا کاريزها و نهرها را ويران کنند. پس از پايان جنگ پسر تهماسب که «زو» نام داشت دستور داد تا کاريزها و نهرها را لايروبى کنند و پس از لايروبى، آب در کاريزها روان گرديد. ايرانيان آمدن آب را جشن گرفتند. در روايت ديگرى آمده است که پس از هشت سال خشکسالى، در ماه آبان باران آغاز به باريدن کرد و از آن زمان جشن آبانگان پديد آمد. زرتشتيان در اين روز همانند ساير جشن ها به آدريان ها مى روند و پس از آن به کنار جوى ها و نهرها مى روند و با خواندن اوستاى آبزور (بخشى از اوستا) که توسط موبد خوانده مى شود، اهورا مزدا را ستايش کرده و درخواست فراوانى آب و نگهدارى آن را مى نمايند و پس از آن به شادى مى پردازند.
در اوستا «آبان» فرشته اى است که به عنوان فرزند آب ها معرفى شده است. اين اوست که آب ها را پخش مى کند (يشت ،? بند ??) او نيرومند و بلند قامت است و داراى اسب تندرو. او مانند هرمزد مهر، لقب اهوره (= سرور) دارد و مانند امشاسپندان درخشان است. در وداها نام او به صورت «اپام نپات» ظاهر مى شود که خداى آب ها است. در فقره يک و دو، گرده ،? هفتمين يشت بزرگ مى گويد: «به سرچشمه آب درود مى فرستيم، به گذرهاى آب درود مى فرستيم، به کوه هايى که از بالاى آنها آب جارى است درود مى فرستيم، به درياچه ها و استخرها درود مى فرستيم.»
در يسنا ?? فقره ،?? اهورا مزدا به پيامبرش مى گويد: «نخست به آب روى آور و حاجت خويش را از آن بخواه.» احترام به آب امروز نيز در کشور کم آب ما مشهود است. در ميان مردم مايع روشنى است و اگر ناخواسته آبى به روى کسى پاشيده شود، مى گويند آب روشنايى است يا اين که پشت سر مسافر آب مى پاشند تا سفرش بى خطر انجام گيرد و زود بازگردد و اين اعتقاد که آب ناخواسته و يا نطلبيده، مراد است همه نشان از احترام و ارزشى است که مردم ايران نسبت به اين مايع حيات بخش قائل هستند. در اينجا، چون صحبت از آب و عظمت آن آمد، بهتر است اناهيتا ايزدبانوى آب ها نيز معرفى شود.
• آناهيتا ناهيد،
آناهيد (اردويسور اناهيتا) ايزدبانوى با شخصيتى بسيار برجسته است که قدمت ستايش او به قبل از زرتشت مى رسد. «اردوى» به معناى رطوبت که در دو بخش «آن» که حرف نفى است و «هيت» به معناى آلوده و ناپاک، به مفهوم آب هاى پاک و نيرومند معرفى مى شود. اين ايزدبانو در کتيبه اردشير دوم هخامنشى و در بسيارى از سنت ها، به صورت خلاصه شده «آناهيتا» در مى آيد و در اواخر دوره هخامنشى در کتيبه هاى پادشاهان اردشير دوم و سوم در کنار هرمزد و مهر، ذکر مى شود.
بنابراين پدر و مادر آب ها مى شود و از اپم پنات پيشى مى گيرد. اناهيتا در آبان شيت اوستا، زنى است جوان، خوش اندام، بلند بالا، زيبا چهره با بازوانى سپيد و اندامى برازنده، کمربند تنگ به ميان بسته، به جواهر آراسته با طوقى زرين برگردن و گوشواره چهارگوش در گوش، کفش هايى درخشان به پا، با بالا پوشى زرين و پرچين. اين ايزدبانو با صفات نيرومندى، زيبايى و خردمندى به صورت الهه عشق و بارورى در مى آيد، زيرا چشمه حيات از وجود او مى جوشد و بدين گونه «مادر خدا» نيز مى شود و همتاى ايرانى آفروديت (الهه عشق و زيبايى در يونان) و ايشتر (الهه بابلى) به شمار مى آيد. اناهيتا گردونه اى دارد با ? اسب سفيد.
اسب هاى گردونه او ايزد ابر، باران، برف و تگرگ هستند. او در بلندترين طبقه آسمان جاى گزيده است. او نطفه مردان را پاک مى کند و زهدان زنان را براى زايش آماده مى کند. او خداى محبوبى بود که بسيارى را به خود جلب کرد و امروز هم در هندوستان پيروانى دارد.
• قسمت هايى از اردويسور نيايش يا آبزور درود و ستايش و توانايى و زور و آفرين باد به اهورا مزداى فروغمند با شکوه و به امشاسپندان، به آب هاى خوب مزدا داده، به آب اردويسور اناهيتاى پاک، به همه آب هاى مزدا داده، به همه گياهان مزدا داده، به همه ستودگان مادى و مينوى و به فروهرهاى پاکان و راستان که پيروز و پرتوان هستند. مى ستايم آب اردويسور اناهيتا را که در همه جا گسترده است و تندرستى بخش است و بدانديشان را دشمن است و اهورايى کيش است و در خور ستايش و نيايش در جهان مادى. آن پاکى که جان افزاست، پاکى که فزاينده گله و رمه است، پاکى که گيتى افزاست، پاکى که خواسته افزاست.
اردويسور اناهيتا که داراى هزارها درياچه و هزارها نهر است که هر يک از اين درياچه و نهرها به اندازه چهل روز راه هست براى کسى که با اسب راهوارى براند. آب ما، از آن بدانديش نيست، از آن بدگو نيست، از آن بدکردار نيست، از آن بدبين نيست، از آن کسى که دوست را بيازارد نيست، از آن کسى که همراهان را بيازارد نيست، از آن کسى که کارکن را بيازارد نيست، از آن کسى که خويشان را بيازارد نيست.
اى آب ستوده، به من بزرگ ترين دارش ها (نعمت ها)، تن درست و اندام درست ارزانى دار. اى آب ستوده، به من خواسته فراوان ببخش، گله و رمه گوناگون و فرزندان دلير همان گونه که پيش از من به کسانى که از تو خواستند، بخشيدى. با آرزوى اين که تمامى ما ايرانيان، گذشته خود را بشناسيم و تا جايى که توان داريم جشن هاى کهن خود را زنده کنيم و به احترام آب هاى تمام دنيا که پاک است و پاک کننده، به آن ارج نهيم و در حفاظت و پاک نگه داشتن آن بکوشيم.

 نوشته شده توسط امير پاديار(فردا) در يکشنبه 14/11/1386 و ساعت 11:14 عصر | نظرات ديگران()

نمونة واقعي يا نمادين جانوران در اساطير ايران باستان آمده است و مي‌توان آن را در منابع اوستايي، پهلوي و حتي فارسي ديد. در بخشهايي از اوستا از جمله در بخش گاهاني: يسنا 28 بند 1، ويسنا 29 بند 1 تا 11، در اوستاي متأخر: يشت 13 بندهاي 86 و 87، يسنا 13 بند 7، يسنا 6 بند 4، يسنا 26 بندهاي 4و5، يسنا 68 بند 23، يسنا 1 بند 2، يسنا 39 بند 1، يسنا 70 بند 2، يشت 7 (مقدمه)، يشت 14 بند 54، و يسپرد 21 بند 2 و يشت هفتم و سي روزه دوم بند 12... از گاو سخن رفته است.
«گوشورون1 به بارگاه آفريدگار روي آورد و خروش برداشت و بناليد که: مرا به چه کار آفريديد؟ کيست آن‌کس که مرا پديد آورد؟ خشم و ستم و سنگدلي و گستاخي و زور مرا به ستوه آورد. اي آفريدگار، مرا جز تو نگهبان ديگري نيست، اينک بهروزي و شادکامي برزيگران را به من ارزاني دار.
آن‌گاه آفريدگار چارپايان از «ارديبهشت» (اشي) پرسيد: کدامين کس را مي‌شناسي که بتواند براي چارپايان جراگاه وکشتزاري سزاوار پديد آورد و از آنان پاسداري کند؟ چه کسي را براي نگاهباني چارپايان برمي‌گزيني که بتواند دروغ خشم را باز دارد؟
«ارديبهشت»: به آفريدگار پاسخ داد: در جهان براي چارپايان نگاهبان بي‌آزار و آيين‌شناسي نيست. مردمان نمي‌توانند دريابند که ] بايد[ با زيردستان رفتاري بسزا کنند. در ميان مردمان، نيرومندتر از همه آن است که مرا بخواند و من به ياري او بشتابم...» (سرود 29، بند 1 تا 3)
براساس کتابهاي ديني پهلوي به ويژه بندهش و نوشته‌هاي زادسپرم و دادستان دينيک و دينکرد مي‌توان اين‌گونه برداشت کرد که کيومرث و گاو نخستين به نام اوگدات يا ايوک‌داد
e.vak.dad از خاک درست شدند. گاو در ساحل راست رودخانه داييتي da.i.ti يا ويه‌دايت vi.ye.dayt و گيومرث در ساحل چپ آفريده شد. اين گاوکه بنابر بيشتر منابع نر بود، تنها مخلوق روي زمين و حيواني زيبا و نيرومند به شمار مي‌رفت. در زادسپرم (فصل دوم بند 6)2 و يشت هفتم و سي‌روزه، دوم اين گاو را ماده، سپيد ونوراني، همچون ماه وصف کرده‌اند. گاو و گيومرث تا سه هزار سال در آرامش بودند. در گزيده‌هاي زادسپرم، دربارة اندرآمدن اهريمن بر آفرينش چنين آمده است: «سپس بر گاو آمد که يکتا آفريده بود، که بالاش به مانند گيومرث بود. بر بار ]= ساحل[ آب ]=رود[ ـ داييتي، ميانة زمين ايستاده بود. دوري او از گيومرث برابر بالاي خويش بود از بار آب ]= ساحل رود[ داييتي نيز به همان اندازه بود. ماده ]گاوي[ بود سپيد و روشن چون ماه. چون پتياره ]= دشمن، مهاجم و از القاب اهريمن[ برآمد، هرمزد منگ را که بنگ نيز خوانده شود، به خوردن، (به گاو) داد و پيش چشم (وي) بماليد که تا او را از نابودي و بزه ناشادي کم بود. نزار و بيمار شد، به راست سوي افتاد و اندر گشت ]= مرد [».3 ميان آثار پهلوي، بندهش شرح و بسط بيشتري دربارة‌ روايت آغاز جهان دارد و در فصل سوم، بندهاي 26-1 به سرگذشت گاو و گيومرث پرداخته است. هنريک ساموئل نيبرگ، خاورشناس سوئدي (1889-1974) براساس اين بخش در مورد سرنوشت گاو در دورة سه هزارسالة سوم چنين گفته است:
«در سه هزار سالة سوم (از سال 6000 تا 8999): اهريمن از بيهوشي دراز مدت خود به هوش مي‌آيد و با شتاب تمام آغاز دستبرد به جهان روشنايي مي‌کند و اين جهان روشنايي را از پايين سوراخ مي‌کند، در حالي که اين جهان درخشان بدون لکه و در خود بسته و به صورت تخم مرغ بسيار بزرگي قرار گرفته است. وي همه جا مرگ و تباهي مي‌گستراند. سپاه او همچون مگس برآفرينش پراکنده مي‌شود و از اين رو همگي زهرآگين مي‌گردند. مرگ بر نخستين مرد، گيومرث ونخستين گاو نر چيره مي‌‌شود، ولي در حال مرگ تخمهاي خود را بيرون ‌مي‌ريزد؛ از تخمهاي گيومرث، نخستين جفت انسان، مشيگ و مشيانگ و از تخمهاي نخستين گاو، چهارپايان پديد مي‌آيد و به‌زودي زندگي ميرا و آميخته با بدي، جريان مي‌يابد.»4
بر پاية نوشته‌هاي پهلوي مي‌توان اين گونه نتيجه‌گيري کرد که: هنگامي که ديو بدي به گاو نخستين رسيد،‌ گاو برخلاف تلاش اهورامزدا بيمارشد و سرانجام، چشم از جهان فرو بست. روان گاو ]=گوشورون[ ظهور مردي را که حامي حيوانات باشد از اهورامزدا خواستار شد و اهورامزدا فره‌‌وشي زردتشت را بدو نمود. سپس از هر يک از اعضاي گاو نخستين پنجاه و پنج نوع غله و دوازده نوع گياه شفابخش روييد و اين رستني‌ها شکوه خود را از نطفة گاو نخستين گرفت. از اين نطفه يک جفت گاو (نر وماده) پديد آمد و به دنبال ‌آنها دويست و هشتاد و دو جفت (بندهش: دويست و هفتاد و دو نوع) از هر يک از حيوانات روي زمين ظاهر شدند.»5 کلمة اوستايي گاو يا گوشورون (روان چهارپايان) صرف‌نظر از نوع آن است و به صورت جنس بر همة چهارپايان مفيد اطلاق مي‌شود.
او نمايندة چهارپايان زمين و وجودي نخستين است، به عنوان يگان جامع وشخصيت آسماني شده. در عين حال او چارپاي زميني است و هر چه در روي زمين گاو ناميده مي‌شود جزئي از اوست. او وجودي نخستيني است که روزگاري درآغاز از سوي خداوند ويژه‌اي به نام گئوش تشن
ge.us.tasan يعني آفرينندة گاو پديد آمد.6 در فرهنگ اساطير واژة «گاو» بر سر يک دسته از جانوران، از قبيل گاوميش، گاوگوزن، گاوگراز و گاوماهي ديده مي‌شود و نشانة آن است که اين کلمه در اوستا اسم جنس بوده است. گوسفند هم که امروز به نوع ميش، اعم از نر و ماده، اطلاق مي‌‌شود در اصل «گيوسپنت»7 ]گاو مقدس[ بوده است و در ايران باستان ميان چارپايان از همه مفيدتر تلقي مي‌شده است.8 در جدول سماوي(که در کتاب بندهش آمده است) برجهاي آسماني ذکر شده و نام گاو در آن ديده مي‌شود.
در سالنامه‌هاي زردشتيان روزهاي ماه به چهار گروه بخش مي‌شوند: «گروه نخستين چنان که مي‌بينيم رديف زردشتي امشه‌سپنته را از گونة تازه دربردارد. گروه دوم مجموعة عنصرهاي ايراني بسيار کهن را در بر دارد که بنا به گفتة ‌هردوت موضوع پرستش نخست نزد مرد پارس است، اين مجموعه در دين زدشتي هم يافت مي‌شود، ولي در آنجا پيوسته با امشه‌سپنته‌ها است، در صورتي که اينجا مستقل و به تنهايي ‌آمده است. تيشتريه ظاهراً نمايندة گياه‌هايي است که پس از باران مي‌رويند و «گو» نمايندة چارپا است.»9
دربارة تقسيم نژادها در شش کشوري که در پيرامون خونيرس هستند، بنابر زادسپرم (فصل 11 بند 10) در زمان فرمانروايي هوشنگ و بنابر بندهش (فصل 17 بندهاي 5ـ4) در دوران تهمورث از حيواني به نام گاو نام برده شده است و چنين آمده که در فرمانروايي هوشنگ هنگامي که مردم بر پشت گاو سروو (
Sar.u.vo) به کشورهاي ديگر مي‌رفتند شبي که به ستايش آتش مي‌پرداختند آتشدانها که بر سه جا بر پشت گاو نهاده بود در دريا افتاد، جوهر اين آتش که (در اصل) يکي و آشکار بود، به سه آتش تقسيم شد. «در فرمانوراويي تهمورث هنگامي که مردم از خونيرس بر پشت گاو سرسوگ Sar.sa.ug به کشورهاي ديگر مي‌رفتند شبي در ميان دريا چنين اتفاق افتاد که باد بر آتشداني که در آن آتشي بود و در سه جابر پشت گاو نهاده بود، کوفت و آتشدانها را با آتشها به دريا انداخت و اين سه آتش چون سه جان (دوباره) به‌جايي که در آن آتش بر پشت گاو بود برآمدند تا همه جا روشن شد و آن مردمان راه خود را از ميان دريا ادامه دادند.10
بهتر است در اين بخش از جوهر تن زرتشت ياد کنيم که در زندگي اساطيري او پيش آمده است و نقش گاو را در شکل‌گيري جوهر تن زرتشت ببينيم. «جوهر تن او را اورمزد از نزد خويش به سوي باد و از باد به سوي ابر به حرکت درآورد و به صورت آب، قطره قطره، بر زمين فرو فرستاد. در پي آن، گوناگون گياهان، از زمين روييدند، پوروشسب شش گاو سفيد زرد گوش را به سوي آن گياهان روانه کرد. دو گاوي که هنوز نزاييده بودند، به گونه‌اي معجزه آميز شيردار شدند. بدين گونه جوهر تن زردشت که در آن گياهان بود با شير آن گاوان آميخته گشت. دوغدو به خواست پوروشسب، ديگ چهارگوشي را برگرفت و شيرگاوان را در آن دوشيد و آن را به ستون بزرگي آويخت. جوهر تن زردشت در آن شير بود. در اين هنگام، ديوان که خطر را احساس کرده بودند، گرد هم آمدند و سردستة ديوان به آنان خبر داد که زردشت به وجود مي‌آيد و پرسيد که کدام‌يک از آنان مي‌پذيرد که زردشت را که هنوز به صورت انسان واقعي درنيامده است، نابود کند. ديوي به نام چشمگ که مسبب زلزله و گردباد است پذيرفت که او را از ميان بردارد. شهر و ده را ويران کرد، درختان را در هم شکست، اما ايزدان نگذاشتند که ستون بزرگي را که ديگ در آن بود بشکند.
پوروشسب ساقة هومي را که فروهر زردشت در آن بود و آن را بريده و به دوغدو سپرده بود، باز گرفت. آن را کوبيد و با آن شير گاو که جوهر تن زردشت در آن بود آميخت و بدين گونه فروهر و جوهر تن زردشت با هم يکي شدند. پوروشسب و دوغدو اين شير آميخته به هوم را نوشيدند. در اينجا بود که فره که در تن دوغدو بود با فروهر و گوهر تن زردشت يکجا به هم پيوستند و از هم‌آغوشي آنان که برخلاف مخالفت ديوان انجام گرفت نطفة زردشت در زهدان مادر بسته شد. ديوان که از اين کار ناخشنود بودند، بر آن شدند که او را در شکم مادر نابود کنند. دوغدو را به تب تند و درد آزار دهنده‌اي دچار کردند. دوغدو خواست پيش پزشکان جادوگر ده برود، اما ايزدان او را از اين کار بازداشتند و بدو توصيه کردند تا دست برشويد و هيزم برگيرد و روغن گاو و بوي خوش بر آتش بنهد و روغن را بر شکم بمالد و بر آن بوي خوش بسوزاند و در بستر بيارمد تا او و فرزندش از بيماري رهايي يابند.»11
گاو و مهرپرستان
مهر يا ميترا12 از ايزدان بزرگي است که ميان آرياييان هند و ايراني سابقة ديرينه و کهن دارد. در سروده‌هاي «ودايي» نام ميترا چندين بار آمده است. در لوحه‌هاي گلي بغازکوي از چهار خدا به نامهاي «وارونا، ايندرا، ميترا وناساتيا» نام برده شده است که هر يک از آنان، در زيستگاه اولية آرياها مورد پرستش بوده‌اند. پس از انشعاب، هر دسته از اين اقوام، يکي از خدايان را گرامي ‌داشتند.
در گاتاها که قديمي‌ترين و اصيل‌ترين بخش اوستاست کلمة ميتره يک بار، نه به معني فرشته، بلکه به معني وظيفة مذهبي و تکليفي ديني آمده است.
فرگرد چهارم، «ونديداد» که به تفصيل از معاهده بستن، پايدار ماندن، شکستن پيمان، گناه، سزاي پيمان شکستن، اقسام معاهدات و شروط آنها سخن مي‌دارد و پشت دهم ويژة مهر يا ميتراست.
ميترا که يکي از خدايان اولية آريايي است، خداي روشنايي و حافظ نظم جهان و مدافع حق و حقيقت و تضمين کنندة معاهدات و سوگندهاست.
پيروان ميترا بزرگ‌ترين مخالفان دين زرتشت به شمار مي‌رفتند و زرتشت ميترا را از صف خدايان فروکشيد و هم رديف فرشتگان (که مخلوق اهورامزدا هستند) نهاد. ميترا در اوستاي متأخر فرشتة بيداري، عهد و ميثاق، راستي و دليري و راهنماي آدميان در تاريکي و ياري‌کنندة کساني است که حقشان پايمال شده و کيفررسان پيمان‌شکنان است و در ادبيات پهلوي آمده «سروش و مهرورشن بر سر پل چينوت (چينود)13 به انتظار روان مردگان ايستاده‌اند تا اعمالشان را روي ترازويي که اشتباه نمي‌کند وزن کنند، سپس روان از پل عبور مي‌کند.
در روايات اساطيري پيروان آيين مهر (ميتراپرستان) چنين آمده است که: مهر در شب يلدا در يک غار از برخورد دو سنگ آذرين سخت زاده شده و پس از تولد، چوپانان به پرستش او پرداختند. آنگاه «اورمزد» با صداي خورشيد و به وسيلة کلاغي به ميترا پيام داد که گاوي را هلاک کند و با آنکه مهر در باطن خود از اين کار ناراحت وناراضي بود، به تعقيب گاو پرداخت و پوزة گاو را به دست گرفت و او را به غاري برد و با ضربت دشنه‌اي، خونش را ريخت. بي‌درنگ از بدن گاو خوشه‌هاي گندم و درخت تاک و ديگر رستنيها روييد و در پي آن عقرب، مورچه و ماري خود را به گاو رساندند تا از خونش بياشامند (اين موجودات در اوستا جزء خرفستران به حساب مي‌آيند و کشتن آنها ثواب دارد). بعد از کشتن گاو، روح او به آسمان رفت و در زمين، زندگي تازه‌اي آغاز شد. مهر از آسمان گله‌ها را پاسباني مي‌کند.
همچنين مهريان، اعتقاد دارند که مهر جهان را بار ديگر زندگي و حيات مي‌بخشد و او نجات دهنده‌اي است که نيک‌بختي و سعادت معنوي را به ارمغان مي‌آورد، از حق و حقيقت و راستي نگاهباني مي‌کند، سوار کار و تيرانداز ماهري است در نبرد ميان خير وشر، زشتي و زيبايي، پيروزي با او است. مهر پادشاه است که ميان ستارگان جاي دارد و شکوه و بزرگي را به پادشاهان روي زمين عطا مي‌کند. او زايندة روشنايي و لقبش شکست‌ناپذير است. از معجزات او يکي فوران آب از دل سنگهاي سخت (به خصوص زماني که آبها نقصان مي‌پذيرند) و ديگر، شکار براي سير کردن گرسنگان است. «معتقدين مهر مي‌گويند، «مهر» در هر دو جهان به پيروان خود محبت خواهد کرد».14
در آيين ميتراييسم، به خصوص در زيستگاه اولية آرياييها، قرباني کردن گاو برترين بخش و مهم‌ترين کار ميتراست. بزرگ خانه، بزرگ طايفه يا بزرگ قبيله، قربانهاي خود را به او پيشکش مي‌کند. او توجه به روان گاو ندارد، خون او را مي‌پذيرد، ستون مهره‌هاي پشت او را مي‌شکند تن او را خرد مي‌کند، اندامهاي او را بند از بند جدا مي‌کند، گوشهاي او را مي‌برد، چشمانش را برون مي‌آورد15» تا با اين کار به زمين برکت و نيروي آسماني بدهد.
جشنهاي آييني که همراه با نوشيدن نوشابة سکرآور است، بعدها از سوي زرتشت زشت شمرده، بر ضد آن پيکار مي‌شود و درگيري دو آيين از اينجا سرچشمه مي‌گيرد. در گاثاها به خصوص قطعة 29 يسنا که يک سرود قديم گاهاني است، روان گاو در پيشگاه آفريدگار گاو (اهورامزدا) مي‌نالد و از رفتار بدي که توسط بيابانگردان (قبايل چادر نشين) متحمل مي‌شود شکايت و درخواست دادگاه مي‌کند تا چارپا بتواند داد خود را بگيرد، اما چون امکان ‌پذير نيست حمايت‌کننده‌اي براي چارپايان در خواست مي‌کند واين وظيفه به عهدة زرتشت گذاشته مي‌‌شود.
ميتراييسم از طريق ايران و آسياي صغير، در غرب نفوذ مي‌کند. همچنين پس از سقوط هخامنشيان و به علت آشنايي و مراودة کشورهاي تابعه، به خصوص با قسمت غرب ايران، ميترا در آسياي صغير، در کاپادوکيه، ارمنستان، و کوماگنه (سميساط يا ساموساتا شهري بر کران راست فرات در 48 کيلومتري ارفه) نفوذ و اعتبار خاصي مي‌يابد، آن اندازه که شاهزادگان اين ممالک به افتخار ميترا نام خود را ميترادات يا مهرداد گذاشتند و اواخر قرن اول ميلادي، آيين ميتراپرستي در ايتاليا نفوذ يافت. نقشة آثار بناهاي ميترايي نقوش و تزئينات آن که در نقاط مختلف جهان کشف شده بسيار جالب توجه است و از ميان آثار برجستة ميترا مراسم قرباني گاو مقدس بيشتر تصوير شده است. البته نقشهاي قرباني در معابد مختلف تفاوتهايي دارند.
در يک سوي سکه‌هاي گورديانوس سوم امپراتور روم (238-244 م) صورت ميترا در حالي که گاوي را مي‌کشد ديده مي‌شود.
آثاري از ميترا پرستي در کارتاژوـ شمال جزيرة بالکان‌ـ بدست آمده است. در بريتانيا به‌خصوص شهر لندن معبدي متعلق به ميترا کشف شده است.
براساس آثار باقي مانده از اروپا، اين گونه مي‌توان گفت که آداب و رسوم ميترايي و تشريفات خاص آن در غارهاي طبيعي يا مصنوعي (که بر گنبد آن تصوير آسمان نقش شده بود) انجام مي‌گرفت. درون غار متکايي قرار داشت و پيروان بر آن زانو مي‌زدند. در جلوه‌گاه معبد ظرف آبي براي تطهير نهاده و در انتهاي آن محراب يا تابلويي حجاري شده بود و معمولاً ميترا را با کلاه فريژي (فريجي) و در حال ذبح گاو نشان مي‌داد. درون معابد، به خصوص در فصل بهار، گاوي قرباني مي‌شد.


 


قرباني آييني گاو در اساطير ايران
در مورد قرباني تعاريف مختلفي شده و در يکي از نمونه‌هاي آن چنين آمده است: «قرباني (در عبري از مادة قرب) به اصطلاح کلي در عالم اديان، عبارت است از گرفتن زندگاني موجود زنده (اعم از انسان، حيوان ونبات) از طريق کشتن يا سوزاندن و دفن کردن يا خوردن به منظور تقرب به خدايان و جلب نظر آنان. واژة فرنگي آن سکريفايس
Sacrifice در زبانهاي اروپايي مي‌رساند که شيء قرباني شده براي خدايان، با قرباني‌شدن، جنبة تقدس و خدايي گرفته است.16
قرباني مخصوص يک دين يک قوم يا ملت خاصي نبوده است و در طول تاريخ بشريت به شکلهاي مختلف وجود داشته است. در تمدنهاي هند، چين، ايران، سومر، کلده، يونان، مصر، هيتي و ... خدايان و ايزدان همواره قرباني طلب مي‌کردند و قرباني همواره رفتار و اعمالي گوناگون بود و اغلب شايد هم بدون استثنا خونين بوده‌اند. يعني يک نوع قتل آييني يا کشتن آييني بوده است. قرباني کننده هميشه داراي يک هويت مقدس بود و مورد حمايت قرار مي‌گرفت.
در مورد اينکه چه موجودي بايد قرباني شود و يا چگونه بايد قرباني انجام پذيرد، بايد گفت: «انسان نخستين قرباني را به منظور تقديم به خدا و يا خدايان خويش، از جنس خود برگزيد و بعدها انواع گوناگون يافت، مثل قربانيهاي حيواني، پيشکشي از محصولات زميني، خون از بيني گرفتن، رگ زدن، حجامت کردن، انگشت بريدن (مانند مردم استراليا) دندان کندن، خون شرمگاه درمعابد ريختن (مانند يونانيان)، ختنه کردن دختران و پسران (مانند مصريان وعبرانيان)، بيضه کشيدن و خود را اخته کردن (ماندن بابليان و سومريان)، موي سر تراشيدن و نثار کردن، شکافتن بازوان و با خون آن پيمان بستن (مانند تازيان) خود را در رودهاي مقدس غرق کردن و خودسوزي، (مثل هندويان و چينيها ) خودکشي و هاراگيري
ha.ra.ki.ri (مانند ژاپنيها ) و ...»17 قرباني خونين، از خدايان وايزدان کوچک‌تر و کم اهميت‌تر، در پيشگاه خدايان بزرگ‌تر و قدرتمند‌تر، آغاز مي‌شود، سپس نوبت قرباني کردن انسان مي‌رسد و ديري نمي‌پايد که با نرم شدن خوي اولية بشر، حيوان به جاي انسان به قربانگاه مي‌رود و تکامل و پيشرفت بشر در يک گام ديگر به اعمال نمادين روي مي‌آورد که همانا مراسم نان و شراب، جاي گوشت و خون را مي‌گيرد.18 «حضرت عيسي با انجام پاره‌اي اعمال نمادين معني‌دار، مراسم آيين قرباني خونين را دگرگون کرده و در شام آخر در کنار حواريونش گفت: ناني که براي فصح تبرک نموده و پاره کرده و براي خوردن ميان آنان تقسيم نموده است، گوشت اوست و جام شرابي که تبرک نموده و براي نوشيدن به آنها داده است، خون اوست و همچنين گفت: با مرگ وي عهد تازه‌اي آغاز خواهد شد و رابطة تازه‌اي ميان خدا و انسان برقرار مي‌شود.
قبل از آنکه دربارة قرباني گاو در اساطير به خصوص اساطير ايراني گفت‌وگو کنيم، مختصري دربارة اساطير سخن مي‌گوييم، شايد که موضوع قرباني گاو را به روشني درافکنيم. به طور چکيده بايد گفت بشر زماني که خط را اختراع کرد، نخست با هدف خدمت به خدايان آن را به کار گرفت و به عبارتي، آنچه را کاهنان مي‌خواستند، به رشتة تحرير درآورد. ديدگاه اسطوره‌اي در اين زمان شکل مي‌گيرد، متنهايي که مربوط به گونه‌هاي اسطوره‌اي هستند در آرشيو پرستشگاه‌ها جاي داشته‌اند. البته بايد گفت که اسطوره خيلي پيش از پيدايش ثبت رويدادها در جوامع انساني وجود داشته است، اما ثبت اساطير توسط خطاطان، به دستور کاهناني بوده است که در آن زمان قدرت سياسي، مذهبي، اقتصادي و ... را در حيطة خود داشتند.
در بينش اسطوره‌اي کشته شدن افراد به گونه‌اي جلوه‌گر است که انگار مراسم قرباني به خاطر خدايان انجام پذيرفته است و اين خدا يا ايزد و يا ايزدان هستند که قرباني مي‌خواهند تا نظم را به طبيعت يا به اجتماع يا قوم بازگردانند و قرباني شدن موجودات فاني در اسطوره‌ها تنها براي خدايان است و يا خدايان قرباني مي‌گيرند تا به انسانها و موجودات خاکي و ميرا بفهمانند که اراده و سرنوشت در يد قدرت آنان است.
از اين رو هر کس براي رسيدن به اهداف خود قرباني مي‌کرد، گروة براي رسيدن به قدرت سياسي يا مالي، شماري براي رام کردن طبيعت، عده‌اي براي باروري زمين و رويش گياهان، کساني به قصد ارتباط با روان پديده‌هاي طبيعت (که در اساطير زرتشتي مي‌توان خوانده مي‌شود) برخي براي يگانگي و برتري قوم خود، کساني براي تطهير و نجات روح و يا نجات فرد و دسته‌اي براي آنکه به بزرگسالي رسند و هويت يابند، قرباني مي‌کردند. حتي قرباني کردن مي‌تواند نمادي از تغيير شيوة معيشت و اقتصاد باشد که اين نمونه بيشتر در اساطير ميان رودان به چشم مي‌خورد.
به يشتهاي اوستا دقيق شويم، متنهايي را مي‌بينيم که هستة اصلي آن کهن‌تر هستند و در دين زرتشت گنجانده شده‌اند. اين کار به احتمال زياد بعد از زرتست، توسط پيروانش صورت گرفته و بن‌ماية آن‌ از آيينهاي کهن‌تر، يعني قبل از ظهور زرتشت، است.
با ظهور زرتشت، بر باور به خدايان مختلف مهر باطل خود و تنها خداي آفريننده، اهورا مزدا به‌جا ماند. بعد از مرگ زرتشت بار ديگر خدايان آريايي به گونه و شکلهاي مختلف درون دين رخنه کردند و بعضي از مروجين دين براساس گذشت زمان و تغييراتي که در محل سکونت رخ مي‌داد به جعل و تحريف اين دين پرداختند. نمونه‌اي که مي‌توان از آن نام برد، يشت دهم يعني مهريشت يا ميثره يشت در اوستاي متأخر است، اين بخش به خداي ميثره (ميترا) از خداوندان کهن آريايي، پيشکش شده است. البته در اوستاي متأخرچهرة ميترا کم‌رنگ مي‌شود و ديگر آن جنبة‌ قدرتمند خدايي را ندارد و جزو ايزدان مي‌شود و با اين اوصاف نقش و تأثير آيين ميترا را در ايران باستان براساس کتيبه‌ها و نقوش برجستة به‌دست آمده مي‌توان ديد. با اين پيش مقدمه قصد آن است که قرباني گاو را در آيين ميترا بررسي کنيم، زيرا از لحاظ قدمت اين آيين کهن‌تر از دين زرتشت است و در مورد قرباني به خصوص قرباني گاو مراسم مهمي را اجرا مي‌کردند.
در آيين ميترا، قرباني گاو بسيار مورد توجه بوده است. دراعتقادات ميتراييسم خون گاو نيروي باروري زمين را به همراه داشت.
از آثار باقي‌مانده از اين آيين، به خصوص در اروپا استنباط مي‌‌شود که: گاو در علفزار مشغول چراست، ميترا از راه مي‌رسد، گاو را دستگير مي‌کند و بر دوش مي‌گذارد، گاو از دوش ميترا به پايين جسته و فرار مي‌کند، مهر گاو را دنبال مي‌کند و بر پشت گاو مي‌جهد، پاهاي گاو خسته را به دوش گرفته و گاو را به پشت انداخته مي‌کشد و پوزة‌ گاو به زمين کشيده مي‌شود. او گاو را کشان کشان به طرف غار مي‌برد. در برخي پيکرها ميترا سوار بر گاو مي‌شود و شاخهاي او را در دست مي‌گيرد و پيروزمندانه مي‌راند. گاه ميترا را نشسته بر گردة گاو با دشنه‌اي که در کتف گاو فرو برده است، نشان داده‌اند. با کشته شدن گاو، دگرگوني اسرارآميزي در جهان پديدار گشت. از مغز تيرة پشت گاو نر، گندم و از خون گاو، بوتة مو و از بدن گاو، همة سبزيها وگياهان سودمند دارويي روييد. از نطفة گاو (که ماه آن را پذيرفته و پالوده بود) انواع حيوانات مفيد به وجود آمد. بدين ترتيب قرباني کننده (ميترا) با اجراي قرباني باعث يک زندگي تازه و غني شد، سپس سوار ارابة زرين (که چهار اسب سفيد آن را مي‌کشند) شد و به آسمان بالا رفت و در آسمان تاخت و زمين را نگريست.
غير از باروري و رويش زمين، تقديم فديه و قرباني در ايران باستان به منظور و خواستهاي مختلفي معمول بوده است يکي از علتهاي قرباني (که اغلب بزرگان و شاهان براي رسيدن به قدرت و پيروزي بر دشمنان و کامروايي در آرزوهايشان آن را انجام مي‌دادند) عمل به يشت پنجم موسوم به آبان يشت، يکي از بلندترين و قديمي‌ترين يشتها و مربوط به آناهيتا (آناهيد ـ ناهيد)بود.
هوشنگ پيشدادي نخستين پادشاه است که در آبان يشت، کردة 6، بندِ 12، از او ياد شده است. «وي در بالاي کوه هرا، صد اسب، هزار گاو و ده هزار گوسفند براي اردويسور
آناهد قرباني کرد، تا وي را بزرگ‌ترين شهريار روي زمين گرداند و بر ديوها و مردمان و پريها و کاويها و کرپانها و ديوهاي مازندران و دروغ‌پرستان ورنه (ديلم و گيلان) دست يابد وهمه را شکست دهد و اردويسور آناهتا، خواهش هوشنگ را اجابت کرد و او را کامروا ساخت.»
در کردة 2، بندِ 7 آبان يشت دربارة «جمشيد» آمده است: «براي ناهد، صدها اسب و ده‌هزار گوسفند قرباني و از او تمنا مي‌کند که وي را در همة ممالک، بزرگ‌ترين شهريار گرداند و وي را بر ديوها، مردمان و جادوان و کاويها و کرپانها ستمکار چيره گرداند و از ديوها، ثروت، بهره، فراواني، رمه، خورسندي و تشخص را دور بدارد و ايزد ناهد دعاي وي را اجابت مي‌کند.»
شخصيت ديگري که در کردة 8 بند 29 اسمش آمده است «ضحاک» يا اژي‌دهاک است.
«او نيز صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند براي آناهد قرباني کرد و از او خواست که وي را بر هفت کشور چيره کند، اما حاجت او برآورده نشد»
در کردة 9، بندِ 22، دربارة فريدون آمده:
که براي آناهد صد اسب وهزار گاو و ده هزار گوسفند قرباني مي‌کند و از او مي‌خواهد که بر اژدهاي سه پوزه ظفر يابد و ناهد حاجت او را برآورده کرد.»
همين طور اسامي در آبان يشت ادامه مي‌يابد، و سرانجام به کي گشتاسب مي‌رسد، او نيز براي ناهد قرباني مي‌کند و سرانجام به آرزو و کاميابي مي‌رسد.
در روايتهاي سنتي زرتشتيان که برگرفته از آثار پهلوي، مانند بندهش، دينکرد، گزيده‌هاي زادسپرم، و دادستان دينيک ... مي‌باشد. در مورد فديه دادن و يا قرباني کردن که به نحوي به گاو مربوط است، شرح تفسيرهايي شده است که در همة اينها گاو توسط اهريمن کشته مي‌شود، اما کشته شدن او شبيه يک نوع قرباني شدن است. يعني هنگامي که ديو بدي به گاو نخستين مي‌رسد، گاو برخلاف تلاش اهورامزدا، بيمار مي‌شود و سرانجام چشم از جهان فرو مي‌بندد و از اعضاي گاو گياهان شفابخش و از نطفة گاو يک جفت گاو نر و ماده پديد مي‌آيد و به دنبال آنها دويست و هشتاد و دو يا دويست و هفتاد و دو جفت از هر يک از حيوانات روي زمين ظاهر مي‌‌شوند کشته شدن گاو در روايتهاي زرتشتيان شباهتهايي با قرباني گاو در آيين ميتراييسم دارد.
بهتر است روايات اساطيري ايران در مورد مشي و مشيانه (نخستين جفت بشر) را ياد کنيم که به ارواح بدشير گاو فديه مي‌کنند.
«ديوان آنان را بر ستايش ارواح بد اغوا کردند تا از ناخشنودي‌اي که آنان را مي‌آزرد، تسکين يابند. مشي شير گاو را دوشيد و کمي از آن را به طرف شمال ريخت. به دنبال آن ديوان باز هم نيرومند‌تر شدند و براثر آن باروري از آنان گرفته شد. امروز در شمال ايران بر زمين ريختن شير گاو را گناه مي‌دانند و عده‌‌اي معقتدند ريخته شدن شير بر زمين موجب خشک شدن پستان گاو مي‌شود. به‌نظر نگارنده چنين اعتقادي ممکن است ريشه در باورهاي اساطيري ايران داشته باشد.


 


پي‌نوشتها:
1-
 روان چارپايان يا فرشته‌اي که نگهباني چهارپايان سودمند با اوست.
2-
 با فصل نهم بند 7 متناقض است.
3-
 مهرداد بهار، اساطير ايران، ص 14-13.
4-
 نيبرگ، دينهاي ايران باستان، ص 28
5-
 محمدجعفر ياحقي، فرهنگ اساطير، ص 36-30
6-
 نيبرگ، همان، ص 197
7-
 در اوستاي متأخر واژة سپينته با واژة گاو gav پيوند خورده و گئوسپنته ga.os.pan.ta به کار رفته